تبليغاتX
سلطانی ها

سلام

این یک پست اضطراریه!

 

خبردار شدیم که دوست و مشاور دلسوز ما، یعنی "مامان مریم"، آخر هفته ایران را ترک می کنند. خوبه که با هماهنگی خود ایشون یه برنامه ای مثل پارسال (پارسال بود رفتیم؟ درست یادم نمیاد!) بذاریم بریم دیدنشون. از اونجایی که خود مامان مریم برای انتخاب روز و ساعت در اولویت قرار دارند، لطفا آپشن های خودشون رو اعلام کنند.

 

و یک صحبت شخصی با مامان مریم؛ «سلام! الآن اون خط موبایلی که دست دکتر بود، دست شماست؟ همون ایرانسله؟»

 

اما یک مطلب دیگه، ممکنه که به لطف وجود زیرساخت های منحصر بفرد IT در ایران، مامان مریم نتونن به این وبلاگ سر بزنن. لذا اگر تا فردا ساعت 17:۰۰ عکس العملی از سوی نامبرده مشاهده نشه، من به ناچار مزاحم خانواده محترمشون میشم و با منزل تماس میگیرم.

 

دوستان! اگر طالب شرکت در این برنامه هستین، این چند روز اینجا رو زیاد چک کنید.

تا بعد

+ نوشته شده توسط بیزی در شنبه 1386/11/27 و ساعت 0:4 |

سلام

من همینجا لنگ خودم رو تقدیم به رئیس میکنم به خاطر مطلب وحشتناکی که نوشته بود. من که با خوندن هر جمله اش عربده ای کشیده و بیهوش میشدم. رئیس جان، بسیار به ما حال دادی، خداوند در دنیا و آخرت بهت حال بدهد. ولی قبل از هر چیزی لازمه که یه موضوعی رو روشن کنم. در خصوص اون دعوای میان قبیله ای سلطانی ها که ذکرش در پست رئیس رفت، یادآوری میکنم که علاوه بر سیستم چرخشی یه توی کلاس، اگه یادتون باشه کلاسها هم چندوقت یه بار عوض میشد. به خاطر همین حمله ی "ببعی" ها به "علفی" ها به منظور گسترش قلمرو نبوده، بلکه حقی بوده که ازشون زائل شده بود. در ضمن تا اونجائی که یادمه ببعی ها اولش خیلی آروم اومدن گفتن که روز تخلیه کلاسه، ولی علفی ها با بی شرمی اونا رو بیرون انداختن و در نهایت کار به گیس و گیس کشی و کمپرسازیون رئیس کشید.

و اما خاطرات من :

 

1- من هم خاطراتم رو با یکی از همین حملات بین قبیله ای شروع میکنم. قضیه اینبار برمیگرده به " تخته پاک کن ".

تا اونجائی که حافظه ی من قد میده، مدرسه همیشه به خاطر گسترش هرمی یه خودش زیر قرض و قوله بود و این موضوع خودش رو با اشکال مختلفی به دانش آموزان نحیف تحمیل میکرد و اونا رو در مضیقه قرار میداد. یکی از این موارد به این برمیگرده که در کل پیش دانشگاهی فقط یک عدد تخته پاک کن درست و حسابی بود. اون هم با استفاده از شواهد و قرائن باید خودتون حدس بزنید که "الف" ای های غاصب از آن خودشون کرده بودن. به همین خاطر ما "ب" ای ها تصمیم گرفتیم که طی یه عملیات چریکی این حق از دست رفته رو باز پس بگیریم. اما این وسط یه مشکل بسیار بزرگ وجود داشت و اون هم عرضه ی نامناسب قدرت بین کلاسهای "الف" و "ب" بود. "الف" ای ها با برخورداری از یک عنصر قوی جثه به نام اویسی  کار رو تا حدی برای "ب" ای ها سخت کرده بودن. اما مزیت "ب" ای ها برخورداری از مغزهای متفکری چون بتی و جیبی بود. بتی و جیبی پس از سنجیدن موقعیت لاجیستیک منطقه و طرح ریزی مناسب، برای مقابله باقری را برگزیدند. استراتژی اونها هم برای حمله و مقابله با سدی همچون اویسی استفاده از چابکی و "نیشگون" های باقری بود.

در یک زنگ تفریح که موقعیت مناسب بود تخته پاک کن بدون خونریزی از کلاس "الف" به کلاس "ب" منتقل شد. اما گویا یک عنصر نفوذی از "الف" ای ها که بین "ب" ای ها نفوذ کرده بود راپرت داده و ناگهان سر و کله ی اویسی در کلاس "ب" ظاهر شد. عنصر مذکور با کمال خونسردی اومد و تخته پاک کن رو برداشت. هیچ کس هم جرات نکرد چیزی بگه. در این هنگام باقری طی عملیاتی جانفشانانه یه دفعه از زیر پای اویسی در اومد و با یک سلسله عملیات چریکی اون رو غافلگیر کرد. در این بین بتی و جیبی هم به کمک باقری رفته تا در این راه به اون کمک کنند. این صدای جیغ و آخ و اوخ بود که توی فضا پیچیده بود. "الف" ای ها ریختن توی کلاس "ب" که از اویسی حمایت کنند. جنگ مغلوبه شد. اینجانب به سبب لطمات جسمانی که در اون حادثه دیدم تمایل چندانی به یادآوری اش ندارم. اما یادمه که اون آخرها دیگه تخته پاک کن به کناری گذاشته شده بود و این گاز و چنگول و نیشگون بود که یکی یکی افراد رو از دایره ی نزاع به بیمارستان می کشوند.

در نهایت اویسی با ته مانده ی انرژی خودش تخته پاک کن رو از جا بلند کرده و به "الف" برد. بازهم "ب" ای ها قربانی ظلم و زور "الف" ای ها شده بودند. اما "ب" ای ها جیبی و بتی رو داشتن. موقع زنگ ناهار که هر دو جبهه خالی میشد، بتی و جیبی تصمیم گرفتن از شیکمشون بزنن و به دنبال تخته پاک کن برن. پس از جستجوی سوراخ سمبه های "الف" کاشف به عمل اومد که تخته پاک کن رو که جز منافع ملی! مدرسه محسوب میشد باید تو کیف این غاصب ها پیدا کنیم. به سراغ کیف سردمداران "الف" ای رفته و به زیر و رو کردن پرداختیم. چه چیزها که پیدا نشد! یه عالمه "بیگودی" که اگه قرار بود جمع کنیم میشد باهاش یه کارخونه زد. خلاصه تخته پاک کن رو پیدا کرده و اون رو به محلی که بهش تعلق داشت برگردوندیم. بعد از زنگ ناهار شاهد این بودیم که "الف" ها که دیده بودن جا تره و بچه نیست به همهمه و پچ پچ افتاده بودن. اما خیلی به روی خودشون نیاوردن و فکر کنم همون روز یا فرداش مدرسه برای اینکه دیگه تلفات جانی نداشته باشه یه تخته پاک کن دیگه تهیه کرد.

 

من بقیه خاطرات رو میذارم واسه پست های بعدی. بچه ها بنویسید. تنبلی نکنید. بتی، بیزی، رضو، شیدی. یالا بجنبید. هرکی حداقل یکی بنویسه. 
+ نوشته شده توسط هیچکس در شنبه 1386/11/20 و ساعت 9:0 |

با عرض پوزش از دوستان، منم از کمبود حافظه در مورد این جور وقایع رنج می برم. (جالبیش اینه که مدرسه ابتداییمون خیلی واضح تر تو ذهنم مونده!) در نتیجه مجبور شدم به آرشیو روزنامه ها، تلویزیون ها و بنگاه های خبر پراکنی (به قول صداوسیمای عزیز) رجوع کنم. به چنین گزارشاتی برخوردم. فقط ببخشید اگه ترتیب تاریخیش درست نیست. (در ضمن ببخشید اگه اسم خودمو آوردم، فقط چیزایی یادم مونده که خودمم توش بودم.)

 

 

------------------------------------------------------------------------------

 

دیروز خاک "ریاضی الف" شاهد یورش بی رحمانه نیروهای "ب" ای بود. به گفته مقامات آگاه هدف از این تهاجم، زیاده خواهی "ب" ای ها و غصب سرزمین های بهتر و کوچ دادن اجباری "الف" ای ها به دیگر نقاط بوده است. این تهاجم که به طور ناگهانی در یک زنگ تفریح آغاز شد، "الف" ای ها را غافلگیر کرد؛ اما آن ها پس از شوک اولیه مقاومت قهرمانانه در برابر نیروهای متخاصم را آغاز کردند. از تلفات جانی و مالی این حمله اطلاعات دقیقی در دسترس نیست. در ضمن در جریان این یورش یکی از نیروهای "ب" ای، "رئیس"، از چهره های مقاومت مردمی "الف" را بین در و دیوار قرار داده و سبعانه فشرد. شاهدان عینی گزارش می دهند که در همین حال دو نفر دیگر، سعی داشتند او را بیرون بکشند و در فضای آزاد کتکش بزنند. (این خود نشانه عدم وجود استراتژی و تاکتیک مشخص در نیروهای "ب" است.) در اثر این اقدام و پس از کشیده شدن ناگهانی رئیس از لای در، دستگیره در به داخل دیوار فرو رفت و سوراخی به قطر تقریبی 10 سانتیمتر ایجاد کرد. گزارش ها حاکی از این است که رئیس از این حمله جان سالم به در برده است. او در مورد شناسایی هویت ضاربان خود گفت :« قیافه شونو درست ندیدم، ولی از این که اینقدر وحشی بودند، لابد سعیدی و باقری و آقارضی بودند دیگه.» "الف" ای ها اعلام کردند که قصد دارند سوراخ دیوار را به عنوان یک اثر تاریخی که نشان دهنده مظلومیت آنان است، برای نسل های بعد حفظ کنند. در ضمن از آنجا که پس از سوراخ شدن، "الف" ای ها مشاهده کردند که پشت دیوار خالی است، این احتمال را وارد می دانند که پشت دیوارهایشان گنج پنهان باشد.

لازم به ذکر است که "ب" ای ها، پس از شکستی مفتضحانه و با بر جای گذاشتن غنائم بسیار ارزشمند (یک جفت کفش) به سمت سرزمین های خود عقب نشینی کردند.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

شواهد تاریخی به دست آمده است مبنی بر این که دانش آموزان پیش دانشگاهی روشنگر همه با هم نسبت فامیلی دارند. طبق این مدارک، همه آن ها نیای پدری مشترکی دارند و در نتیجه نام فامیل همه آن ها "سلطانی" است. دانش آموزان پس از این کشف بزرگ و برای اعتراض به این جعل هویت تاریخی اسامی کوچک خود را هم تغییر دادند و نام هایی چون سوری، شمسی و ... را برگزیدند. دانش آموزان برای اولین بار در کلاس زبان از این راز تاریخی پرده برداشتند. گفته می شود معلم مربوطه قصد داشت بدون اعلام قبلی و به طور اجباری از بچه ها امتحان بگیرد. بچه ها که خیلی از این اقدام خوشحال شده بودند، با نام های حقیقی خود در این امتحان شرکت کردند.

(متأسفانه این مدارک – مبنی بر نسبت فامیلی بین همه بچه ها – چند سال قبل که بچه ها به اردو رفته بودند، کشف نشده بود؛ وگرنه مشکل کمبود جای خواب حل می شد.)

  

----------------------------------------------------------------------------

 

چندی قبل در پایان کلاس هندسه، هنگامی که آقای بیگی – معلم کلاس مذکور – می خواست از کلاس خارج شود، متوجه شد که در باز نمی شود. کارشناسان احتمال می دهند که این خرابیِ در، بی ارتباط با حمله چندی قبلِ "ب" ای ها نباشد. آقای بیگی که پس از تلاش اندکی موفق نشد در را باز کند، به سمت دانش آموزان برگشت و با لبخند اعلام کرد :« باز نمیشه.» گفتنی است پس از این اعلام، دانش آموزان آرامش خود را از دست دادند و فریاد کمک و استغاثه سر دادند. گروهی نیز به طرز غیر متمدنانه ای به دیوار کلاس که با کلاس بغلی (محتوی فردی به نام کیوان) مشترک بود، مشت می کوبیدند تا کسی آنان را نجات دهند. بنا به گفته شاهدان، در این آشفتگی و شلوغی که صدا به صدا نمی رسید، آقای بیگی دو بار با ملایمت به در ضربه زد و با لحن ملیحی گفت :« آقای کیوان؟»

ملایمت رفتار آقای بیگی مخصوصاً دیروز وضوح بیشتری یافت. پس از آن که خانم ف. معلم زبان، در مواجهه با همان در که مجدداً قفل شده بود، شروع به لگد زدن به دریچه پایین در کرد. در نتیجه درِ کلاس الف، علاوه بر آن که زبانه اش خراب بود، به یک دریچه کج و کوله در پایینش هم زینت یافت. آگاهان پیش بینی کردند احتمالاً تا کنکوری های 82 بخواهند از این جا گورشان را گم کنند، سقف را روی سر مسئولان خراب خواهند کرد.

  

------------------------------------------------------------------------------

 

پروژه TO ، (Table Overturning)، پس از هفت سال تلاش مستمر دیروز نتیجه داد. از آغاز دوره راهنمایی تا کنون، محاسبات دقیق و تلاش های سخت دانشمندان برای واژگون کردن میز معلمان بی نتیجه مانده بود؛ چرا که معلمان همیشه قبل از هر کار دیگری، اقدام به کشیدن میز به سمت جلو می کردند. اما چند روز قبل آقای کیوان، بدون هیچ علت خاصی، یک دفعه وسط درس دادن احساس کرد باید برود به میز تکیه کند. در نتیجه میز با صدای مهیبی واژگون شد.

هنوز گزارشی مبنی بر این که این موفقیت درخشان حاصل کار چه کسی بوده است، دریافته نشده. منابع موثق می گویند احتمالاً طرف هیچ قصد خاصی برای واژگون کردن میز نداشته است، فقط بعد از هفت سال شرطی شده بوده و بدون فکر خاصی هر میزی را که می دیده می کشیده لبه سکو.

در ضمن در پی این حادثه مداد نوکی آقای کیوان مفقود شد که تلاش های ایشان و دانش آموزان برای یافتن آن ثمربخش نبود. شب همان روز، "رئیس" که در هنگام وقوع حادثه میز جلو نشسته بود و در کیفش هم باز بود، شیئی در کیفش یافت که شباهت بسیاری به یک مداد نوکی داشت. رئیس بعدتر اعلام کرد که موزه لوور، بعد از این جریان، قصد داشته کیفش را از او به مبلغ گزافی بخرد، اما او حاضر به فروش نشده. چون احساس می کند که کیفش بعد از این واقعه « یه تبرک خاصی پیدا کرده.»

 

------------------------------------------------------------------------------

 

خانم ف. دیروز سر کلاس ادای گوریل در آورد. طبق گزارشات واصله، خانم ف. که به شدت و با عصبانیت هرچه تمام تر مشغول دعوا کردن بچه ها به خاطر رفتارهای زشت و زننده شان بود، در حین صحبت وقتی به این جمله رسید که « از پله ها، مثل گوریل میرین پایین»، برای حس آمیزی بیشتر و رساندن کامل مفهوم مورد نظرش، ادای یک گوریل در حال پرش را در آورد. گفته می شود دانش آموزان که با چشمان از حدقه در آمده و در بهت و سکوت کامل به این صحنه نگاه می کردند، ناگهان با صدای قهقهه بلند شخصی موسوم به "نرگس قنبری" از جا پریدند.

 

------------------------------------------------------------------------------

 

امروز صبح دانش آموزان متوجه شدند که یکی از صندلی های کلاس برداشته شده است. آن ها با توجه به صحبت های خانم نظری، از امنای مدرسه، که گفته بود این مدرسه از شهریه شماها ساخته نشده و تازه ما در ساخت این مدرسه ضرر هم می کنیم، حدس زدند که مدرسه با مشکل مالی مواجه شده و در نتیجه اقدام به فروش تدریجی میز و صندلی های مدرسه نموده است. اما بعدتر فهمیدند که این اقدام در راستای اهتمام به یک حکمت متعالی باستانی بوده است. به گفته مورخان، کنفوسیوس حکیم قبل از مرگش وصیت کرد :«پس هر کس ابرویش برداشت، شما صندلیش بردارید.» مسئولان مدرسه هم برای پاسداری این حکمت مطهر و با شعار « ابروتو برمی داری؟! صندلیتو برمی دارم!» اقدام به برداشتن صندلی مزبور کرده اند.

 

لازم به ذکر است که این یک سنت تاریخی و مرسوم در همه نقاط جهان و اعصار و قرون بوده است و این یک مراسم سنتی و مفرح بوده است که معلمان و ناظمان با اقتدار هرچه تمامتر صندلی های کسانی که ابرویشان را برمی دارند، بردارند. برای مثال به هیروگلیفی که اخیراً از یکی از اهرام مصر به دست آمده و همین مفهوم را نشان می دهد، توجه کنید:

                                        

------------------------------------------------------------------------------

 

امروز در پایان زنگ تفریح، وقتی دانش آموزان کلاس الف منتظر ورود معلم هندسه شان، آقای بیگی بودند، تنها صدای او را شنیدند که به آنان سلام می کرد. بعد از حدود 10 ثانیه خود صاحب صدا وارد شد. آگاهان حدس می زنند که احتمالاً آقای بیگی در تخمین ابعاد شکم خود دچار اشتباه محاسباتی شده است.

 

------------------------------------------------------------------------------

 

به ادامه گزارش ها در مطلب شخص دیگری توجه فرمایید.

 

+ نوشته شده توسط رئیس در چهارشنبه 1386/11/17 و ساعت 11:3 |

سلام

نمیدونم از وضع جیبی خبر دارید یا نه. خیلی داغون و خرابه. اگه اطلاعی ندارید برید این پست آخر وبلاگش رو بخونید.

خوندید؟

خوب پس ادامه میدیم.

همونطور که دیدید اون حتی یه صحنه هم از کلاسهای حسابان رو به خاطر نداره. تازه من امشب داشتم باهاش حرف میزدم و گفتم ناراحت نباش. منم یکی از معلم دینی ها رو یادم نمیاد، اومد مثلا یه خودی نشون بده و شروع کرد به اسم بردن معلمهای دینی، اما تا کلاس دوم بیشتر بالا نیومد!

خلاصه ایکه ما به عنوان همکلاسیها و دوستان قدیمی یه جیبی وظیفه داریم به اون کمک کنیم تا از این وضعیت اسفناک خارج بشه. ایده ی من برگزاری یه "گلریزان" اه. بیاین هرکی یه خاطره از دوران مدرسه رو بذاره. اینجوری هم به جیبی یه کمکی کردیم که حداقل اینائی که تا الان یادش مونده رو دیگه یادش نره، هم این وبلاگ یه موضوع واسه نوشتن داره.

فقط خاطره ها باید یه شرطی داشته باشه. اونم اینه که خاطره ای رو انتخاب کنید که اگه روزی روزگاری یکی از معلمای مدرسه خوند، حتما بیاد کله تون رو بکنه!

من رئیس رو به عنوان نفر اول پیشنهاد میکنم. بعد نوبتی پاس میدیم. هرکی یوزر نداره و میخواد بنویسه یه اس-ام-اس بده به جیبی و مال اون رو بگیره.

حتی اگه یه لحظه خواستید تنبلی کنید، به یاد جیبی بیفتید و در این کار راسخ باشید.پ

منتظریم رئیس

+ نوشته شده توسط بیزی در سه شنبه 1386/11/16 و ساعت 0:7 |

 

با توجه به این که اینجانب در رشته عمران تحصیل می کنم، و نیز با توجه به این دقیقه که در پایان ترم نهم احساس می کنم به هیچ وجه دانشجوی خوبی نبوده ام و اطلاعاتم در زمینه رشته تحصیلی ام اندکی از باغبان پارکمان بیشتر است، تصمیم گرفتم علل بروز این وضعیت اسفناک را کشف کنم. در این مقاله تحلیلی به برخی از مصائب و مشکلات تحصیل در رشته عمران پرداخته شده است که می توانند در زمینه کسب معرفت علمی در این رشته تحصیلی مانع ایجاد کنند. امید است این مقاله روشنگرِ (نمی دونم چرا یه تعلق خاطر عجیبی به این کلمه دارم!) راه کسانی شود که قصد انتخاب رشته دارند یا در ابتدای راه این رشته هستند.

 

1. دروس پایه

همه می دانند که "استاتیک" پایه مهندسی است. (از این جمله مشخص می شود که مهندسی کامپیوتر در اصل مهندسی نیست. قبول ندارید از گیگیلی بپرسید.) اگر شما دانشجوی رشته عمران باشید، این درس را در ترم دوم خواهید خواند. در این زمان، ممکن است شما با استاد خواب آلودی مواجه شوید که مطالب را طوری بیان می کند که انگار کاملاً واضح و بدیهی اند، در صورتی که شما اصلاً چنین احساسی ندارید. شما که ترم گذشته ، به یُمن درس های دبیرستان، موفق شده اید  بدون رفتن سر کلاس نمرات قابل قبولی کسب کنید، نتیجه می گیرید که این مشکل نو ظهور از این جا ناشی می شود که این ترم سر کلاس ها حاضر می شوید. در نتیجه تصمیم می گیرید دیگر سر کلاس نروید. بعداً سر امتحان پایان ترم شک می کنید که این نتیجه گیری تان درست بوده است یا نه. ولی به هر حال کاری از دستتان برنمی آید. احتمالاً با نمره نه چندان درخشانی این درس را پاس می کنید و از این لحظه به بعد "استاتیک بلد نبودن" مثل یک نفرین بر پیشانی شما ثبت می شود. از این به بعد بارها این جمله را از اساتید خواهید شنید که «بعضی بچه ها اشتباهاتی می کنند که ناشی از این است که استاتیک بلد نیستند.» و شما بی برو برگرد فکر می کنید خطاب به شماست. از این به بعد کتاب هر درسی را که می گیرید فصل اولش مروری بر استاتیک است، که البته درس استاد از فصل بعد شروع می شود و هر بار که کتاب را باز کنید آن فصل به شما یادآوری خواهد کرد که استاتیک بلد نیستید. (در نتیجه بهتر است کتاب هایتان را باز نکنید!)

 

2. هدفمندی

یکی از مشکلات اساسی در زمینه مهندسی عمران این است که شما نمی دانید قرار است چه کاره شوید! البته شما می خواهید مهندس عمران شوید، ولی این که نقش شما در کارهای عمرانی دقیقاً قرار است چه باشد را نمی دانید. وقتی یک نفر در مهمانی یا جای دیگر از شما می پرسد شما قرار است چه کاره شوید، با قاطعیت جواب خواهید داد:« مهندس عمران!» او خواهد پرسید:« اونو که می دونم، منظورم اینه که چی کار می کنید؟»

- خونه می سازیم، پل می سازیم، سد، سازه های دریایی...

- می دونم، منظورم اینه که چه جوری؟

- می دونی؟خب، ما درسای مختلفی می خونیم، استاتیک، جامدات، سیالات ...

- نه، منظورم اینه که شماها مثلاً تو ساختمون سازی چی کارشو می کنید؟

شما لبخندی حاکی از اعتماد به نفس می زنید، یک پایتان را روی آن یکی می اندازید، نفس بلندی می کشید که نشان می دهد آماده اید یک سخنرانی بلند تحویلش دهید و می گویید... : « نمی دونم!»

 

در طول دوران تحصیل ممکن است شما به خود جرئت دهید که یواشکی از دوستتان بپرسید: «ببین من یه سؤال ضایع داشتم. کار ما دقیقاً چیه؟» دوستتان هم یواشکی جواب می دهد:« منم نمی دونم، صداشو در نیار!»

شما مجبورید درس هایی را پاس کنید که نمی دانید عملاً چه استفاده ای دارند. در نتیجه دو راه پیش روی شما است: یا به مسئولان آموزش عالی اعتماد می کنید و این درس ها را خوب و دقیق می خوانید تا بعداً مورد استفاده شان را بفهمید و یا این که صبر می کنید تا خودتان بعداً بفهمید چه چیزهایی برایتان مفید است. شما کدام را انتخاب می کنید؟ البته که دومی را.

 

3. بچه ها

این مشکل ممکن است بین دانشگاه های مختلف عمومیت نداشته باشد. از طرفی ممکن است محدود به بچه های عمران هم نشود. قدر مسلم در دانشکده عمران شریف کاملاً مصداق دارد. این موضوع خود به دو زیر شاخه تقسیم می شود:

 

3-1. بچه ها و استادها (یا همان "موش ها و آدم ها")

اخیراً فهمیده ام که گالیله بیشتر آزمایش هایی را که در نوشته هایش آورده، واقعاً انجام نداده است، بلکه این ها صرفاً آزمایش هایی ذهنی بوده اند. با تأسی از مرحوم گالیله و برای روشن شدن مفهومی که می خواهم توضیح دهم، یک آزمایش ذهنی را برایتان شرح می دهم:

فرض کنید در خاتمه یکی از جلسات درس، استاد قبل از مرخص کردن بچه ها می گوید:«بچه ها جمعه رأس ساعت 9 همین جا باشید، من می خوام همتونو دار بزنم.» شما با دهان باز به اطرافتان نگاه می کنید تا اثری از مخالفت بین بچه ها مشاهده کنید، اما تنها چیزی که می بینید این است که بغل دستی تان بالای جزوه اش یادداشت می کند:«جمعه ساعت 9» هنگام خارج شدن از کلاس، می شنوید که بچه ها دارند غر می زنند که جمعه مان خراب شد! وقتی شما با تعجب می پرسید که:«مگه شما می خواین بیاین؟!»، آنها با تعجب بیشتری به شما نگاه می کنند و می پرسند:«برا چی نیایم؟!» شما که با این استدلال محکم دهانتان بسته شده، با خودتان فکر می کنید:«عجب! چرا این به ذهن خودم نرسیده بود؟!» صبح جمعه، استاد ساعت 9.5 می آید و می بیند که بچه ها سه ربع است پشت در کلاس منتظر ایستاده اند تا به دار آویخته شوند.

 

3-2. بچه ها و امتحان ها

شما فردا امتحان دارید. از آنجا که در طول ترم، تمام مدت کلاس را در عوالم بالا به سیر وسلوک پرداخته اید و این شب آخر هم می بینید که از جزوه های متعددی که کپی گرفته اید، هیچی نمی فهمید، تصمیم می گیرید کلاً بی خیال شوید. فردا ناامید و افسرده می روید سر جلسه با این اطمینان که همه بچه ها الآن درس را حفظ اند. اما شما اشتباه می کنید! پشت در جلسه امتحان شما می فهمید که چه دوستان باحالی داشته اید و چطور همه آن ها اوقات قبل از امتحانشان را صرف کارهای فوق العاده جالبی کرده اند و در نتیجه آن ها هم هیچی نخوانده اند: یکی چند روز گذشته را صرف پذیرایی از برادرش کرده که بعد از 10 سال از خارج آمده بوده، یکی تمام مدت فوتبال نگاه می کرده، یکی رفته بوده اسکی روی آب، یکی از هفته قبل رفته بوده کنگو به جمع آوری مین کمک کند و ... شما که تازه به وجوه جالب شخصیت دوستانتان پی برده اید، بعد از مقایسه خودتان با آن بیچاره ها، شرمنده می شوید که اعلام کرده اید که هیچی درس نخوانده اید، چون حقیقتش این است که شما دیشب یکی دو ساعتی بین کتاب ها و جزوه ها پرسه زده اید.

سر جلسه امتحان، شما که واقعاً چیزی به ذهنتان نمی رسد،دلتان می خواهد زار زار گریه کنید، مخصوصاً با توجه به این که می بینید بقیه دارند تند تند می نویسند و انگار همه آن حرف ها در مورد درس نخواندن دروغ بوده است. اما شما باز هم اشتباه می کنید! چون بعد از امتحان متوجه می شوید که بقیه هم مثل شما گند زده اند! و آن چیزهایی هم که می نوشته اند، صرفاً چرت و پرت هایی بوده که داشته اند از خودشان می بافته اند، عیناً مثل شما. شما که باز هم از بدبینی تان به دوستانتان شرمنده شده اید، برای کسب همدردی بیشتر می گویید :«مثلاً آن سؤال 6، من اصلاً تا حالا همچین چیزی به چشمم نخورده بود!» در این جا سکوت کوتاهی برقرار می شود و بعد یک نفر – مثلاً آن که تمام هفته گذشته را در تبت گذرانده بود تا مراسم لُنگ پوشیدن تازه راهبان جوان بودایی را تماشا کند – می گوید :«نه، راه حل اونو که تو پاورقی صفحه 376 اون کتاب انگلیسیه نوشته بود.»

- کدوم کتاب؟!

- همون مرجع سومیه که استاد معرفی کرد، همون که گفت حالا بخونید بد نیست.

شما که می خواهید خودتان رانبازید، لبخندی می زنید و می گویید :« اَ.... پاورقیا رو نخوندم!»

 

در این موقعیت اگر شما انسان بدبینی باشید، فکر خواهید کرد که بچه ها دروغ گو هستند. اما باز هم اشتباه می کنید! (آخر شما چقدر اشتباه می کنید؟!) مسئله صرفاً بر سر ابهامات زبانی و برداشت های متفاوت از یک جمله است. مثلاً جمله ساده " من هیچی نخوندم." طیف وسیعی از معانی دارد. در یک سر طیف معنای این جمله این است که " من کلاً هیچی حالیم نیست." (اینجا شما ایستاده اید.) و در سر دیگر طیف معنای آن، این است که " من نرسیدم بار سوم دوره کنم." (اینجا دوستان شما ایستاده اند.) به همین ترتیب جمله "من بد دادم." هم طیف وسیعی از معانی را دربر می گیرد. در یک سر طیف که دوستانتان ایستاده اند، این جمله یعنی "من بیست نمی شم." و سر دیگر طیف، پشت در اتاق استاد است که شما آن جا قدم می زنید تا از او بخواهید شما را نیندازد.

 

4. دید مهندسی

در طول تحصیل در رشته عمران شما بارها از نداشتن خصیصه ای به نام "دید مهندسی" خجالت خواهید کشید. بارها این جمله را خواهید شنید که «این اشتباهی که بعضی از دانشجویان می کنند که ... (یکی از اشتباهات شما!) نشان می دهد که دید مهندسی ندارند.» اما "دید مهندسی" چیست؟ دائره المعارف آکسفورد در توضیح این لغت آورده است:«Knowing what you’ve never been taught.» دانستن آن چیزی که هیچ وقت کسی به شما یاد نداده است. اما شما چطور باید چنین چیزی را بلد باشید؟ یک راهش این است که علم لدنی داشته باشید. اما کسب علم لدنی نیاز به کراماتی دارد که کسب آن ها بیشتر از مدت یک لیسانس گرفتن وقت می خواهد. (و در ضمن اگر آن کرامات را داشته باشید، احتمالاً دیگر نمی خواهید عمران بخوانید.)  بنابراین بهتر است از روش های دیگر برای کسب دید مهندسی استفاده کنید. سعی کنید از نیروهای درونی تان کمک بگیرید. سعی کنید با تیرها و ستون ها ارتباط درونی برقرار کنید. خودتان را بگذارید جای یک تیرآهن و ببینید اگر کسی فشارتان دهد، دوست دارید چطور خم شوید. با آن ها ارتباط عاطفی برقرار کنید. سعی کنید احساسات یک تیرآهن را درک کنید. برای این کار بروید روبروی یک تیرآهن بنشینید و ساعت ها روی آن تمرکز کنید. وقتی که آن قدر این کار را ادامه دادید تا احساساتتان فوران کرد، بپرید تیرآهن را بغل کنید و بگویید:«آخ عزیزم! عزیزم! آخه تو چی تو دلت می گذره؟!» وان خانه تان را پر از بتن کنید. توی آن شیرجه بروید و سعی کنید احساس یک سنگ ریزه بی پناه معلق را بفهمید. در خیابان ها، با آسفالت ها صحبت کنید و ببینید چه رنجی دارد که تمام بدن آدم پر از ترک های پوست سوسماری باشد. سعی تان را بکنید. اوائل ممکن است سخت باشد، ولی به تدریج موفق می شوید.

نکته: دید مهندسی هرچه باشد، یک چیز مسلم است: پسرها بیشتر از دخترها دید مهندسی دارند. نمی دانستید؟ خب دید مهندسی ندارید دیگر!

 

5. سال بالایی ها

در طول تحصیل، شما که می خواهید دانشجوی خوبی بوده و از تجربیات دیگران استفاده کنید، در مورد درس هایی که در این ترم می خواهید بگذرانید با سال بالایی ها مشورت می کنید. با کمال تعجب آن ها به شما خواهند گفت که بسیاری از آن درس ها را صرفاً پاس کرده اند و بعداً هم هیچ استفاده ای از آن درس نکرده اند. در نتیجه شما مغزتان را خیلی برای یادگیری آن درس خسته نمی کنید. بعدها شما متوجه خواهید شد که آن ها در آن زمان هنوز درس هایی را که به آن درس به خصوص نیاز داشته، نگرفته بوده اند!

 

6. شغل

در زمان دانشجویی شما، کسانی که شاغل اند به شما می گویند:«این چیزا که می خونید، موقع کار هیچ استفاده ای نداره. آدم وقتی می ره سر کار، تازه چیز یاد می گیره.» شما که اصولاً فلسفه وجودی رشته تان، "کار" است، تعجب می کنید که چطور چنین چیزی ممکن است. ولی به هر حال از درس خواندن دلسرد می شوید. احتمالاً بعدها، سر کار که شما می روید تا آن چیزهایی را که باید، در محیط کار یاد بگیرید، از شما خواهند پرسید:«مگه اینا رو تو دانشگاه نخوندین؟!»

 

نتیجه گیری : از کل مطالب بالا، نتیجه می شود بهتر است به مسئولان دانشگاه در سراسر جهان که روند تحصیل را مشخص می کنند اعتماد کنید. در ضمن انسان باید در زندگی هر غلطی می کند درست و کامل بکند تا بعداً لازم نباشد این همه چرت و پرت بنویسد تا بفهمد ایراد کار از کجاست. همچنین نتیجه می گیریم که انسان همواره باید به پدر و مادر خود نیکی کند و شب ها قبل از خواب هم دندان های خود را مسواک بزند، چرا که از قدیم گفته اند "تمیزی نشانه ایمان است."

 

پی نوشت: بدین وسیله از کلیه دوستان دعوت می شود که ما را از مصائب تحصیل در رشته هایشان آگاه کنند. برای ما بنویسید و بگویید که در این چهار، پنج سال چه رنج هایی را تحمل کرده اید.

 

+ نوشته شده توسط رئیس در چهارشنبه 1386/11/10 و ساعت 15:38 |

1- لطفا پیش از خوندن این پست، پست زیریش رو که رئیس نوشته بخونید. این پست در ادامه ی اون پسته.

2- اینی که گفتی بیشترین پست ها مال منه به این دلیله که من از همه اینجا الاف ترم. بقیه وقتشون مال شوهر و بچه و مادرشوهر و خواهرشوهر و دوست دخترا و دوست پسرهاشونه. من که از این دار دنیا چند تا دوست دختر دارم که اونا هم همگی بی بخارند و نمیان تنبون آدم رو در بیارند که چرا واسه ما وقت نمیذاری. بیچاره ها رو با دو-سه تا پیامک تو ماه راضی نگهشون میدارم.

3- در مورد تاثیر گذارترین هم اگرچه باید پست های زهرا.ط رو ستود به خاطر اینکه سبب نجات این وبلاگ از گندیدگی شد، اما تو به این نکته توجه نداشتی که پست های من بعدا سه نقطه شدن و قبل از اون حاوی اطلاعات و اخبار ارزشمندی بودن که چون شیدی داشت از اونا علیه خودم استفاده میکرد پاکشون کردم و ... گذاشتم. این رو هم گفتم که در حین رای دادن به کاندیدای محبوب خودتون "مظلومیت" اون رو هم در نظر داشته باید و بیشتر رای بدید.

4- رئیس تو واقعا باورت میشه که کیوان تنبل بی بخار اون پست فوق العاده عشقولانه رو واسه بتی نوشته باش؟ در ضمن فکر میکنی من اینقدر بی غیرتم که یکی تولد بتی رو به تبریک بگه و من ساکت بشینم و نیگا کنم؟ اون پست به خاطر این بود که ببینم بتی میتونه تشخیص بده اونی که خیلی میخوادش کیه یا نه؟ (فردا این وبلاگ بخاطر تمایلات همجنسگرایانه یا فیلتر میشه یا حذف میشه!) این رو گفتم که بدونید کاندیدای محبوبتون جایزه ی عمیق ترین و مفهومی ترین پست رو هم از آن خودش کرده(البته افتخاری است که این بین ما با استاد شیدی به این مقام شامخ رسیدیم)

5-  اگرچه ما خیلی مخلص زهرا جون مفقوده هستیم و همو بود که هم وبلاگ مرحوم "بیگودی ها" و هم این وبلاگ رو تاسیس کرد. اما این واقعا به دور از انسانیت است که کمترین حق دسترسی رو به نویسندگان این وبلاگ داده است. من یه بار اومدم نظر شیدی رو حذف کنم نشد!!! البته دقیقا فردای همون روز شیدی منو متهم کرد که نظر رو دستکاری کردم! شیدی جون من تو این وبلاگ فقط میتونم پست از خودم در کنم. هیچ کار اخلاقی یا غیر اخلاقی دیگه ای نمیتونم انجام بدم.

6- در انتها از رئیس عزیز تشکر میکنم که اینجانب را کاندیدای حزب "نویسنگان بی جیره و مواجب، حتی حق دسترسی" کرده و با کمال میل می پذیرم. در پست های بعدی مانیفست های خودم و کارهائی که در آینده برای این وبلاگ خواهم کرد رو به اطلاع تمام خواهران و برادران همیشه حاظر در این وبلاگ خواهم رساند. باشد که این وبلاگ متحول شده و از این بوی گندی که در وبلاگستان فارسی راه انداخته خلاصی یابد.

7- راستی 3نقطه. یالا زودباش خودتو معرفی کن.

مخلص همه تون

جیبی

+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه 1386/11/07 و ساعت 19:9 |

الآن داشتم آرشیو وبلاگو نگاه می کردم و مطالب وبلاگ می خوندم. (چیه؟! بیکار خودتی! وقتمه، اختیارشو دارم!). تا حالا فکر می کردم من خیلی چیز این جا نوشتم. فکر می کردم بیشتر از همه پست گذاشتم. ولی دیدم همچینا هم زیاد ننوشتم!. بیشترین تعداد پست مال جیبی بود. (بگذریم که بهتریناشو زهرا ط. نوشته بود!) در ضمن فکر کنم جایزه تأثیرگذارترین پست ها رو هم باید به جیبی بدیم. یه بار فقط سه تا نقطه گذاشته بود، 36 نفر نظر داده بودن! واقعاً قدرت قلمو حال می کنین؟!

پرکارترین نویسندگان وبلاگ بی برو برگرد، خانم ها ذولی، مامان مریم و فاطمه ن. هستند هر کدام با صفر پست درخشان! (چرا از این شکلکا که دست می زنه نداره؟!)حالا اون موقع که مدیر مفقود وبلاگ (این مفقود باید این وسط باشه زهرا! فهمیدی؟!) داشت username، pass می داد همه انگار که آش نذری باشه هی گفتن ما هم می خوایما! خجالت نمی کشین؟!  

جایزه عمیق ترین و مفهومی ترین پست هم مشترکاً اهدا می شود به کیوان و شیدی. شیدی که یه بار تو یه پست فقط تولد جیبی رو تبریک گفته و براش آرزوی ازدواج کرده. (خودشم آخرش به خودش خسته نباشید گفته) و کیوان هم که یه بار به شیوه مشابه تولد بتی رو تبریک گفته (بدون آرزوی ازدواج!) و یه بار هم، یا خودش یا کسی به نیابت از اون، در یه پست خیلی مفهومی و عرفانی فقط اینو گفته:« اینی که الآن داره این متن رو می نویسه کیوون نیست. این منم. من کیم؟!»

فکر کنم بیشتر پست ها هم در مورد این بود که چرا کسی پست نمی ذاره؟! (حداقل با این شروع شده بود!) جالبه واقعاً!

در ضمن کشف کردم که ماشالا عجب آدم بی مزه ای هستم! (ببینین چقدر خوبه آدم هر چند وقت یه بار خودشو ارزیابی کنه!) و این که عجب دوستان مهربونی دارم که به این مطالب بی مزه می خندن و بهم روحیه می دن! واقعاً ممنون!  ولی از خوندن پستای بچه ها واقعاً خندیدم! مخصوصاً رضو و گیگیلی! در ضمن یه نکته ای هم در حین این گشت و گذار مکشوف شد. اونم این که به لطف زنجیره کم کم دوستانی که هیچ وقت دستشون به نویسندگی تو وبلاگ نمی رفت، داشتن پست می ذاشتن. اما نوبت به بیزی که رسیده، زنجیره قطع شده! (اوا! شکلک عصبانیم که نداره! ببخشید بیزی جون در نتیجه مجبورم از این استفاده کنم:)

 

همین دیگه! من فقط اومده بودم کشفیاتمو به اطلاعتون برسونم!  

 

پی نوشت: خواستم برم قالب وبلاگو عوض کنم، پرروی بی شعور، برگشته به من می گه شما حق دسترسی به این بخش را ندارید! یکی این مدیر مفقود وبلاگو (تکرار کنم زهرا؟!) پیدا کنه، بگه بیاد حداقل قالبو عوض کنه، روحیه مون عوض شه! اصلاً ایشون که سال تا سال اینجا نمی آن صلاحیت ندارن که مدیر باشن. من از جیبی برای مدیریت وبلاگ حمایت می کنم. جیبی! جیبی! (همه! همه! بلندتر! شُله! شُله!)

 

+ نوشته شده توسط رئیس در یکشنبه 1386/11/07 و ساعت 18:1 |

با توجه به این که مدت مدیدی است این وبلاگ فقط برای اعلام خبر عروسی و عزا و عقد و بچه دار شدن یا تبادل ایمیل و شماره تلفن مورد استفاده قرار گرفته است، و با توجه به کم کاری نویسندگان این وبلاگ، نسبت به استفاده ابزاری از این وبلاگ هشدار داده و پیش بینی می کنیم در آینده شاهد چنین پست هایی باشیم:

 

1.       کجایی گلم؟! دلم خیلی برات تنگ شده!

2.       عزیزم، غذای بچه رو گذاشتم تو یخچال، بیدار شد بهش بده، پوشکشم عوض کن.

3.       آره.

4.       لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد.

۵.   مرتیکه مگه خودت خواهر مادر نداری؟!

۶.       بی زحمت تا دهنتون بازه حسنم صدا کنین.

.

.

. 

بنابراین از کلیه نویسندگان این مجموعه تقاضا می شود هر چه سریع تر نسبت به درج مطلب در این وبلاگ اقدام نمایند تا شاهد بروز سرنوشت مذکور برای این وبلاگ نباشیم. بدیهی است که مدیریت بلاگفا به منظور حفظ آبروی خود در سطح شبکه جهانی– که در صورت درج چنان مطالب سخیفی در وبلاگ، خدشه دار، و بلکه سوراخ سوراخ، می شود –  در صورت مشاهده تخلف و ادامه اهمال نویسندگان مبادرت به حذف این لکه ننگ از زمره وبلاگ های این مرز و بوم خواهند نمود.

 

باتشکر

مدیریت بلاگفا

 

+ نوشته شده توسط رئیس در سه شنبه 1386/11/02 و ساعت 18:54 |