تبليغاتX
سلطانی ها
 

  امروز یه گربه از پشت بوم خونه مون رفته بود توی لوله شومینه و گیر کرده بود اون تو! حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که ما احساس کردیم از لوله شومینه صدای میو میو میاد. رفتیم نزدیک تر و یه کم "پیش" کردیم تا گربه کوچولوی نازنین بیاد پایین. چشمتون روز بد نبینه یه دفعه موجودی به ابعاد ببر افتاد پایین. بد بخت وقتی با جیغ های ممتد ما روبرو شد ظرف سه ثانیه با هر تدبیری بود برگشت توی لوله!

 این اتفاق دو بار دیگه هم تکرار شد. گربه هه می افتاد پایین و تا میومدیم بگیریمش در می رفت بالا. ازاونطرف چون بالای لوله انحنا داشت نمی تونست از پشت بوم فرار کنه. به معنای واقعی کلمه نه راه پس داشت نه راه پیش. نمی دونید چه صحنه های دردناکی بود وقتی صدای ناله آن فلک زده با موهاش که از لوله پایین می ریخت همراه می شد. البته گاهی به جز مو چیزهای دیگری هم به سمت پایین روانه می شد!

 

  نکات مرتبط:

1) وقتی همسایه آدم رو پشت بوم جیگر کباب کنه، از گربه جماعت چه انتظاری می شه داشت؟!

2) من در تمام مدت داشتم فکر می کردم که توی کدوم کارتون گربه از تو شومینه می افتاد پایین. کسی یادش می آد؟

3) نجات گربه از داخل لوله شومینه در حیطه مسئولیت آتش نشانی نیست. (اینو خود اون آقاهه گفت!)

4) شاعر می گه: ای گربه...

5) جهت یادآوری عرض می کنم: این خاطره ای بود که من الان تعریف کردم!!

 

پی نوشت: ما فعلا در اتاقهایمان را بسته ایم تا نصفه شب پشه نیشمان نزند(!) امیدواریم طی دو سه روز آینده جناب پیشی آنقدر خسته شود که وقتی افتاد پایین بتوانیم بگیریمش. تا تقدیر چگونه رود...  

+ نوشته شده توسط رضووووووو در شنبه 1386/01/25 و ساعت 1:31 |

سلام.

آقا اینجانب هرچی فکر کردم که پنج نکته ناگفته براتون بگم، نشد. آخه شما که منو می­شناسید، هرچی بگم می­دونید. تازه شم، من که عوض بشو نیستم که نکته جدیدی تو این چند وقت خلق شده باشه، اون رو بگم.

اما حالا چون بدجور عز و التماس و اینا دارین، خب یه چیزهایی می­گم:

قبل نوشت:

می­خوام هر نکته­ای که می­گم، تهش یه سوال هم از بینندگان محترم بپرسم، جواب را به صورت پیام کوتاه به شماره 300000000000 ارسال کنید!

یک- من به هیچ عنوان و هیج رقمه حافظه ندارم. یعنی ندارم ها. گشتم نبود، نگرد نیست! عمراً بچگی هام درست و حسابی یادم نیست. از همه بدترش کارتون های بچگی. نمی­دونید چقدر دردناکه که همه از کارتونها میگن و ذوق می کنن، اونوقت من فقط سر تکون می­دم و الکی تایید می­کنم. حالا عمراً یادم باشه این چیه ها! سال­ها به این مغز نداشته­ام فوووووششششششششششار آوردم که یادش بیاد واتوواتو چی بود، اما خب دریغ از یه ذره حافظه! بعد از مدتی با تلاش­های دلسوزانه خواهرم که نمی­تونست این حجم عظیم بی­حافظگی تنها خواهرش رو باور کنه، عکسی از واتو واتو را دیدم، اما... دیگه ادامه ندم بهتره!

بدترین نوع ضعف حافظه­ام، اینه که من هیچ وقت یادم نمی­مونه که کی به من چی گفت. حرفه یادم هست ها، اینکه کی گفت رو نه! بارها پیش اومده که به یکی گفته­ام که: فلانی به من گفت که .... (حالا هر جمله­ای!)، و اون طرف با چشم­های ورقلمبیده برگشته گفته که این رو که خودم بهت گفتم!

سوال یک: حالا که حرف از کارتون­ها شد، بگید که اسم سگ پرین چی بود.

دو- من شدیداً و اکیداً و همواره و همه جا در حال خوردنم! این نکته با توجه به وزن بنده اصلاً نکته پوشیده بر همگان نیست. اما غذا نمی­خورم، من هله هوله خور حسابی­ام. چیپس و پفک و از این قماش. مثل معتادها که ذخیره مواد دارن، من همیشه تو خونه ذخیره خوراکی باید داشته باشم! میگن میزان خوردن غذای آدم تحت تاثیر شرایط روحیشه. مثلاً اضطراب باعث پرخوری میشه یا افسردگی. البته نتیجه این احساسات روی هرکس فرق می­کنه و بستگی داره. بعضی­ها با افسردگی پرخور میشن، بعضی­ها بی­اشتها.

اما من! اصلاً فرقی نمی­کنه. شاد باشم، می­خورم، غمگین باشم، مضطرب باشم، دپ باشم، ... می­خورم. همین نشون میده که این حرفاشون بیخوده. من ثابت کرده­ام که تغییرات خوردن، با تغییرات خلق حرکت نمی­کنه و هیچ correlation (همبستگی) معنی داری وجود نداره. در نتیجه همه حرفاشون کشک! (ببینین من چه آدم مهمی هستم!)

سوال دو- مانچی چیست؟

سه- دلم افتاده کف زمین! هرکی که از صدمتری­اش رد بشه می­تونه بکشدش طرف خودش. این دل من هم آآآآ عین بچه فراری­ها بدو بدو میره باهاش! البته بگم ها، کفتر جلده دیر یا زود برمی­گرده!

توضیح و سوال نداره این قسمت!

چهار- به من میگن قدم خیر! تا حالا عاشق هرکی شدم، به چند وقت نکشیده که بخت طرف باز شده و رفته غاطی مرغا. لذا من به این نتیجه رسیدم که برای کسب درآمد می­تونم از این استعداد خدادادی­ام استفاده کنم. می­خوام یه دفتر بزنم، اونهایی که بختشون بسته است، در ازای مبلغ ناچیزی بختشون رو باز می­کنم. تضمینی! البته به دلایلی که خوب نمیشه اینجا ذکر کرد و چون من ... نیستم، روی درش می­زنم: ورود خانم­ها ممنوع! عینهو اونهمه برگه که رو در و دیوار روشنگر بود که ورود آقایان ممنوع! مگه من چی­ام از روشنگر کمتره؟

به جبران بند قبل که سوال نداشت، دو سوال داریم اینجا:

سوال سه: قدم خیر کیست؟

سوال چهار: من چندبار عاشق شدم؟

 

پنج- من خیلی مودی­ام. موذذذذی نه، موددددی. اخلاق و رفتار ندارم که. اعصاب معصاب هم همین­طور. سرعت شیفت بین مودهام هم خیلی بالاست. دقیقاً در همون لحظه­ای که مهربونم و شاد، می­تونم دادی بکشم که گوش طرف کر بشهو تا نیم ساعت (حداقل) یه بنگ بنگی تو سرش بشنوه.

حالا برای اینکه این بند آخر رو عملی نشونتون ندم، نبینم کسی بگه که من بد نوشته­ام هااااااااا!

همینه که هست! می­خواین بخواین، نمی­خواین نخواین!!!!!

سوال پنج: من الان چه احساسی دارم؟

 

بعد نوشت:

ممنون که بنده رو مورد لطف و مرحمت خود قرار دادین. بخصوص تو رضووووی عزیزتر از جونم، من در اینجا این بازی رو می­پاسونم به گیگیلی گلم، حائری خودمون! ببینم اون چه می­کنه.

 

یه بازی دیگه هم که الان مده و رو بورس، آرزوها تو سال 86هستش.

من این رو هم می­نویسم دیگه!

دیدن اینهایی که بلندگو رو می­گیرن و میرن بالای منبر جا خوش می کنن و دیگه پایین بیا نیستن؟ الان من همچین حسی رو دارم اما حیف که وقت ندارم. مثل همه سال ها روز سیزده بدر رسیده و من یه کپه کار انجام نداده دارم و یه روز وقت که اونم در باغ و بولاغ و به سبزه گره زدن می گذرونیم که اونم هنوز که هنوزه یعد اینهمه وقت افاقه نکرده. از من به شما نصیحت، سبزه اش کار نمی کنه!!!!

ان شا الله بعدش هم میریم مشهد. نمیرسم بنویسم. هرکی دوست داره، من منبر رو براش خالی کرده ام. بیاد بالا و بسم الله!

فعلاْ

مخلص همه بر و بچ خوب خودمون

سودا

 

 

+ نوشته شده توسط سودا در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 22:40 |