تبليغاتX
سلطانی ها

ساعت 1 بعد از نصف شب است. اگر حالت معمول باشد، من الآن باید سه ساعتی باشد که به خواب ناز فرو رفته ام (باید بنویسم رفته ام یا رفته باشم یا رفته بودم یا ...؟)  اما اصلاً حالت معمولی نیست، اولین "نود" بعد از قهرمانی پرسپولیس است و نمی توان از دستش داد.

فکر می کردم الآن که بعد از سه ساعت دوری اضافه قرار است به وصال محبوب ازلی و ابدی ام برسم، خیلی خواب راحت و لذت بخشی خواهم داشت، اما نمی دانم چرا خواب از چشمم پریده. البته یک دلیلش به گمانم به خاطر تحمل فشار عصبانیتی است که در اثر شنیدن چشم سفیدی، آن هم با لهجه اصفهانی عارض شده. (این جمله حس آمیزی داشت؟!)

.

.

.

ویرم گرفته که الآن که خواب به چشمم نمی آید یک چیزی بنویسم. اصلاً دلم می خواهد تایپ کنم... هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد. البته یک چیزهایی هست که می شود نوشت. مثلاً از همین قهرمانی پرسپولیس. ولی با توجه به عده زیاد استقلالی ها، می ترسم اگر یک بار دیگر دهان باز کنم، مورد حمله قرار بگیرم. از کنکور هم می شود نوشت، ولی با توجه به این که خودم کنکور نداده ام و الآن به گمانم اصلاً نمی توانم شرایط کنکوری ها را درک کنم، می ترسم یک سری چرت و پرت بنویسم که روی اعصابشان باشد. فقط امیدوارم همه شان از دیدن نتایج زحماتشان خوشحال شوند... دیگر چه؟ از چه می شود نوشت؟ از خودم؟ نه بابا! از ما که خبری نیست. اگر از احوالات ما جویا باشید ملالی نیست جز دوری شما. (با توجه به کثرت افراد مچ گیر، مخدوش کننده و افشاگر انتظار می رود طی چند روز آینده، برداشت های کاملاً مبتکرانه و خلاقانه ای از این "شما" را شاهد باشیم.)

 

ای بابا! این طور که نمی شود! من باید یک چیزی بنویسم!

 

عجالتاً این چیزی را که چند وقت پیش جایی خوانده ام و خوشم آمده، می نویسم. حالا شاید تا آخر شب بیداری امشب چیزی به ذهنم رسید!

 

«استاد ذن با شاگردش استراحت می کرد. پس از مدتی یک خربزه از خورجینش بیرون آورد، دو قسمت کرد و هر کدام شروع کردند به خوردن سهم خود.

- استاد خردمند، می دانم شما هر کاری می کنید، معنایی دارد. شاید تقسیم این خربزه با من، نشانه این باشد که می خواهید چیزی به من بیاموزید.

استاد در سکوت به خربزه خوردن ادامه داد.

شاگرد اصرار کرد: از سکوت شما می فهمم که پرسش مکتومی وجود دارد و باید پاسخی داشته باشد: جایگاه مزه ای که با خوردن این میوه لذیذ احساس می کنم، کجاست، در خربزه یا در زبان من؟

استاد هیچ نگفت. شاگرد که به هیجان آمده بود، ادامه داد: و از آن جا که در زندگی هر چیزی معنایی دارد، فکر می کنم به پاسخ این سؤال نزدیک شده باشم: مزه یک کنش حاصل از عشق و وابستگی بین دو چیز است. چرا که بدون خربزه چیزی برای لذت بردن وجود ندارد و بدون زبان ...

استاد گفت: بس است دیگر! احمق ترین آدم کسی است که خود را بیش از حد باهوش می دانند و برای هر چیزی دنبال تفسیر و تعبیر است! خربزه خوشمزه است، همین، حالا می گذاری با دل راحت خربزه ام را بخورم یا نه؟!»

 

موفق باشید!

 

پی نوشت: از حکایت بالا نتیجه می شود که اگر می خواهید کسی لذت خربزه خوریتان را زایل نکند، به محض این که دهانش را باز کرد و دیدید دارد چرت و پرت می بافد، بگویید «خفه شو!»

 

+ نوشته شده توسط رئیس در سه شنبه 1387/02/31 و ساعت 1:24 |
شاکرییییییی...تو احیانا یه مدت وردست جیبی نبودی؟

این کارا چیه می کنی؟تو نمیگی من شاید نخوام یه چیزایی رو تو شبکه جهانی جار بزنم؟!!اینو جدی گفتم.ولی با این کارای تو مجبورم.

بابا ملت!همه بدونید و آگاه باشید که من کنکور معماری شرکت کردم.(چیزی ازم نپرسید که قبول نمیشم)و لازمه که خیلی جاها رو دیده باشم.و از اونجائیکه هیچ جای این تهران خراب شده رو ندیدم  و اُستادم گفت که یه جاهایی رو برید ببینید و اینا،یه پروژه تهرانگردی برا خودم گذاشتم.(البته دانشگاه شما جزء برنامه اصلی نبود.تو مسیر بود گفتم برم بد نیست.چون دانشکده هنرم بغلشه)ولی فکر می کردم فقط دانشگاه ما از این لوس بازیای کارت دیدن و اینا داره.نگو اینا هم لوسنخلاصه اینکه وقتی دیدم آقاهه گیر میده گفتم موبایل در بیارم شماره بگیرم که دیگه بیخیال شه.فایده نداشت.گفت خانوم شما کارت نشون دادین؟دلم نمی خواست سرافکنده بشمدیگه داشتم از دستش در می رفتم که همون موقع آنه رو دیدم.می خواستم زودتر از جلو چشم آقاهه دور شم.(خدائیش اینجا رو اغراق کردی دیگه!من داشتم درمی رفتم)وگرنه من که پایه اینم که وایسم چند ساعت با دوستان حرف بزنم.موبایلم دیگه تو اون وضعیت قطع کردم.

آنه جون!تازه بعدشم می خواستم زنگ بزنم ازت عذرخواهی کنم.بعد یادم افتاد این شماره که ازت دارم انگار مشکلی داره و جواب نمیده و اینا!زود به فکر راه حل میفتی ها

خلاصه اینکه از این به بعد هرجای تهران که منو دیدین بدونین درست دیدین.تازه همون روز دانشگاه تهرانم بودم.هویجوری!ولی کسی نبود که مخدوشم کنهدانشگاه شما هم میام یه بار!بله خود شما

دیگه نبینم کسی رو مخدوش کنی ها!وگرنه مخدوشت می کنم

می تونید با این مخدوش ها شادباشید

 

+ نوشته شده توسط زهرا ط. در شنبه 1387/02/28 و ساعت 19:2 |
سلام

طبق وعده ای که داده بودم برای مخدوش کردن احوالات یکیتون قلم در درست میگیرم و مخدوش می کنم! الان نفساتون حبس شده که کدومتون دست گل به آب دادید؟ ماشالا همتونم که سابقه ها خراب الان میترسید کدومش لو رفته باشه.

چند روز پیش داشتم از در دانشگاه ملعون امیرکبیر یعنی همون دانشگاه مادری خودمون میومدم بیرون که دختری محجبه متمایل به روشنگری اصیل رو روبروی خودم احساس کردم. تا منو دید روش رو برگردوند!!!!! ( حقته بذار لوت بدم!) منم کم نیاوردم و گفتم زهراااااااا! آخه ۵سال بود ندیده بودمش به خدا. اونم که موبایل به دست بود به احترام من! موبایلشو قطع کرد( ممنونم{برسه به چهره ی مخدوش شده}). خیلی از دیدنم خوشحال شد اولش فکر کردم منو نشناخته. گفت نگهباناتون منو راه نمیدن. میخواستم بگم "خوب می کنن!" که حس انسان دوستانه و روشنگری دوستانم این اجازه رو نداد و به نگهبان گفتم ایشون با من هستن و... .  (برای خودم)

بهش گفتم چرا اومدی دانشگاه ما ؟ و او بازهم خنده ای نخودی(  ) زدو گفت همینجوری!

ناگهان گوشیش زنگ زد که بازهم به احترام من رجکت کرد.

منم که دیدم هیچ فایده ای نداره خدافظی کردم و اومدم از در بیرون و یه لحظه با خودم گفتم نکنه زهرا.ط نبوده؟ نکنه من دیوونه به یه دیوونه ی دیگه که تعطیل تر از خودم بوده گیر دادم و اونم نفهمیده؟!

ولی نه چطور ممکنه ۲ نفر باشن که عین هم باشم هردوشونم زهرا ط باشن شبیه همم باشن؟ خلاصه منم که عین پمچاله ها( به قول حجازی) شده بودم تصمیم گرفتم بیام اینجا و مخدوشش کنم.

حالا زهرا.ط اگه تو نبودی بیا از خودت دفاع کن که اگه یه بار دیگه ببینمت عین این اتوبوس خالیا که با پر رویی از بغل آدم رد میشن و وای نمیسسن منم رد میشم ( این یک تهدید بود) و به روی خودم نمیارم.

نکات اخلاقی پست تخریب کننده من:

۱. خیلی تخریب کننده بود( خیلی پستی آنه!)

۲. بیزی تورو بعنوان یک روشنگری مودب تحسین میکنم( هوووووووووو رفقیم بوده ها)

۳. لطفا با هم دانشگاهی های خودتون قرار بزارید که به تور آدم های مخدوش کننده ای عین من نخورید.

۴. این رئیس معلومه کجاست؟ نکنه داره روشنگری بازی در میاره؟

۵. دلم واسه همتون پکید یه قرار بزارید یکم برقسیم بدنم خشک شده. فقط خونه ما نه که مامانم تا سال مادر بزرگم این جور مراسم ها رو تحریم کردند.

۶. دوستاتون رو تحویل بگیرید مخصوصا اونایی رو که بعد ۵سال می بینید !!!!!!!!!! ( مثل مخدوش شده)

خوش باشد

 

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در جمعه 1387/02/27 و ساعت 19:48 |

مدتیه که توی دانشکده بچه ها در بین حرف ها و احوال پرسی های معمولشون، بی بروبرگرد از هم یه سوال مشترک می پرسن: «برای پروژه پایانی چیکار کردی؟» و جواب این سوال دو حالت داره: 1- با استادم صحبت کردم، دارم یه چیزایی میخونم 2- هیچی هنوز، تو چطور؟

می بینید که دسته اول علاقه ای به دونستن اینکه طرف مقابل در چه حالیه ندارن، ولی دسته دوم همونایی هستن که میخوان ببینن چقدر وضعشون خرابه، اینکه باید یه فکری برای بدبختیشون بکنن یا اینکه باز هم صبر کنن ببینن که بقیه چه گِلی به سرشون میمالن!

میخواین بدونین من از کدوم دسته هستم؟ هر دو!

از گوشه و کنار به گوش میرسه که تا آخر تیر باید پروپوزال تصویب شده باشه. خیلی وحشتناکه، در حالیکه من هنوز نمیدونم میخوام چیکار بکنم...

شنبه سر کلاس سمینار بودیم، 3 تا از بچه ها ارائه داشتن. بعد از تموم شدن ارائه­ها، استاد ورق هایی که مثل همیشه همراه داشت از روی میزش برداشت و مرتبشون کرد. (معمولا کارها، قرار ملاقات ها، برنامه ها و نکاتی که باید به ما بگه رو توی این برگه ها می نویسه. اغلب چندتا برگه که لزوما هم سایز نیستن با یه گیره کاغذ به هم وصل شده اند. هر وقت اونا رو بر میداره و به سمت جلوی کلاس میاد من تنم می لرزه!) این بار هم همراه با برگه ها به جلوی کلاس اومد و اعلام کرد دانشکده یه نامه بهش داده که باید تا آخر تیر پروپوزال ها تصویب شده باشه. استاد عقیده داشت که تا الان همه باید مرور ادبیاتشون رو تموم کرده باشن یا اینکه حداقل رو به اتمامه(!!!) غافل از اینکه...

نکته: از اول ترم قرار بود که ما 4 جلسه آخر کلاس سمینار، مرور ادبیات و موضوع تز خودمون رو برای بقیه حدود 15 دقیقه شرح بدیم.

... بچه ها همه نگران هستن ولی هیچکس صداش در نمیاد. یکی از بچه ها به خودش این جرات رو میده و میگه: استاد نمیشه تاریخ ارائه های آخر رو عقب بندازین، آخه ما... هنوز حرفش تموم نشده بود که استاد شروع کرد: ما از اول ترم با هم قرار گذاشتیم، کلاس های دانشکده از 12 خرداد تعطیله و ما 11 خرداد آخرین جلسه کلاسمونه. شما اگه کارتون آماده نیست خب ارائه نده (این ارائه نده از صد تا ناسزا بدتر بود!) برای من مساله ای نیست. چون من 12ام میرم و 9 روز نیستم، بعدش هم از 1 جولای تا 2 ماه میرم مسافرت. به نفعتونه که کارتون رو زودتر تموم کنید. الان گروههای آموزشی دانشکده بیکارن، زودتر پروپوزالاتونو بدین که بعدا آخر تیر معطل بقیه نباشین. شماها همتون اخلاق خاور میانه ای دارین. اگه صد روز هم بهتون وقت بدن، 99 روز اول میرین دنبال علافی، درحالیکه نگران هستین و دلشوره دارین، بعد روز صدم میاین یه چیزی سرهم می کنین و تحویل میدین که به هیچ دردی نمیخوره. ولی من اگه بودم همون روز اول تموم می کردم و یه ok می گرفتم و می رفتم دنبال عشق و حال خودم با خیال راحت. پروپوزال نوشتن که کاری نداره، پشت فرمون هم می تونین بنویسین. شما اگه مرور ادبیاتتون کامل باشه (که نیست! آخه ما هنوز موضوع نداریم استاد!) می تونین 10 دقیقه ای بنویسین بره پی کارش. تصویب که شد برین دنبال تفریح، اصلا بعد از عید بشینین حلش کنین...

اغلب افرادی که توی کلاس هستن با همین استاد پروژه پایانی دارن، البته متقاضی زیاد بود ولی به قول استاد ما گزینش شده بودیم. در بین حرف های استاد، یه تیکه هم بود که نمیدونم باید بهمون بر میخورد یا نه!: "...، تازه من خوباشو انتخاب کردم که وضعیتم اینه!!!"

ما هممون داشتیم به استاد نگاه میکردیم، هیچکس جیک نمیزد. بعد از اینکه استاد 10 دقیقه ای به همین منوال سخنرانی کرد، مثل همیشه یه موفق باشید گفت و از کلاس رفت بیرون.

... و ما آن جلسه پی بردیم که از اصیل ترین اهالی خاور میانه هستیم.

+ نوشته شده توسط بیزی در دوشنبه 1387/02/09 و ساعت 17:1 |
سلام به مجمع تمام انسان های بی خاصیتِ لا اُبالیِ خرخونِ  ترشیده. خواستم یکم فوش بدم ببینم این جبار چه حالی می کنه اینقدر فوش میده! کیفور شدم.

 

+ نوشته شده توسط آنه در جمعه 1387/02/06 و ساعت 23:55 |