تبليغاتX
سلطانی ها

نمی دونم کدوماتون اردوی مشهد دوم دبیرستان رو رفتید.به هر حال این پست برای اونایی که بودن و خصوصا اونایی که هم اتاقی من بودن جالب تره(که نمی دونم هیچ کدوم اینجا رو می خونن یا نه؟!)

قسمت هایی از دفتر خاطراتمه که خاطره اون سفر رو توش نوشتم.وبا کمی دخل و تصرف اینجا گذاشتم.یه قسمت هایی رو هم حذف کردم.گفتم شاید بچه ها راضی نباشنچون خلاصه کردم یه خورده پراکنده است.

روز آخر مدرسه ها بود.قرار بود همون روز به مشهد بریم.

 زنگ پایان مدرسه خورد.همه ی بچه ها از کلاس ریختن بیرون و خداحافظی ها شروع شد.چه روز دلگیری بود.من و سوده می رفتیم مشهد و قائمه و سعیده می موندن.

حدود ساعت سه و نیم بعد از ظهر به ایستگاه راه آهن رسیدیم.وارد قطار شدیم.7 نفر در یک کوپه!واگن شماره 7، کوپه شماره 7 و 7 نفر: من، سوده، سرو، صدیقه، هما و نرگس و قمصری.

اول هما رفت بالای تخت و ساکها رو جابجا کرد...

در کوپه باز بود و یه پسر 15-16 ساله از جلوی کوپه ما رد شد.هما داد زد: آآآآی درو ببندید!گفتیم تو چرا داد میزنی؟مانتو مقنعه داری حجابت کامله دیگه!گفت:چونه ندارم که! دیگه این سوژه شده بود!هی می گفتیم و می خندیدیم!تا یه مرد رد میشد می گفتیم چونه هاتونو بپوشونید!...

من ادای حمید لولایی رو توی قطار ابدی در میاوردم و می گفتم:چرا گیر میدی؟!.نرگس می ترکید از خنده!خلاصه سر چیزای بی مزه کلی می خندیدیم!

بار اول که هما روی سرو آب ریخت،سرو هم می خواست تلافی کنه و نوشابه رو ریخت رو هما.که البته بیشترش ریخت رو صدیقه.من هم با ظرف سس آب پاش دار! روی هما نوشابه ریختم...

نزدیک ساعت 8 سرو و هما در طبقه سوم خوابیدند..

وقتی که هما تقریبا خواب بود،حائری اومد توی کوپه ما.بعد یهو هما داد زد: شجاع برو بیرون  شجاع برو بیروووووون!کابوس دیده بود که شجاع اومده تو کوپه، داد و بیداد می کرد

هما یهو بیدار می شد و جفتک می انداخت و ما هم باید ازش فرار می کردیم!خلاصه این قدر داد و بیداد کردیم و خندیدیم که به عنوان شلوغ ترین کوپه شناخته شدیم!خانوم قاسمی چندبار فرستاد دنبالمون که ساکت باشید!اما مگه فایده داشت..

صبح شد.من طبقه دوم خوابیده بودم.وقتی در حال بیدار شدن بودم، دیدم یکی روی تخت من نشسته، فکر کردم هماست! و از اونجا که خصومت دیرینه باهاش داشتم تا تونستم بهش لگد زدم!و بعد فهمیدم که اون بیچاره نرگس بوده نه هما

صبح شد و ما با یک ساعت تاخیر رسیدیم.به زائرسرای صاایران رفتیم وکلیداتاق هامون رو گرفتیم.یعنی خودمون انتخاب کردیم:202!

در لحظه اول ورود به اتاق هما پرده رو انداخت و بعد همین طوری سر جاش گذاشتیم.هرکسی وارد اتاق می شد پرده می افتاد روش.دزدگیر بود!

جای خوبی بود.پارکت، مبل، شومینه، میز ناهارخوری، تخت و کمد و تلویزیون...

یا علی العجب--- > در هنگام گفتن یک جمله ی بیربط از سوی یکی از ما این جمله از زبان بقیه گفته می شد!

ناگفته نماند که خانوم سرو همش خواب بودند!..

صبح ها خیلی صبحانه می خوردیم!خیلی خوشمزه بود...

من روز دوم رفتم حمام و در رو قفل کردم!نگو قفل خراب بود.شانس آوردم لباسامو برده بودم تو!(نیشتو ببند راست میگم)هیچی دیگه گیر کردم تو حموم!گفتم بچه ها در باز نمیشه!حالا نخند و کی بخند(نامردا) هما می گفت تا 18 فروردین وقت داری اون تو بمونی!

نعمت زاده که مسئول اصلاح خراب کاری های ما بود اومد و با سوده تلاش کردن که درو باز کنن!به طور کامپیلیت دستگیره درو از جا کندن!!اما فایده نداشت بالاخره سرو با یک ضربه ی پای خیلی تکنیکی درو باز کرد!!آخیش راحت شدم

شب رفتیم اتاق معلم ها کیف انگلیسی ببینیم.خواهر خانوم فرشی با دوتا بچه هاش هم بودن.خانوم فرشی براشون کادو خریده بود.وقتی کادوی بچه بزرگتر رو بهش داد بچه هه سریع گفت: اینو بابام خریده 

                                                                                               ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط زهرا ط. در سه شنبه 1387/11/29 و ساعت 16:4 |
سلام.

امروز یاد کلی از خاطرات مدرسه بخصوص پیش دانشگاهی افتادم. یادتونه تخت پاک کن کلاس بوی گوسفند میداد؟ قبل کلاس آقای کیوان خیسش کردیم که کلاس بوی گوسفند بگیره؟

یادتونه خانم فضعلی اجازه نمیداد ممقانی بره بیرون؟ ممقانی هم جوهر ریخت رو مانتوش ...

اهرمِ در کلاسو برداشته بودیم که کلاس تشکیل نشه، بیچاره کرمی تو کلاس داشت از گلاب به روتون..... خفه میشد، جوری که داشت وصیت میکرد. این فداکاریش قابل تحصین بود چون اون روز کلاس با ۴۵ دقیقه تاخیر تشکیل شد.

پولایی که میذاشتیم کنار گچا و آقای کیوان بر میداشت.

آقای شاهمردای یادتونه؟ فقط با گچ زرد مینوشت، یه روز همه گچای زرد و ریختیم تو یه جعبه شفاف و گذاشتیم رو میز؟!

یا سر کلاس آقای کپ همه با هم یه سیب رو تموم کردیم، از من شروع شد همه یه گاز زدن تا جلوی کلاس.

یادتونه هیچ کس حتی مهماندار قطار هم نمیتونست پنجره های کوپه ها رو باز کنه اما اویسی؟!!!!!

هوای پاک، آسمان آبی، خانم فرشی..(یادتونه؟)

دلم خیلی تنگ شده...برای همه چیز مدرسه به جز مشاوراش و ناظماش! (البته مامان مریم که از خودممونه)

راستی کرومتون بیکارید؟ یه مقاله بدم ترجمه کنید؟ مردم از بس تو فوق مقاله ترجمه کردم. شرطی شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در سه شنبه 1387/11/22 و ساعت 19:50 |
سلام

مقدمه:

من و بتی و رئیس و  سیری و جیوی و حجوز و کرمی و سودا و حائری و کیوان و جیبی و رضو ( ۱۲ تا شد؟) امروز نرفتیم پارک بانوان. اینجانب پیش از همه چیز مراتب تعجب خودم رو از این که این جماعت ... روشنگر از این پروژه با این شدت استقبال نکردن رو بیان نمی کنم... تقریبآ پیش بینی کرده بودم.

جیبی که از اول ساز مخالفت زد و نیومدنش رو اعلام کرد.

بتی هم سر اومدن نیومدن بچه ها شرط بندی کرد انگار من بودم که اون سری با قسم و آیه که افاقه نکرد با بد و بیراه بالاخره اومدم.

رضو رو نگاه نکنید که تو نظرات گفته من میام چاخان گفته چون در جواب پیامک گفت: نمیام کار دارم گویا چهارشنبه هم داشت می رفت خونه ی تشکری نمی دونم با کی...چون گفت می خوایم بریم. من که با تشکری تیریپیی ندارم اونایی که دارن و از جریان خبر نداشتن خودشون می دونن و رضو...

رئیس داره واسه کنکور به کوب می خونه گفت :بیرون رفتن هاش کوپن داره و پیاپیش آرزو کرد که به ما خوش بگذره

کیوان هم تو نظرات گفت میام ولی اون هم لابد مثل رضو می زد زیرش بچه اش رو گاز بود و ...هرچند من امتحان نکردم.

در واقع خودم هم که اصلآ حال نداشتم .دیشب تو رویای این که لازم نیست دیگه تو این هوای سرد روسریمون رو برداریم حدود ۱۰ ساعت یا بیشتر خوابیدم.

در هر صورت به هر کس دیگه ای که پیامک می زدم باید چی می گفتم ؟ من تنها دارم می رم پارک بانوان تو هم میای؟

در پایان واسه این که همتون...تون بسوزه و مال من از سوزش در بیاد با آقامون یه برنامه ی توپ چیدم میریم حالش رو می بریم.

+ نوشته شده توسط رحمانی در پنجشنبه 1387/08/16 و ساعت 10:3 |
سلام!

۱. این واسه جیبیه کسی نخونه (خیلی...ی )

۲. پنجشنبه ی این هفته میشه یک ماه. میان باز هم بریم پارک بانوان؟ هوا سرده ها! چون مسئولیت هماهنگی اش این سری با من بود گفتم. هرکی این پست رو خوند و موافق بود تا روز سه شنبه یه پیامک به من بده .افرادی هم که شماره ی منو ندارن از اونایی که دارن بگیرن.

۳. آب جوش زیر انداز غذای درست حسابی و... همه چیز هست. شده همه رو رو کولم بذارم میارم که بعضیا یاد بگیرن

+ نوشته شده توسط رحمانی در جمعه 1387/08/10 و ساعت 8:13 |
سلام

مقدمه:
من و بتی و رئیس و سیری و جیوی و حجوز و کرمی و سودا و حائری و کیوان و رحمانی و رضو (12 تا شد؟) امروز رفتیم پارک بانوان. اینجانب پیش از همه چیز مراتب تعجب خودم رو از اینکه جماعت ... روشنگر از این پروژه با این شدت استقبال کردن رو بیان میدارم. لازم به ذکر است چند فحش آبدار هم نثار آنه کنم که هرچی پیامک دادم بهم جواب نداد. بقیه هم که خودشون رو چیز کردن از دستشون رفت!

بادی:
پرده اول:
من خودم از دیشب با این فکر که فردا قراره بریم یه جائی که میشه میشه توش چیزی سرت نباشه و باد تو موهات بپیچه و خیلی آرزوهائی که بیرون از اونجا نمیتونی برآورده کنی ممکنه برآورده بشه تا صبح خوابم نمیبرد(خالی بستم. به خاطر این نبود که خوابم نبرد! ولی خوب قشنگ این حس رو داشتم!)
خلاصه صبح ساعت 4 به زور فحش به خودم که قراره 10 اونجا باشم خوابیدم. ساعت رو کوک کردم رو 8. ساعت 9 بود که دیدم رحمانی داره زنگ میزنه(دستش درد نکنه زنگ نزده بود شماها بدون آب و غذا میموندین!). خلاصه برداشتم تو خواب و بیداری با رحمانی مکالمه میکنیم:

رحمانی: سلام جیبی خوبی؟ خواب بودی؟
جیبی: آره. ولی حالا دیگه بیدار شدم.
رحمانی: چیزی لازم ندارین من بیارم؟
جیبی: نه!
رحمانی: کیا میان؟
جیبی: میای اونجا میبینی!
رحمانی: ناهار چیه؟
جیبی: ساندویچ میخرم میارم.
رحمانی: از کجا میدونی بچه ها چی دوست دارن؟ چی میخوای بخری؟
جیبی: من یه چیز میخرم پرت میکنم اون جلو هرکی نخواست نخوره! چیکار کنم دیگه. این ... ها جواب پیامک هم نمیدادن.
رحمانی: جیبی چائی رو چیکار کنیم؟ آب جوش میاری؟
جیبی: نــــــع!
رحمانی: چرا؟
جیبی در حالی که میخواد موهاشو دونه دونه بکنه: چون فلاسک نداریم!
رحمانی: زیر انداز چی؟
جیبی در حالی که قطرات اشکی گوشه ی چشمانش جمع شده و به زمانه فحش میدهد: اونم ندارم. حالا یه چیزی میارم زیرمون میندازیم.
رحمانی: من اگه ماشین داشتم اینا رو میاوردم! ....(این قسمت ها به دلیل اینکه جیبی گوشی رو پرت کرده یه وری شنیده نشده!)
رحمانی: باشه پس میبینمت خدافظ
جیبی: قربونت خدافظ

پرده دوم:
به سرعت برق و باد از حموم در اومدم. یه تیپ مادرشوهر کش زدم که بلکه اونجا یه دری به تخته ای بخورد! (توجه که دارین. اون دو تا خانوما هی راهنمائی مون میکردن به جاهای خوش آب و هوا به خاطر من بوده!). بنزین نداشتم کلی طول کشید رفتم بنزین زدم. بعدش انداختم شریعتی رفتم هایدا خریدم. فکر نمیکردم 9:30 اونقدر شلوغ باشه!!! این مردا چقدر عجیبن واقعا! نمیدونی سر صبحی با چه ولعی داشتن اون همه سس و کالباس میخوردن. ایستگاه بعدی آب و خوراکی و ... . تازه وسطش گم هم شدم پیدا نمیکردم با اون آدرس گندش. مبایلم هم شارژش تموم شده بود و خاموش بود! خلاصه خودم رو به دست سرنوشت سپردم و بالاخره گوگل هائی که شب پیشش کرده بودم جواب داد دقیقا جلو درش در اومدم. حالا یه عالمه بار بود و تنها هم بودم. تا جائی که میشد چپوندم تو کوله و دو تا دستم هم پر رفتم تو!
اون جلو در به یه خانومه انتظامات بود گفتم ببخشید من شارژ مبایلم تموم شده. شما یه لحظه مبایلتون رو میدین من بچه هامونو پیدا کنم؟ خانومه هم با لبخند ملیحی گفت عزیزم همین راهو بگیر. میره آبنما. اونجا بچه های مدرستون! رو پیج کن پیداشون میکنی!

پرده سوم:
راه رو به سمت آب نما دارم میرم یه دفعه یه صدائی داد میزنه: جیبی! جیبی! جیبی!(دقیقا 3 تا!) بعد من هی میچرخم اینور. میچرخم اونور. کسی رو نمیبینم! میبینم رئیس از اون پشت مشت ها سر و کله اش پیدا میشه! خلاصه در اینجا هم به سرعت برق و باد لخت میشیم!(هنوز دیفالت ایران بودن از بین نرفته فکر بد نکنید!). همون نزدیکا میشینیم تا کم کم همه بجز بتی و سودا و رضو میان. راه میفتیم دنبال جائی که دوچرخه قرض بدن یا اسکیت یه کم فعالیت مفید انجام بدیم. بالا تا پائین پیست دوچرخه سواری رو و ایضا پارک رو میگردیم و یه عده هم هی میرن زیر این آب پاش ها خیس میشن! و آخرش میفهمیم خودمون باید دوچرخه میاوردیم و اینجا فقط پیستش هست! بی خیال میشیم و به پیشنهاد دو تا خانومه که هی میگن برین سمت تندیس مادر(اینو هی گفتن و هی ما هم از جلوشون رد شدیم و یه جا دیگه رفتیم!) میریم اون سمت که بشینیم.

پرده چهارم(در این پرده اختصاصا به موضوع "لا" اشاره شده):
آلاچیق رو بچه ها نمیپسندن! و ترجیح میدن برن اون لاها یه جا پیدا کنن و بشینیم. لاهای مختلفی رو میریم. بیشتر لاها سراشیبیشون تنده. بعضی هاشونم لاشون خیس بود! خلاصه آخرش یه لای سنگلاخی(آخرش معلم شد فقط من و سیری تو بخش سنگلاخیش نشسته بودیم!) یه نسبتا مسطح پیدا کردیم که زیر یه عالمه درخت تو در توی خشک بود که جم میخوردی شاخه شون میرفتت توت(منظورم تو چشه!). لاش دنج هم بود و فاصله تا اولین انسانها با نسبت خوبی زیاد بود که این به سهم خودش خیلی ویژگی مهمی واسه جمع ما محسوب میشد!

پرده پنجم:
دیگه نشستیم دور هم. خوراکی خوردیم و حرف زدیم و کلی خندیدیم و سودا و رضو اومدن. هنوز از بنی خبری نبود. خلاصه با بدبختی(چون مبایل اصلا آنتن نمیداد و ...) بتی رو گرفتیم و من بهش گفتم خیلی ... و اون گفت خودت ... و بالاخره راضی شد آزانس بگیره بیاد!(این .... خیلی رو بتی تاثیر گذاره من جدیدا کشفش کردم). خلاصه تا حدودای 1 جمعمون جمع شد و ناهار رو خوردیم. از اینجا به بعدش کلیتش نماز و دستشوئی(این خودش البته ماجرائی بود که 1 ساعت طول کشید چون آب پارک قطع بود!) و یه سری کلاسهای آموزشی بود که شدیدا توصیه شده یک کلمه هم بهش اشاره نکنم.

پرده ششم(این قسمت به misc تعلق دارد):
- من هنوز یاد "یا فاطمه زهرا" های سیری میفتیم عربده ای کشیده و نقش بر زمین میشدم! به خصوص اون قسمتهاش که بین من و اون و کیوان بود!
- آبنباتائی که بتی از کیش آورده بود خیلی خوشمزه بود.
- کیوان لواشک سیب و کشمش و خرما آورده بود! من نمیدونم کجای این 3 تا ترشه که باهاش لواشک درست کنن. نکته ی مهمش اینه که من بالاخره تونستم نایلون لواشکشو بعد از چند بار تمرین باز کنم!
- تف اژدها(مربوط به اون لواشک خیسه که بتی پرت کرد طرف من و انداختیمش دور!)
- سودا بیچاره دیشب کشیک بود خیلی خسته بود. جورشو کیوان و رحمانی کشیدن. همگی خسته نباشید!!
- خار!
- به سلامتی قراره از جانب کیوان خاله بشیم!
- رئیس و بتی خونه مجردی دارن!
- اون تیکه ی رئیس و حجوز! من و سیری نزدیک بود با حرکت آکروباتیک .... سیری پرت بشیم اونور. خدا خیلی رحم کرد. من یه دفعه دیدم یه چیزی! در یک حرکت دایره وار داره از سمت راست به صورتم نزدیک میشه و به موقع خودمو کشیدم عقب! وگرنه دماغم رفته بود!
- ملخ! من آخرش نفهمیدم کجا رفت ملخه!
- آخراش توسط انتظامات اونجا شناسائی شده بودیم!
 

+ نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه 1387/07/18 و ساعت 23:14 |