آقا اولا ببخشید که دیر دارم این پست رو بذارم .
می خواستم بدین وسیله تولد بتی جونم رو تبریک بگم . ۲۲ اردیبهشت بود تولدش دیگه . نههههههههه؟
همین
آقا اولا ببخشید که دیر دارم این پست رو بذارم .
می خواستم بدین وسیله تولد بتی جونم رو تبریک بگم . ۲۲ اردیبهشت بود تولدش دیگه . نههههههههه؟
همین
«همه اين كتاب ها را خوانده اي؟» اينقدر در پاسخ به اين سؤال با سر پايين انداخته از شرم و خجالت اعتراف كرده ام كه حتي يك چهارم كتاب هايي را هم كه در قفسه ها چيده ام، نخوانده ام كه چند سال پيش نزديك بود دچار اشتباه بزرگي شوم و خودم را از لذت بزرگ كتاب خريدن محروم و به لذت خواندن محكوم كنم. اما خواندن مقاله اي از "امبرتو اكو" به موقع جلوي اين اشتباه را گرفت. اكو در مقاله اش گفته بود كه نه تنها بخش عمده اي از كتاب هاي كتابخانه اش را نخوانده است، بلكه از بعضي كتابهاي نخوانده اش چند نسخه دارد، يك نسخه چاپ اول، يكي با جلد كالينگور، يكي در قطع جيبي و ...
شايد در نگاه اول اين كار ديوانگي به نظر بيايد،ولي اين نگاه اول اهميتي ندارد. همه ما ديوانه بازي را دوست داريم. اگر «جا» داشته باشيم و اگر «پول» داشته باشيم، و اگر از ديدن كتابي كه دوستش داريم در كتابخانه كيف مي كنيم، چه اشكالي داردكه نسخ متفاوتي از آن جلوي چشممان باشد تا هر بار كه نگاه ما به جمال عطف يا جلد كتاب مي افتد خوشحال شويم؟ ديدن كتاب هايي كه خوانده ايم خاطره خوش خواندن را زنده مي كند و ديدن كتاب هاي نخوانده حسي مبارزه جويانه و اميدوارانه را... «بالاخره مي خوانمت.» كتاب خواندن يك لذت است و كتاب خريدن لذتي ديگر. نمايشگاه محل عيش و عشرت با دومي است. پول ها را جمع كنيد، كتاب ها را بخريد، وزن كتاب ها را حس كنيد، بعد كه به خانه رسيديد كتاب ها را روي هم بچينيد، لم بدهيد و در حالي كه آرام آرام چايي مي خوريد يكي يكي كتاب ها را ورانداز كنيد. اگر حوصله داشتيد مي توانيد همان جا خواندن يكي را شروع كنيد و اگر نداشتيد نگران نباشيد، از اين به بعد خيالتان راحت باشد كه هر وقت حوصله داشتيد همه چيز مهيا است.
پي نوشت : اولين باري بود كه از يكي از نوشته هاي سروش صحت واقعاً خوشم آمد. واقعاً چسبيد و تصميم دارم تمام و كمال به حرفش گوش بدهم. تازه جالبي اش هم اين جا است كه من نه پول دارم و نه حقيقتاً يك سر سوزن ديگر جا. فكر كن!!!
پي پي نوشت : لطفاً هر كس كتاب خوبي مي شناسه و فكر مي كنه خوبه بقيه هم بخونند معرفي كنه! من خودم پيش قدم مي شم : « از سلينجر بخوانيد و كامروا شويد!»
اطلاعيه:
به يك شخص قوي، صبور، كم حرف و چست و چابك كه قابليت حمل هفتاد كتاب در هر دست را داشته باشد،به مدت يك روز نيازمنديم. (به علت بحران مالي پرداخت حقوق و مزايا با تأخير انجام خواهد گرفت.)
واقعاً همچين كسي سراغ نداريد؟ من شديداً بهش محتاجم! پيرارسال كه رفتم نمايشگاه كتاب فقدان چنين كسي رو با تمام وجود احساس كردم! البته با تمام وجود كه نه؛ بيشتر توسط دو تا دستي كه از سنگيني دو تا پلاستيك كتاب داشتند كنده مي شدند و كمري كه داشت زير بار يه كوله پر از كتاب مي شكست. اونقدر كتاب دستم بود كه نمي تونستم راه برم. اونقدر خسته شده بودم و اونقدر از گرما كلافه بودم و اعصابم خورد شده بود كه نمي تونستم راه خروجي رو پيدا كنم.
(منظورم از اين جمله اين بود كه من فقط وقتايي كه خيلي خسته باشم و از گرما كلافه شده باشم و اعصابم خورد باشه نمي تونم راهو پيدا كنم. يه وقت فكر نكنيد من حس جهت يابيم از يه بچه دو ساله هم كمتره و در بهترين حالتم يه موش كور سريعتر از من مي تونه راهشو پيدا كنه ها!)
دلم مي خواست بشينم وسط نمايشگاه زار زار گريه كنم... كه ... كه ... يه دفعه... يه دفعه، اون اومد!
اون با اسب سفيد اومد! اون مرد رؤياهاي من! (چون من در اون لحظه رؤياي ديگه اي غير از اين كه بتونم از تو اون خراب شده بيام بيرون نداشتم.) البته الان كه فكر مي كنم مي بينم اسب سفيد نداشت، فقط يه پيرهن سفيد تنش بود كه تا جايي كه امكان داشت به محدوده يه شلوار گشاد تجاوز كرده و اومده بود روي شلوار و به اضافه يك عينك و يه موي كوتاه و خيلي مرتب شونه شده و مقاديري ريش مجموعاً اين اجازه رو بهش مي دادن كه تو هر فيلم يا سريالي نقش مثبت بازي كنه. (يه كمي شبيه نقش اصلي فيلم زير نور ماه بود.) شنيدن جمله "خانم اجازه مي دين كمكتون كنم؟" از دهن ايشون يكي از شيرين ترين لحظات زندگي من بود! منم كه داشتم از خستگي هلاك مي شدم (و البته با عنایت به اين كه ايشون خيلي ظاهرالصلاح بودن)، گفتم:"بله، لطف مي كنين!"(البته من اونقدر وضعيت فجيعي داشتم كه محدوده وسيعي از ابناء بشر رو در اون لحظه ظاهرالصلاح مي ديدم.) ايشون در كمال محبت چند تا از پلاستيكهاي كتابو گرفتن و برام آوردن (روم نشد بگم چرا همشو نمي يارين؟!) و در همين حين هم سعي كردن بفهمن به چه كسي دارن احسان مي كنند:
- خانم شما دانشجويين؟![]()
(هر چي دنبال شكلكي گشتم كه اين دو تا حسّو با هم داشته باشه پيدا نكردم. ولي باور كنين قيافه اون دقيقاً اين دو تا رو با هم داشت!!!)
- بله![]()
- دانشجوي چه رشته اي؟
- عمران![]()
- اون وقت اين كتابا همش مال عمرانه؟
- نه اينا هيچ كدومش هيچ ربطي به عمران نداره…
(فكر مي كنم بايد نسبت به كسي كه داشت همچين لطف عظيمي در حقم مي كرد يه كم ملايم تر مي بودم، ولي اصلاً حوصله نداشتم!)
يه كمي سكوت و بعد…
- دانشجوي چه دانشگاهي هستين؟
- شريف![]()
- اِ… شريف؟!
- ![]()
- شريف خيلي دانشگاه خوبيه!
-![]()
- من چند تا از دوستام همون جان!
-![]()
البته همون لحظه ما به در نمايشگاه رسيديم و اين مكالمه مهيج در همين جا قطع شد، ولي شما مي تونين ادامه فرضي اون رو به هر ترتيبي كه مي خواين در نظر بگيريد. مثلاً:
- عجب هواي خوبيه!
-![]()
- مي گن آمريكا هم مي خواد به عراق حمله كنه!
-![]()
- تا حالا توجه كردين گلا از خودشون بو در وكنن؟!
-![]()
- اي خاك تو سر عنق بد اخلاقتون بكنن!
-![]()
الان حال ندارم بنويسم، فقط در همين حد براتون توضيح مي دم كه تا به دانشگاه برسم و كتابامو بذارم تو كمد، دو نفر ديگه هم خواستن بهم كمك كنن. يكيشون از اين داش مشتياي هيكل ميكل ميزون بود و اون يكي از دانشجوهاي دانشگاهمون. البته من به جفتشون گفتم كمك نمي خوام. اوليه انگار نه انگار كه من چيزي گفته باشم كتابا رو ازم گرفت و تا دم اتوبوس آورد.(يه لحظه ياد گيگيلي افتادم!
) ولي دومي به حرفم گوش كرد و كمكم نكرد.
وقتي كه كتابا رو گذاشتم توي كمدم، اندازه گرفتم ديدم دستام چند سانتي درازتر شده!(تمرين براي كسايي كه مقاومت مصالح پاس كردن: افزايش طول هر دست را به ازاي بارگذاري توضيح داده شده در بالا محاسبه كنيد. وزن كتابها و مساحت متوسط مچ هر دست را تخمين بزنيد. مدول الاستيسيته دست را كسر معقولي از مدول الاستيسيته فولاد در نظر بگيريد. در ضمن فرض كنيد طي فرآيند بارگذاري دستها به مرز جاري شدن(yield) رسيده باشند.باربرداري و بارگذاری مجدد هر دو قدم يك بار انجام گرفته است. اثر خستگي(fatigue) را لحاظ كنيد.)
موفق باشيد!![]()
پي نوشت۱:اونايي كه خاطره براشون تكراري بود ببخشند!
پي نوشت۲: نكته جالبش اينه كه هنوز همه كتابايي رو كه خريدم،نخوندم و امسالم دوباره مي خوام برم همين بلا رو سر خودم بيارم! شك داشتم كه امسال برم خريد كنم يا نه كه خوشبختانه مقاله سروش صحت تو روزنامه منو از شك درآورد. مي خواستم مقاله رو بنويسم ولي چون مطلبم خيلي طولاني شده نمي نويسم، باشه فردا!
پي نوشت۳: اون پسره رو سال بعد كه رفته بودم انقلاب كتاباي درسيمو بخرم ديدمش. از فروشنده سراغ كتاب "الفيه مالك" رو مي گرفت (كه نداشتند). اونقدر تابلو به زهرا گفتم "اِ... اين همون پسره ست!" كه فروشنده هه برگشت ببينه كي رو ميگم!
(البته خودش نفهميد!)
پي نوشت۵:قضيه اين فشمه چي شد؟ چرا كسي رحماني جون منو تحويل نمي گيره؟! مگه نمي بينيد قيافه ش شبيه لباس كاموايي خيس كه گذاشته باشن خشك بشه شده؟!
پي نوشت۶: كسي "الفيه مالك" اضافي تو خونه شون نداره؟! ![]()
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~**~*~*~*~*~*~*~*~~**~
سلام .چطورین؟
بچه ها من یه نظری دارم. این وبلاگمون خیلی خشک شده. اعصاب معصاب دیگه واسه من جا نذاشته.
من میگم هفته ای نوبت یکیه که بنویسه. از بالا هم شروع می کنیم. اون بغل سمت چپ ..اسمامون به ترتیب هست. آخرین نفری هم که مینویسه به بعدی یادآوری کنه.
حالا اگه یکی ننوشت آخر ماه خراب میشیم خونشون.اینطوری هم همدیگرو بیشتر میبینیم هم یکم .بلاگ از بی روحی در میاد.
!!!! یادآوری میکنم اگه یکی خواست میتونه خارج از نوبت هم بنویسه ها!!!!!!
شاد باشید
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~**
من که دارم می ترکم...دلم هوای فشم کرده...تو رو خدا یه فشم جور کنید بریم
...دلم واسه همتون تنگ شده![]()
امروز یکی از همکلاسیام می گفت قیافه ات مثل یه رخت کاموایی که خیسه و آویزونش کردن تا خشک شه شده!
یکی به داد من برسه!!!