تبليغاتX
سلطانی ها
بی مقدمه میرم سراغ اصل مطلب.
خاک بر سرتان.
این رو دارم خیلی جدی به همتون میگم.
چشماتون رو باز میکنین میبینین شده ۴۰ سالتون. حالا یا زندگی موفقی هم داشتین یا نداشتین. ولی مطمین باشید که افسوس میخورید به همه ی این روزاپی که گذشت و ازش استفاده نکردید. نمیدونم هرکی الان داره چیکار میکنه ولی زیادی تو زندگی غرق شدین. بعضی هاتونم کاراتون ارزش داره ولی بعضی دیگه هم میدونم که نداره.
کار و درس! چقدر؟ یه کم هم قدر دوستی هاتون رو بدونید. این دوستا امروز هستند و دیگه فردا نیستند. خیلی سخته دور هم جمع بشیم بریم پارک؟ یا بریم برای تفریح؟ سالی یه بار هم که دور هم ممکنه جمع بشیم میرید میچپید تو اون فشم مزخرف؟ عرضه هاتون همینقدره؟
یه کم به پدر و مادرهاتون نیگا کنید یاد بگیرید.
ما عرضه نداریم مثلا بریم شمالی اصفهانی؟ یه جا نمیتونیم جور کنیم؟
عرضه رو که نداریم!
تنبلی هم میکنیم. تا حالا ۱۰۰۰۰۰ بار به این و اون گفتم قرار های کوچیک بذاریم بیرون آخرش دودر شده.
بچسبید به این زندگی که از آب بینی بز هم پست تره.
+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه 1387/05/13 و ساعت 20:49 |

سلام،

من مثل جیبی بلد نیستم 200 خط پست بذارم. توی پست آخرش و اونجایی که در مورد من نوشته، از جایی که می گه : «... قرار شد خبر بده که گویا ...» به بعد رو من تکذیب می کنم. اما با اون قسمتی که در مورد شاکری گفته موافقم. چرا؟ عرض می کنم خدمتتون...

نیمه اول تیر بود، سه چهار روز مونده بود به تحویل پروژه یکی از درسامون و من داشتم مثل چی تایپ می کردم فقط، تریپ ماتم و بی حوصلگی و اینا بودم که یهو شاکری آنلاین شد. کلی براش روضه خوندم و اینا... بهش گفتم که یه پست توی وبلاگ بذاره که همه با هم یه اردویی چیزی بریم. برای جا هم خیلی سخت نگیریم و همین فشم که دم دسته بریم. قرار شد که این کارو بکنه ولی الان که فکر می کنم می بینم که الکی دل منو خوش کرده و بعدش هم یادش رفته که پست بذاره.

من که می دونم ما عُرضه نداریم یه برنامه دسته جمعی مثل آدم ردیف کنیم، ولی کاشکی می شد یه اردوی یکی دو روزه با هم بریم به یاد قدیما.

یه کاری بکنین دیگه.

+ نوشته شده توسط بیزی در یکشنبه 1387/05/06 و ساعت 14:20 |

سلام کپکوها

از بچه ها چه خبر؟

بیاین هرکی خبری داره به بقیه هم بگه.

من از خودم شروع میکنم!

- جیبی: خودم حالم خوبه. این روزها رو به بطالت میگذرونم. برای آگاهی کامل از وضعیتم میتونید بلاگم رو بخونید. نه خوبم و نه بد. زندگی بدون هیچ هیجانی میگذرد!

- بتی: بتی هم حالش خوبه. تا چند وقت پیش زیاد میدیمش که الان دودرم کرده و یه هفته ای میشه ندیدمش. قرار بوده یه CD رو ببره و رایت کنه که کلا با گفتن اینکه رایت نمیشه قضیه رو وتو کرده. خیلی سرش شلوغه و روزهای زوج بکشیش از صبح تا شب 1 ساعت هم بهت وقت نمیده و روزای فردش هم همچین تعریفی نداره. خلاصه اگه امروز فردا به بتی جایزه نوبل دادن آمادگیش رو داشته باشید. احتمالا هفته های دیگه که بتی رو ببینم چشماش ریز شده از بس زیر نور شمع به مطالعه و اکتشاف و اختراع پرداخته.

- شیدی: شیدی از اون نمایشگاه کتاب به بعد که خودشم میدونه رو اعصاب من بوده! دیگه آب شده رفته تو زمین. البته یکی-دو تا میل زده و چون میدونسته من به محمود خیلی علاقه دارم 485726586 تا عکس ازش برام اتچ کرده. بر طبق آخرین شنیده ها یه خواستگار اصفهانی داشته که همسایه روبروئی شون بوده. البته آقاهه یه کم سنش زیاد بوده و شیدی یه کم مردد بود و حتی به منم پیشنهادشو کرد. ولی خوب من میدونم اون آقاهه همسایه ی عزیز و فرهیخته شون رو ول نمیکنه و بیاد منو بسونه!(این آخری رو با لهجه ی غلیظ اصفهونی بخونید. تشدید رو "س")

- کیوان: کیوان الان یه 5 سالی هست هر دفعه به ما نوید خاله شدن رو میده. ولی یه 9 ماهی که میگذره میبینیم اینا همه اش وعده ی سر خرمن بوده. به نقل از آخرین شنیده ها یه کتاب "چگونه به فرزندمان بیاموزیم بگه مامان" تو کتابخونه ی منزلش پیدا شده بود. اما تا آخرین باری که خونه ی اشرف مشاهده شد هیچ گونه تغئیری در منحنی های موجودش دیده نشده.

- شاکری: این موجود به طرز وحشتناکی مشکوک میزنه. احتمال زیاد از مهر تو شریف با هم همکلاسی هستیم. هم اکنون در آزمایشگاه هوش مصنوعی دانشگاه امیرکبیر مشغول به امر مقدس ریسرچ میباشد.

- بیزی: احتمالا الان این بلاگ رو از آمریکا میخونه! خیلی وقته نیست و آخرین بار چند روز پیش بهم پیامک داد که تو برنامه نویسی تحت وب با VB بلدی یا نه. یکی هست تو این زمینه کمک میخواد. حتما جبران میکنم. منم گفتم که من JSP بلدم و اگه اونی که میخواد مشکلی نداره اینو بهش میتونم کمک کنم. قرار شد خبر بده که گویا خیلی درگیر کارای خرید عقد و اینا بودن وقت نکرده. احتمال زیاد هم "اونی که میخواست" یا خواهرشوهرش بوده یا برادر شوهرش یا خود شوهرش یا یه ربط هائی به خانوم ....! داشته که از نظر من همه ی نظریه ها در همین بخش آخر به هم همگرا میشه.

- ریحانه اشرف: بر طبق آخرین گفته های خودش در یک بنگاه پیوند دهنده ی قلبها کار میکنه و من هر شبی که تنها سرم رو روی بالشت میذارم دعا میکنم جز جیگر بگیره که نمیتونه واسه این 4-5 تا دوست خودش یکی از اون مراجع های خوش تیپ و تحصیل کرده شو جور کنه. تازه اوندفعه که تعریف میکرد من 3-4 تا match داشتم که هرچی التماس کردم منو معرفی کنه اصلا محل نذاشت. خلاصه اگه میخواید کسی رو تحویل بگیرید این گزینه الان بهترین آدم روی زمینه!

- رئیس: من ترجیح میدم راجع به این موجود اصلا هیچی نگم. خجالت هم نمیکشه. سیب زمینی خلال میکنه میبره کوه با از ما بهترون میخوره! اصلا هم نمیگه بابا ما دوستی رفیقی داریم که دلش تو خونه پوسید بگیم اینم بیاد. شنیده ها حاکی است تو همین میتینگ هائی که در کوه با از ما بهترون برگذار میشه مانیفست های سیاسی در حمایت از سیاست های غربی و شرقی داده میشه که امروز فردا مثل توپ صدا میکنه و ما باید این بلاگ رو چهارتخته صرف تبلیغات جهت جمع آوری امضا برای آزادی رئیس از اوین کنیم.

- طاهری زاده: جدیدا متولد شده. به مهران مدیری علاقمند شده(یا بوده). یه مدتی سر یه موضوعی منو سرکار گذاشته بود که میخوام سر به تنش نباشه!

- مارمولک: شدیدا دچار مشغله ی ذهنی یه و نمیدونه از بین این خواستگارائی که زنبیل گذاشتن در خونه شود کدوم یکی رو انتخاب کنه که بعدا بچه اش خوشگل بشه! یه مدتی به شدت افسرده بوده و دنبال سرگرمی میگشته به حدی که حتی به این بلاگ کپک زده هم متوسل شده. بعد از برخورد خشنی که من باهاش داشتم و عدم دستیابی به یه سرگرمی مفید دچار شکست عاطفی شده رفته معتاد شده و بعدشم واسه تنبیه خودش دمشو قطع کرده و الان منتظره تا دم جدیدش در بیاد.

 

همین دیگه.

نفر بعدی بیزی یه که باید بنویسه. هرکی هم ننویسه جدی جدی خراب میشیم خونش!

+ نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه 1387/05/03 و ساعت 13:47 |