سلام
میخواستم یه اتفاق جالب که همین چند هفته پیش برام افتاد براتون تعریف کنم.
یه روز با یکی از دوستام داشتیم یه گوشه توی دانشگاه با کامپیوتر من پروژه انجام میدادیم، وسطاش که دیگه جفتمون داغ کرده بودیم، اون گفت که بسه دیگه، یه گِیمی چیزی بیار یکمی خستگی در کنیم! من هم که اصلا اهل گیم نیستم!(
) گفتم نه من چیزی ندارم. خودش شروع کرد به فضولی کردن و اینا، رفت سراغ My Pictures . من اونجا یه سری از عکسهای علیرضا (پسر خوشگل مامان مریم) رو داشتم. با دیدن هر کدوم یه ابراز احساساتی میکرد و میگذشت. هی میپرسید که این کیه، چقدر نازه و... تا اینکه رسید به این عکس:

تا رسید به این، گفت که وای این عکس چقدر برای من آشناست، این شبیه کیه؟ گیر داده بود به این عکس و چند دقیقه همینطور خیره شده بود بهش. خلاصه، بالاخره حواسشو پرت کردم و به ادامه کارمون مشغول شدیم. وسطاش هی میگفت: ولی اینو من یه جایی دیدمش قبلا! من هم گفتم بابا اینا اصلا ایران نیستن! من خودم یکی دو دفعه بیشتر ندیدمش!!! بی خیال... خلاصه ول کن نبود.
شب که اومدم خونه، همین دوستم برام sms زد:
«Ha yadam umad un bachehe ro koja didam.esme bachehe alirezast»
من جواب دادم: «خب آره! خودم بهت گفتم IQ!»
دوباره زد که:
«Mamanesh weblog minvise na?»
من:
آره تو از کجا میدونی؟
دوستم: «Ax bachehe ro unja didam.man ghablan mikhundamesh.»
من: اَ......... اِیوَل اینترنت... اِیوَل وبلاگ... ایول علیرضا کوچولو...
...دنیا چقدر کوچیک شده!!! جل الخالق! این دوست خرخون من، که هر دو ماه یک بار(!) غیر از درس خوندن کار فوق برنامه انجام میده، این وبلاگ رو میخونده و این فسقلی رو میشناسه! ای بچه معروف... بچه خارجکی...!!!!
خلاصه کلی کف کرده بودم دیگه... پس فردا علیرضا بیاد ایران، همه میرن ازش امضا میگیرن! خوش بحالت مامان مریم...
---------------------------------------------------------
دلم برای همه تنگ شده
خوش باشین!
