سلام.
آقا اینجانب هرچی فکر کردم که پنج نکته ناگفته براتون بگم، نشد. آخه شما که منو میشناسید، هرچی بگم میدونید. تازه شم، من که عوض بشو نیستم که نکته جدیدی تو این چند وقت خلق شده باشه، اون رو بگم.
اما حالا چون بدجور عز و التماس و اینا دارین، خب یه چیزهایی میگم:
قبل نوشت:
میخوام هر نکتهای که میگم، تهش یه سوال هم از بینندگان محترم بپرسم، جواب را به صورت پیام کوتاه به شماره 300000000000 ارسال کنید!
یک- من به هیچ عنوان و هیج رقمه حافظه ندارم. یعنی ندارم ها. گشتم نبود، نگرد نیست! عمراً بچگی هام درست و حسابی یادم نیست. از همه بدترش کارتون های بچگی. نمیدونید چقدر دردناکه که همه از کارتونها میگن و ذوق می کنن، اونوقت من فقط سر تکون میدم و الکی تایید میکنم. حالا عمراً یادم باشه این چیه ها! سالها به این مغز نداشتهام فوووووششششششششششار آوردم که یادش بیاد واتوواتو چی بود، اما خب دریغ از یه ذره حافظه! بعد از مدتی با تلاشهای دلسوزانه خواهرم که نمیتونست این حجم عظیم بیحافظگی تنها خواهرش رو باور کنه، عکسی از واتو واتو را دیدم، اما... دیگه ادامه ندم بهتره!
بدترین نوع ضعف حافظهام، اینه که من هیچ وقت یادم نمیمونه که کی به من چی گفت. حرفه یادم هست ها، اینکه کی گفت رو نه! بارها پیش اومده که به یکی گفتهام که: فلانی به من گفت که .... (حالا هر جملهای!)، و اون طرف با چشمهای ورقلمبیده برگشته گفته که این رو که خودم بهت گفتم!
سوال یک: حالا که حرف از کارتونها شد، بگید که اسم سگ پرین چی بود.
دو- من شدیداً و اکیداً و همواره و همه جا در حال خوردنم! این نکته با توجه به وزن بنده اصلاً نکته پوشیده بر همگان نیست. اما غذا نمیخورم، من هله هوله خور حسابیام. چیپس و پفک و از این قماش. مثل معتادها که ذخیره مواد دارن، من همیشه تو خونه ذخیره خوراکی باید داشته باشم! میگن میزان خوردن غذای آدم تحت تاثیر شرایط روحیشه. مثلاً اضطراب باعث پرخوری میشه یا افسردگی. البته نتیجه این احساسات روی هرکس فرق میکنه و بستگی داره. بعضیها با افسردگی پرخور میشن، بعضیها بیاشتها.
اما من! اصلاً فرقی نمیکنه. شاد باشم، میخورم، غمگین باشم، مضطرب باشم، دپ باشم، ... میخورم. همین نشون میده که این حرفاشون بیخوده. من ثابت کردهام که تغییرات خوردن، با تغییرات خلق حرکت نمیکنه و هیچ correlation (همبستگی) معنی داری وجود نداره. در نتیجه همه حرفاشون کشک! (ببینین من چه آدم مهمی هستم!)
سوال دو- مانچی چیست؟
سه- دلم افتاده کف زمین! هرکی که از صدمتریاش رد بشه میتونه بکشدش طرف خودش. این دل من هم آآآآ عین بچه فراریها بدو بدو میره باهاش! البته بگم ها، کفتر جلده دیر یا زود برمیگرده!
توضیح و سوال نداره این قسمت!
چهار- به من میگن قدم خیر! تا حالا عاشق هرکی شدم، به چند وقت نکشیده که بخت طرف باز شده و رفته غاطی مرغا. لذا من به این نتیجه رسیدم که برای کسب درآمد میتونم از این استعداد خدادادیام استفاده کنم. میخوام یه دفتر بزنم، اونهایی که بختشون بسته است، در ازای مبلغ ناچیزی بختشون رو باز میکنم. تضمینی! البته به دلایلی که خوب نمیشه اینجا ذکر کرد و چون من ... نیستم، روی درش میزنم: ورود خانمها ممنوع! عینهو اونهمه برگه که رو در و دیوار روشنگر بود که ورود آقایان ممنوع! مگه من چیام از روشنگر کمتره؟
به جبران بند قبل که سوال نداشت، دو سوال داریم اینجا:
سوال سه: قدم خیر کیست؟
سوال چهار: من چندبار عاشق شدم؟
پنج- من خیلی مودیام. موذذذذی نه، موددددی. اخلاق و رفتار ندارم که. اعصاب معصاب هم همینطور. سرعت شیفت بین مودهام هم خیلی بالاست. دقیقاً در همون لحظهای که مهربونم و شاد، میتونم دادی بکشم که گوش طرف کر بشهو تا نیم ساعت (حداقل) یه بنگ بنگی تو سرش بشنوه.
حالا برای اینکه این بند آخر رو عملی نشونتون ندم، نبینم کسی بگه که من بد نوشتهام هااااااااا!
همینه که هست! میخواین بخواین، نمیخواین نخواین!!!!!
سوال پنج: من الان چه احساسی دارم؟
بعد نوشت:
ممنون که بنده رو مورد لطف و مرحمت خود قرار دادین. بخصوص تو رضووووی عزیزتر از جونم، من در اینجا این بازی رو میپاسونم به گیگیلی گلم، حائری خودمون! ببینم اون چه میکنه.
یه بازی دیگه هم که الان مده و رو بورس، آرزوها تو سال 86هستش.
من این رو هم مینویسم دیگه!
دیدن اینهایی که بلندگو رو میگیرن و میرن بالای منبر جا خوش می کنن و دیگه پایین بیا نیستن؟ الان من همچین حسی رو دارم اما حیف که وقت ندارم. مثل همه سال ها روز سیزده بدر رسیده و من یه کپه کار انجام نداده دارم و یه روز وقت که اونم در باغ و بولاغ و به سبزه گره زدن می گذرونیم که اونم هنوز که هنوزه یعد اینهمه وقت افاقه نکرده. از من به شما نصیحت، سبزه اش کار نمی کنه!!!!
ان شا الله بعدش هم میریم مشهد. نمیرسم بنویسم. هرکی دوست داره، من منبر رو براش خالی کرده ام. بیاد بالا و بسم الله!
فعلاْ
مخلص همه بر و بچ خوب خودمون
سودا