تبليغاتX
سلطانی ها

  سلااااااااااااااااااااااام

 

  نه، من واقعا خجالت کشیدم. واقعا. آخه سلطانی ها شما یه زمانی […] رو می بردید لب چشمه و تشنه برمی گردوندید.شما همونایی نیستید که […] از دستتون […] شو گذاشت روی […] شو و فرار کرد؟ اصلا […] هیچی، […] رو چی می گین که تو […] ، نشسته بود و یه دفه […] و[…]  ، دیدن  […]بعد […] . وااااای عجب چیزی بود! خداییش این آخری رو هرگز فراموش نمی کنم. فهمیدین که چی رو می گم؟

  ولی رئیس جون هرچی باشه تویی که باید در حق این وبلاگ مادری بکنی! تو نویسنده ی مایی. من که سوم راهنمایی به خاطر برنده شدن تو مسابقه نویسندگی پارچ جایزه نبردم. راستی چی کارش کردی؟ من جای تو بودم به نشانه اعتراض به این رفتار غیر متمدنانه همون جا خودمو با همون پارچ حلق آویز می کردم. یا چمی دونم برای اینکه خیلی هم پیچیده نشه توشو آب پر می کردم و خودمو خفه می کردم. آخه چه فحشی بدتر از اینکه بشینی مخ تیلیت کنی داستان بنویسی بعد به عنوان جایزه کمک هزینه تهیه جهیزیه بدن بهت؟

  و اما این یلدا بازی، من البته مشکل فلسفی دارم با این قضیه که یکی بیاد تو وبلاگش درباره خودش نکته دروکنه! با این حال اگه وبلاگی تا این حد در حال گندیدن باشه، درمان زنجیره ایش هم می شه همین.( با این فرض که خود زنجیره کپک نزنه)

  به احترام رئیس که دلش به حال وبلاگ می سوزه یک دقیقه ساکت می شیم و به ۵ نکته از طرف من گوش می سپاریم:

 

  1) من حافظه ندارم. خیلی هم از این موضوع ناراحتم ولی دیگر به آن عادت کرده ام. از دوران زیر 11 سالگیم(!) چیزی به خاطر نمی آورم. از راهنمایی فقط چند صحنه محو یادم می آید. اگر خاطره ای از راهنمایی را با آب و تاب برایتان تعریف کرده ام شک نکنید که خالی بندی محض بوده. حافظه کوتاه مدتم وضعش به مراتب بدتر است. امروز یکی داشت 4 طبقه مختلف از کتابخانه ای رو که باید مرتب می کردم نشانم می داد. به چهارمیش که می رسید، اولیش یادم می رفت. سه بار که گفت و دید قاط زدم بی خیال کل قضیه شد.

  اسم افراد به ندرت یادم می ماند. دو تا از هم کلاسی هایم هستند که بعد از چهار سال هنوز اشتباه صدایشان می کنم. البته گاهی عادت کردن به سوتی، اعتماد به نفس آدم را بالا می برد. مثلا پارسال که زنگ زدم خانه هما اینها و مامانش گوشی را برداشتند و بعد از کلی تفکرات گفتم که با مریم خانم کار دارم و از بخت بد من گفتند "خودم هستم"، اصلا خودم را نباختم و خیلی محترمانه توضیح دادم که گویا اشتباهی پیش آمده و شاید من با فاطمه خانم یا امثالهم کار داشته باشم!

  به قول آن خانم نویسنده : عادت می کنیم!!

 

2) ظاهرا از کودکی حس استقلال خواهی ام یک مقدار(در حد اعصاب خورد کنی) زیاد بوده. نه در این حد که وقتی افتادم زمین خودم بلند شوم. نه، خیلی احمقانه تر از این حرف ها. مثلا غرورم لکه دار می شد اگر کسی می خواست در کهنه بستنم به من کمک کند. خودم باید لاستیکی را پهن می کردم، کهنه را روی آن قرار می دادم و می نشستم و چهارتا دستگیره اش را به نحو مقتضی گره می زدم و هرگز هم به کمتر از این رضایت نمی دادم. طبیعتا از آن جا که عمرا در حد این حرف ها نبودم معمولا کار در نهایت به زد و خورد با والدینم می کشید. مادرم با اندوه خاطراتی را نقل می کند که طی آن افراد خیرخواه به قصد کمک به من در انجام کارهایم با جیغ های گوش فلک کر کن، مورد سپاس قرار می گرفته اند.

 اما درهر زمینه هم که موفقیت هایی کسب کرده باشم، مطمئنم آخر سر نتوانستم خودم را سر پا بگیرم و شاید همین، منشا بسیاری از کمبود ها و عقده های بعدی زندگیم شد.

 

3) من از کارهای تکراری متنفرم. اگر هرگز تختم را مرتب نمی کنم (فقط) از تنبلی نیست. نمی فهمم پتویی که چند ساعت دیگر دوباره قرار است باز شود، چرا باید به تعداد روز های عمرانسان وقت برای تا کردنش  تلف شود. شغل هایی مثل معلمی، کارمند بانک، راننده اتوبوس برایم کابوس است. هر بار می روم سلف دچار عذاب وجدان می شوم. به نظرم برای یک انسان خیلی اندوه بار است که هر روز صبح صدها کیلو مواد غذایی را با امید فراوان مخلوط کند و ده ها دیگ غذا درست کند و بعد ملت بیایند ظرف دو ساعت همه اش را بخورند. بله به همین سادگی؛ بخورند! و فردا صبح دوباره همین آش و همین کاسه. من جای آن آشپز بودم فک همه شان را خورد می کردم. به خصوص که یک عالمه هم ظرف کثیف می کنند!

 

4) دو جا را خیلی دوست دارم. اولیش کوه است. به خصوص اگر بالا رفتنش سخت باشد و همراه با گروهی باشید که به مراتب از شما قوی ترند. تجربه اش را داشته اید؟ وقتی از شدت خستگی می خواهی ضجه بزنی. آن وقت می فهمی که در تقابل روح و جسم به طور واضحی جسم، زورش بیشتر است و این حرف هایی که می زدی که اراده فلان است و بهمان، همه اش کشک بوده. چنین حالتی را فقط باید تجربه کرد تا به عمق فاجعه پی برد. جای دیگری که دوستش می دارم، قبرستان است. تنها، در یک ظهر وسط هفته (و خلوت، آن قدر که موقع سوار شدن در تاکسی 50 تا صلوات نذر می کنی!)، نه میان قبر ها، بلکه در... بی خیال. مثل اینکه کمی جدی شد!

 

5) در اوج یک حالت، به طرز گریه آوری دچار ضدش می شوم! وقتی مادرم باهایم بدجور دعوا می کند، خنده ام می گیرد. در تربیت بدنی، وسط دو، خمیازه ام می گیرد و تنظیم نفس هایم به هم می خورد. در میانه یک ارائه، بین آدم هایی که با جدیت نگاهم می کنند، ناگهان زمان و مکان یادم می رود و می ماند جمله ای که حتی نمی توانم کاملش کنم. بدون شک عمیق ترین قهقهه ام بی احساس ترینشان است! (چرا این طوری نگاه می کنی؟!)

 

 

  آره دیگه! اینم از ما. چه زود تموم شد. تازه فکم گرم شده بود. پایه بودم یه کتاب بنویسم همینجا!

  نفر بعدی... شیطونه میگه خودمو سبک نکنم. منم که برا رئیس مرام گذاشتم، شوتشو گرفتم. عمرا کسی واسه ما مرام میذاره؟

  ولی من از رو نمی رم. سودا جون بیا و آبرو داری کن! تو که شاهکاری. امتحانات ترم پاییزتون هم به نظرم دیگه کم کم باید تموم شده باشه.

  من توپو برا سودا انداختم. موافقین هر کی جاخالی داد خراب شیم سرش؟!!

 

قربون همگی

رضووووو  

 

 

      

   

+ نوشته شده توسط رضووووووو در یکشنبه 1385/12/27 و ساعت 0:31 |
 

 

سلام به دوستای خوبم

    سال نو تون مبارک ! 

                                 

+ نوشته شده توسط آنه در شنبه 1385/12/26 و ساعت 10:55 |

سلام به همه!

شما خجالت نمی کشید؟ نه واقعاً می خوام بدونم شما خجالت نمی کشید؟ این وبلاگ طفل معصومو رها کردید به امان خدا؟ کم کم دارم نگران می شم از طرف مدیریت بلاگفا بیان در اینجا رو مهر و موم کنند. خودمم واقعاً هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. برا همین تصمیم گرفتم یه بازی رو که تو وبلاگ مامان مریم و رهگذر دیده بودم، بیارم اینجا. البته بازی مال حول و حوش یلداست و به این ترتیبه که هر کس 5 تا ویژگی خودشو که فکر می کنه بقیه نمی دونن (یا دلش می خواد بگه) می نویسه و پاس میده به یه نفر دیگه که اونم همین کارو تکرار کنه. البته متأسفانه هیچ کس به ما پاس نداد و من خودم مجبور شدم تو هوا بل بگیرم. فکر کنم این تنها راهی باشه که بشه همه اعضای محترم وبلاگ رو مجبور به نوشتن کرد.

 و اما 5 نکته راجع به من:

  1. من از همان بچگی یک کودک استثنایی و منحصر به فرد بودم. همه بزرگان از بچگی آثار نبوغ و بزرگی خود را آشکار می کنند و ویژگی های استثنایی دارند: پیکاسو از همان بچگی استعداد بی نظیر نقاشی اش را نشان داد و اولین کلمه ای که گفت «مداد» بود، موتزارت در 5 سالگی به عنوان یک بچه نابغه شناخته می شد،سهراب وقتی به دنیا آمد گریه نمی کرد و قریحه ادبی هوگو از همان کودکی مشخص بود. در مورد من البته این منحصر به فرد بودن کمی متفاوت بود. ویژگی منحصر به فرد من در یک نوع حساسیت به خصوص آشکار می شد. من در کودکی به کاکائو، بوی نفت و پر مرغ حساسیت داشتم و پس از مواجهه با این ها دچار تنگی نفس می شدم و هم زمان پلک هایم آنقدر باد می کرد شبیه ژاپنی ها می شدم. ( گاهی آنقدر زیاد که دیگر نمی توانستم ببینم.) به مرور زمان و به علت این که دیدم کسی از روی این ویژگی منحصر به فرد پی به نبوغ من نمی برد، آن را کنار گذاشتم.
  2. من حس جهت یابی ندارم. البته این را قبلاً گفته ام ولی بعید می دانم پی به وخامت اوضاع برده باشید. من حقیقتاً فاقد این ویژگی ارزشمند هستم و به هیچ عنوان هم نمی شود بابت این مسئله سرزنشم کرد، چه، هیچ کدام از افراد خانواده ما کرموزوم جهت یابی ندارند. هم در خانواده مادری و هم در خانواده پدری، ما با آدرس پیدا کردن، آدرس دادن و به طور ساده رفتن از یک جا به جای دیگر مشکل داریم. قدیم ترین سندی که در این رابطه در دست است به 500 سال پیش از میلاد مسیح برمی گردد. به گفته مورخان، یکی از اجداد بزرگوار ما یک هفته پس از ازدواج و نقل مکان به منزل جدید، هنگامی که برای خرید نان از نانوایی دو کوچه آن طرفتر، از خانه خارج شده بود، گم شد و دیگر مراجعت نکرد. می گویند جنازه او را، در دو متری خانه اش در حالی که یک قرص نان تافتون در دستش کپک زده بود، پیدا کردند. شانس آوردیم که ازدواج کرده بود وگرنه نسلمان منقرض می شد. 9 ماه بعد، همسر آن مرحوم یک بچه فاقد حس جهت یابی دیگر به دنیا آورد. می گویند در موعد مقرر هرچه منتظر وضع حمل شده اند، سر و کله نوزاد پیدا نمی شده ... طفلک بی نوا راه خروج را پیدا نمی کرده!
  3. ذهن من توانایی بی نظیری در قاط زدن دارد. به دو نمونه اشاره می کنم:

·        90 سانتیمتر را با 1.5 متر برابر گرفته ام. اگر نمی فهمید چرا، اشاره می کنم که 90 دقیقه می شود 1.5 ساعت!

·        رفته بودم بوفه چایی بخرم، قبل از من یک دختر چادری ایستاده بود. وقتی نوبتم شد، به جای آن که بگویم «آقا لطفاً یه چایی بدید»، گفتم « آقا لطفاً یه چادر بدید»!

     با عنایت به این موارد و موارد بی شمار دیگر، من فهمیده ام که ساختمان مغزم، مرکب است از یک دستگاه ضبط و یک مخلوط کن. وقایع در دستگاه ضبط ذخیره می شوند و بدون هیچ گونه پردازشی، مستقیماً وارد مخلوط کن می شوند. (بعید می دانم بعد از آن هم فیلتری موجود باشد.) اگر بخواهم به این مسئله هم از منظر ژنتیکی نگاه کنم، باید بگویم که دستگاه ضبط ارثیه مادرم است. مادر من با توانایی بی نظیرش در به خاطر سپردن چیزهای بی اهمیت، می تواند به شما بگوید قطر سوراخ جوراب برادر زاده عروس در شب عروسی پسرخاله مادرش، چه اندازه بوده است، زمان وقوع عروسی: 5 سالگی مادرم! مادرم با این استعداد بی نظیر می توانست مورخ قابلی شود، ولی به جای آن، اوقاتش را با فرو کردن افعال معتل در مغز شاگردان کودنش صرف می کند. (یک وقتی یادم بندازید از شاهکارهای شاگردان مادرم بنویسم.) مخلوط کن هم باید از پدرم به ارث رسیده باشد. پدرم با توانایی محیرالعقول استدلال، توجیه، دوختن چیزهای بی ربط به یکدیگر و نتیجه گیری های عجیب و غریب می توانست در شغل سخنگوی دولت یا سخنگوی وزارت خارجه خیلی موفق باشد. او می تواند از هر چیزی هر نتیجه ای که خواست بگیرد، در ایکی ثانیه! مثلاً می تواند از رواج بی بند و باری در قبائل وحشی گینه بیسائو نتیجه بگیرد که بهتر است مصرف سبزیجات را در برنامه غذایی مان افزایش دهیم یا چیزهایی از این قبیل.

 

  1. وقتی یک نفر حرف می زند، من به جای آن که به حرفش گوش کنم، راجع به خود آن طرف فکر می کنم. راجع به ویژگی هایش، ظاهرش، حرکاتش، تکیه کلام هایش و ... . احتمالاً همین مسئله باعث می شود حرکات دیگران در ناخودآگاهم جا بگیرد و در نتیجه مشغولیت دائمی ام به در آوردن ادای معلم ها، استادها و باقی مردم توجیه می شود. ولی باور کنید که همه این ها به صورت ناخودآگاه انجام می شود. وقتی سر کلاس نشسته ام و دارم به حرف های استاد گوش می کنم، به تدریج به یک حالت خلسه وارد می شوم و یک دفعه مچ خودم را در حالت فکر کردن به یک موضوع که احتمالاً فقط به خود استاد مربوط می شود، می گیرم. مثلاً اگر استاد کچل باشد، من ناگهان متوجه می شوم که دارم با تمرکز هرچه تمامتر به یک نقطه از آن محوطه روشن نگاه می کنم و با نگرانی فکر می کنم که استاد صبح ها کله اش یخ نمی کند؟. البته همان موقع متوجه می شوم و این نگاه ذره بینی را قطع می کنم، وگرنه ممکن است استاد در آن نقطه دچار سوختگی شده و از آنجا دود بلند شود!
  2. بر خلاف ظاهرم (البته شاید نه برخلاف آن) عقاید عقب مانده ای دارم. دوستانم را می بینم که همه می خواهند شاغل شوند تا استقلال مادی داشته باشند. من برخلاف آن ها هیچ علاقه ای به کار بیرون از خانه ندارم، تأمین معاش را امر بی اهمیت و پستی می دانم و اصلاً برایم اهمیتی ندارد که آن را به دیگران واگذار کنم. معتقدم که خیلی خوب است که زن ها بنشینند توی خانه شان و بچه داری کنند. البته به نظرم اگر زنی خواست راننده تریلی شود باید در کمال آزادی این حق را داشته باشد. این ها به اضافه یک سری افکار فمینیستی ترکیبی را به وجود آورده که ترشیدن من را تضمین می کند.

 

 

خب این هم از 5 تا نکته کوچولوی من! من پاس می دم به رضو، چون می دونم بقیه تون فعلاً سرگرم کنکورید. (البته رضو هم اینقدر سرشو تو وادی فرهنگ و ... مشغول کرده که مطمئن نیستم وقت داشته باشه!)

 

 

شاد و خرم باشید!

+ نوشته شده توسط رئیس در پنجشنبه 1385/12/03 و ساعت 21:43 |