تبليغاتX
سلطانی ها
 

از دوست جدا شدن چه زشت است..

         این بازی زشت  .. سرنوشت است

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در چهارشنبه 1385/01/30 و ساعت 19:6 |

سالها پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند.

وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت .

مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.

دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود.

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او *آموختند* ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام
گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند

لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در
پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده
است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که
او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، *امکان نداشت گلي از آنها سبز شود
*

*
** **برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

+ نوشته شده توسط هانیه.آ در پنجشنبه 1385/01/24 و ساعت 9:41 |

امشب دلم خيلي گرفته. دلم تنگ است. دلم تنگ شده است براي ….

 

 

براي او…

            

گوش كن:

از دشت صدا مي آيد

كه تو را مي خواند

كه به افسون خودت برخيزي

و بگويي اي كاش

نور در هاون صبح

به هواي پر مرغان زمين تازه شود

و زمين پر شود از خاصيت مبهم سار

 

گوش كن!

باغچه ها خوابيده اند

و تو در گلها جاري هستي              

 

بايد امشب برويم

به همان جا كه زمين

در پس باديه ها خنديده است

و تو در نور زمان مي خوابي

 

گوش كن:

           حرف مي بارد از اين همهمه خامش شهر     

 

بايد امشب برويم

چمدانم خالي است

كفشهايم بي پا

برويم…

شب اگر مي ميرد

خنده ها بيدارند

و بهار از نفسم مي بارد

هيچ كس اينجا نيست

برويم…

در هم انديشي زيباي كلام

يك نفر تاريك است

و زمين در خم پرنقش اقاقي ها

لحظه ها را بي من

لحظه ها را بي تو

به سبكباري يك غاز كه مي آويزد

نقش مي شويد

برويم

          شب پر از حادثه است

برويم…

تا همان جا كه به هر روي نسيم

چمني تابيده است

تا سبك مغزي دشت

تا شكوه عادت

تا نيز…

برويم…

 

 


 

پي نوشت: من و داييم جهت پر كردن اوقات فراغت به نحو سالم يه بازي اختراع كرديم و اون هم  سرودن شعر في البداهه بي معنيه. اين دفعه چون داييم نبود تنها بازي كردم! خوشتون اومد؟! البته بعد كه خوندمش متوجه شدم كه متأسفانه بعضي جاهاش معني داره. شما به بزرگواري خودتون ببخشيد! توصيه مي كنم شما هم اين كار رو بكنيد، واسه اعصاب خوبه!!!

پي نوشت2: شما كه نمي خواين بگين همه اين چرت و پرتا رو تا تهش خوندين؟!

پي نوشت3: مي بينم كه اگه من ننويسم اين وبلاگ كپك مي زنه! تقصير خودتونه، يه كاري مي كنيد كه آدم به خزعبل گفتن بيفته!

پي نوشت4: دوستتون دارم! خيلي!

                                                                         

 

 

+ نوشته شده توسط رئیس در سه شنبه 1385/01/22 و ساعت 20:56 |
 

سلام به همه رفقا!

 راستش می خواستم آپ کنم. دیدم وبلاگ جدیده و اسم جدید و مدل جدید و سال جدید و ... خلاصه خوبیت نداره پابرهنه بپرم وسط محفل. گفتیم یه پستی بیایم در حد "جا کفشی " تا بعدا" افاضاتمون رو اضافه کنیم (اگر عمری بود.)

 اولندش که از رویای صادقه دوستمون بسی حظ بردیم! دوستانی هم که موقع خوندن اون مطلب اینجوری شدند-->  عنایت داشته باشند که این تازه قسمت دومش بود. نویسنده رو که میشناسین دز خلاقیتش بالاست! 

 دومندش که داشتم فکر می کردم خوبه این بنده خدا سالی یه بار از یه جایی رد می شه ها (خورشید رو می گم) وگرنه ما این همه حرف و تبریک و اسِمِس رو چی کار می کردیم؟ (راستی عیدتون مبارک!)

 سومندش که از شما چه پنهون توی دانشگاه ما به مقام و شخصیت دانشجو خیلی ارج می نهن! در همین راستا دیروز وقتی از در اصلی دانشگاه اومدم تو دیدم روی تابلو گندههء ورودی نوشته :" آغاز سال جدید را به اعضای هیئت علمی و همکاران محترم تبریک می گوییم. (روابط عمومی)"

چهارمندش که: زیاده عرضی نیست...

                                                                                           رضووووو

+ نوشته شده توسط رضووووووو در پنجشنبه 1385/01/17 و ساعت 1:16 |

سلام! چطوريد؟ با عيد چه مي كنيد؟ از احوالات من اگر مي پرسيد، بيشتر وقتم به خواب مي گذرد. جالبي اش هم اين است كه از بس خواب هاي درهم و برهم مي بينم، صبح! كه از خواب بلند مي شوم خسته و كوفته ام. معمولاً هم هيچ چيز از خواب هاي شب قبل يادم نمي ماند. اما يك تكه خيلي كوتاه از خواب ديشبم يادم مانده كه اگر برايتان تعريف نكنم مي تركم. ديشب من به اتفاق دو تا از دوستهايم و شوهرانشان و دايي ام رفته بوديم بيرون. كجا؟ يادم نيست. ظاهراً توي يك ساختماني كاري داشتيم. چه كاري؟ يادم نيست. چه ساختماني؟ آن هم يادم نيست.(ولي سنگ گرانيت خاكستري و نرده هاي قرمز داشت.) فكر مي كنيد آنجا چه كسي را ديدم؟ ........ گيگيلي!!! از فرق سر تا نوك پا لباس نو پوشيده بود. آرايش خيلي خفني كرده بود (ببينيد چقدر تابلو بود كه من بيق* هم فهميدم!) و داشت با يك آقاي قد كوتاه كه كت و شلوار خاكستري پوشيده بود و موهاي جو گندمي داشت راه مي رفت و حرف مي زد. آقاهه داشت با تلفن عمومي به يك جايي زنگ مي زد كه ظاهراً كسي گوشي را برنداشت، در نتيجه آقاهه راه افتاد و از ساختمان رفت بيرون. گيگيلي هم همين طور دنبالش راه مي رفت و حرف مي زد. من فقط يك جمله از حرف هايش را شنيدم كه داشت مي گفت:‌« گفت حجازي اگه يه خورده ديگه لاغر بشه كمرش مي شه اينقدر» و با دستش اندازه اي را نشان داد كه حجازي كه سهل است كمر نيكول كيدمن هم فكر نمي كنم به اين مقدار محدود شود. جالب اين بود كه آقاهه اصلاً به گيگيلي نگاه نمي كرد. واقعاً دلم برايش سوخت!

با توجه به موارد مندرج در بالا از سركار خانم گيگيلي خواهشمندم هر چه زودتر به پرسشهاي زير كاملاً شفاف و روشن پاسخ دهند:

  1. اون آقاهه كي بود؟ چه نسبتي با هم داريد؟ از كِي؟
  2. چطور با هم آشنا شديد؟
  3. شيرينيش كو؟
  4. آقاهه داشت به كجا تلفن مي كرد؟ به قيافه ش نمي يومد موبايل نداشته باشه، پس چرا از تلفن عمومي زنگ مي زد؟ حتماً مي خواسته شماره ش نيفته. براي چي؟ مگه چه كار خلافي انجام مي ده؟ راستشو بگو! خودتو به چه قيمتي فروختي؟!
  5. بعد كه از ساختمون رفتيد بيرون، كجا رفتيد؟
  6. واسه چي راجع به دختر مردم با يه مرد نامحرم حرف مي زني؟ اگه شما به بن بست عاطفي رسيدين و حرف تازه اي نداريد كه با هم بزنيد چرا از اون بدبخت مايه مي ذاري؟ تازه اونم يه همچين دروغاي شاخداري!!!

 

گيگيلي جون! به نظر من تو اگه يه خرده صبر كني حتماً موقعيتهاي بهتري برا ازدواج پيدا مي كني! اون آقاهه جاي بابات بود. حالا باز اگه تحويلت مي گرفت يه چيزي! والّا ........

در ضمن بچه ها لطفاً از اين به بعد اگه خواستيد سوتي بديد، جلوي يكي ديگه بديد. اون از رضو اينم از گيگيلي! من حوصله ندارم دم به دقيقه اينجا افشاگري كنم.   مسئوليت هدايت شما روي شونه هاي نحيف من سنگيني مي كنه!

                                  

                                                                                        موفق باشيد!

 

* : رضو معتقده با غينه، ولي من فكر مي كنم با قاف درسته!!!

+ نوشته شده توسط رئیس در جمعه 1385/01/11 و ساعت 11:57 |

سلام

اول از همه سال جدید رو به همه تبریک میگم. بعدش هم اینکه وقتی کامنت شهیدی رو دیدم خیلی خوشحال شدم و حتما همه همین حس رو داشتن. من دیشب کلی چیز نوشتم ولی به محض اینکه "ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ" رو زدم از سیستم خارج شدم و دیگه نتونستم بازیابی کنم. البته اگر حالش رو داشتم دوباره می نوشتم ولی تقریبا ساعت نزدیک ۳ صبح بود و چشمام باز نمی موندن.

امروز که داشتم فایل های خودم رو مرتب می کردم به یه سری عکس جالب و خاطره! بر خوردم. یکی از اونا این بود :

یادم میاد اون سالی که کنکور داده بودیم ، شهریور ما رفتیم آستارا. من آستارا رو خیلی دوست دارم. هر چند که اصلا ساحل خوبی نداره ولی جنگل های اطرافش و مخصوصا جاده معروف حیران رو با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم. خلاصه... ما با ماشین رفته بودیم و روزی که داشتیم برمی گشتیم، برای گرفتن آب جوش جلوی یه قهوه خونه مانندی ایستادیم و چون خیلی خلوت بود همونجا روی صندلی های توی حیاطش نشستیم و چایی می خوردیم که دیدیم یه پیشی خوشگل داره از دور میاد. اولش براش آرزوی موفقیت و ... میکردیم، مثل : نازی... آخی... چه نازه...

یواش یواش دیدیم که نه بابا... این خیلی جدیه هی داره میاد نزدیک تر. کم کم داشتیم چخ و پخ و پیشت-پیشت میکردیم ولی حالیش نمیشد که! سرش رو انداخته بود پایین و داشت میومد سمت ما...

تقریبا به پایه میز ما رسیده بود و همینجور داشت نگاهمون می کرد. در همین حال با یه جفتک پرید روی صندلی و همزمان من از جام بلند شدم و ایستاده ماجرا رو دنبال می کردم. در حالی که ما مات و مبهوت داشتیم نگاهش می کردیم صاحب مغازه اومد به سمت ما و تا جناب گربه رو دید گفت : اِ... سلام فرد! ما رو میگی :   (فرد = Fred)

بعدا فهمیدیم که جناب Fred فقط روی این صندلی افتخار جلوس می دهند! من هم که دیدم این گربه از کسی نمی ترسه رفتم دوربین رو از توی ماشین آوردم و ازش چند تا عکس گرفتم. جالب اینه که انگار به این کار عادت داشت چون با ژست های مختلف و ادا و اصول های متنوع عکس می انداخت!!! اینم از Fred!

-----------------------------------------------------

راستی ، به سفارش یه دوست کنجکاو که ظاهرا پسوردهای اعلام شده در اولین پست رو امتحان کرده بودن، پسوردهایی که هنوز عوض نشده بودن رو من تغییر دادم. البته این کار فقط دلایل امنیتی داشت تا دوباره به اون وضعیت "بیگودی وار" دچار نشیم. فکر کنم "مامان مریم" و "ذولی" رو عوض کردم. تا پسورد ها یادم نرفته ازَم بگیرن (بوسلیه ایمیل یا چت).

یکی از بهترین دوستانم، حوالی سال تحویل sms ای با این مضمون برام زدن:

شاد باشیم اما دلسوز، ساده اما زیبا، مصمم اما بی خیال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدی، سبز اما بی ریا، عاشق اما عاقل! نوروز مبارک.

امیدوارم همه ما اینجوری باشیم... سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده توسط بیزی در سه شنبه 1385/01/08 و ساعت 2:41 |

+ نوشته شده توسط بیزی در یکشنبه 1385/01/06 و ساعت 15:53 |
دوست داری در سال جديد با کلاس بشی پس اینو بخون:


اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:

اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش"

اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"

اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"

اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"

اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "

اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"

اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!


ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي ؟

شوخی کردم . عيد همتون مبارك
+ نوشته شده توسط هانیه.آ در یکشنبه 1385/01/06 و ساعت 12:38 |
 

دوباره سلام

عید همتون مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در یکشنبه 1385/01/06 و ساعت 10:30 |
سلام

من برای بچه هایی که اسمشون این پایین اومده کلمه عبور و نام کاربری مشخص کردم . لطفا زودتر برید

 عوضش کنید تا دوباره مشکلات احتمالی پیش نیاد...

رئیس:  نام کاربری: gili      کلمه عبور : gili 

بیزی:  نام کاربری: bizi       كلمه عبور: bizi 

رضووووووو : نام کاربری:  razoo      کلمه عبور : razoo 

ذولی:  نام کاربری: zoli       کلمه عبور: zoli

مامان مریم: maryam   کلمه عبور: maryam

بتی : نام کاربری:    beti     کلمه عبور: beti      

هانیه.آ : نام کاربری:  hani    کلمه عبور:hani

 

       

+ نوشته شده توسط آنه در شنبه 1385/01/05 و ساعت 18:38 |