پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت مینویسم.من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم،چون میخواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم.او واقعا معرکه است،اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت؛به خاطر تیزبینیهاش، خالکوبیهاش، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.اما فقط احساسات نیست، پدر.اون حامله است!
Stacy به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمیزنه.ما اون رو برای خودمون میکاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگهای که توی مزرعه هستن،برای تمام کوکائینیها و اکستازیهایی که میخوایم.
در ضمن،دعا می میکنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر. من ۱۵ سالمه؛و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز مطمئنم که برای دیدارتون برمیگردیم، اونوقت تو میتونی نوههای زیادت رو ببینی.
با عشق.
پسرت:John
------------------------------------------
پاورقی:
پدر،هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست.من بالا هستم،خونهی Tommy ! فقط میخواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم نسبت به کارنامهی مدرسه که روی میزمه وجود داره!!!
دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود،بهم زنگ بزن.

