تبليغاتX
سلطانی ها
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه 1387/01/19 و ساعت 8:54 |

سلام

 

پریروزا داشتم با داداشم حرف می زدم،یهو یه تُپُق عجیب غریبی زدم که یه دفعه جفتمون از خنده مُردیم! همونجا یاد 2 تا خاطره از مدرسه افتادم. هر دو اینا رو آنه جونم برام تعریف کرده که می دونم الان اگه بگم کلی می خنده چون تو مدرسه هم که بودیم، هر دفعه یادمون می افتاد کلی می خندیدیم!

جالب این که هر دو تا خاطره به یه معلم بر می­گرده. معلم ریاضی سال دوم یادتون هست؟

 

آنه می­گفت یه بار رفته پیش این معلمه تا ازش یه اشکال ریاضی بپرسه، وسط توضیحات یه جایی بوده که صورت و مخرج کسر با هم ساده میشدن. دو حالت برای بیان این وضعیت در ذهن معلم شکل گرفته:

1-     صورت و مخرج با هم میره

2-     اینا رو با هم بزن

حدس بزنید که خروجی ذهن خلاق ایشون چی بوده!؟

صورت و مخرجو با هم بِرو!

 

خاطره دوم هم به آنه برمیگرده.

سر کلاس ریاضی مسئله ای مطرح میشه و آنه داوطلب میشه که بره حل کنه. برای اینکه معلم از آنه بخواد که جواب رو روی تخته بنویسه، دو بیان در ذهن شکل می گیره:

1-     آنه بیاد پای تخته

2-     آنه بیاد پای تابلو

نتیجه: آنه بیاد پای طَبله!

(اصولا باید با "ت" بنویسم، اما نمیدونم چرا با "ط" نوشتم. فکر کنم اینطوری بیشتر معنی میده! از این ذهن خلاق هر چی بگی بر میاد...)

 

وای که چقدر دلم برای اون روزا تنگ میشه! یادش بخیر...


پیشاپیش سال جدید رو به همه تبریک میگم، امیدوارم که همیشه سالم و سرحال باشین

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

+ نوشته شده توسط بیزی در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 0:46 |