به نام خدا
قلم در دست میگیرم و بر ابر آرزوها سوار میشوم و انشای خود را آغاز میکنم!
امروز قرار بود که با بر و بچ بزنیم به دشت و دمن تا پس از مدت ها دوری هم دیداری تازه کنیم و هم افطاری دور هم باشیم. من با کلی اضطراب و هیجان خودم رو سر ساعت 5 به مکان مقرر رساندم چون بتی تهدید کرده بود که همه قراره قال بذارند و 5 میاد و اگه هیشکی نباشه 1 دقیقه هم صبر نمیکنه و میذاره میره.
خلاصه من ساعت 5 کمثل الحمار با زبان خشک کلی پله را بالا رفتم و بالا که رسیدم سودا رو دیدم. با سودا کلی خوش و بش کردیم و سودا در طول اون 10 دقیقه 20 بار به من یادآوری کرد که دوره ی پزشکی عمومی 7:30 است و من بهتر است هیچ اظهار نظری در این باره نکنم.
پس از آن بیزی بود که به جمع ما اضافه شد. بیزی را آخرین بار خونه ی کمک مشاور دبیرستانمون دیده بودم. خیلی عوض نشده بود! گفت دوربین آورده و من کلی ذوق کردم ولی نمیدانستم بعدها این دوربین چه بلاهائی به سرمان خواهد آورد! رفتیم رو یه نیمکت تو سایه نشستیم تا بقیه بیان! یه پسره از این اسکیت های ریلی پوشیده که چرخاش سبزه و منو مدهوش کرده(رنگ اسکیت هاش منظورمه!). بیزی و سودا بی توجه به من عکس های صندلی بخش های بیمارستانی که سودا توش استجر بوده رو نگاه میکنن و سودا چه خاطراتی که از این صندلی های خالی نداره(به دلیل منافات با قوانین بلاگفا از بیان این خاطرات معذورم)!
رئیس آمد. من دیدم قیافه اش یه جوریه ولی الان بلاگشو خوندم دیدم امروز تو خونه شیطونی کرده و مثل آدمای بی آبرو(خودت گفتی!) آرایش کرده. رئیس هم مثل من چشش اسکیت رو گرفته و میشینیم کنار هم کلی مون با رفت و اومد اون پسره عین پنکه چپ و راست میشه.
بتی میاد. 5:30 اه! میریم یه جای خلوت پیدا میکنیم و روچمن ها میشینیم. اینجاست که همگی خدا رو شکر میکنیم سودا اومده وگرنه موضوع جالبی واسه حرف زدن نداشتیم. یک سری حرفهای تخصصی رد و بدل میشود که اینجا هم اصطلاحاتش یادم نیست و هم بیان آنها از حوصله و ادب این جمع خارج است!
در بک گراند همه ی اتفاقاتی که افتاد بیزی رو داشته باشید که از تمامی یه لحظات سند برداری کرد با دوربینش. من مطمئن ام در تمام وقت هائی که من میگفتم "نی.." از حالت دهن من عکس برداشته و امکان دارد بعدها که پولدار شدم با انتشار این عکسها در فلیکر و ... بخواهد اخاذی کند. ایضا در مورد سودا هم ممکن است این نظریه برقرار باشد و من وظیفه ی انسانی یه خودم میدانستم که هشدارم را داده باشم.
آه! یادم رفت بگم زهرا.ط هم بود! راستی چرا یادم رفت؟ این را نمیدانم ولی نیک میدانم اگر اسم اون شاگرد خاله ات نبود که یه دفعه یادم بیفته و عربده ای کشیده و نقش زمین بشوم شاید تا آخر متن هم یادت نمی افتادمو به هر حال ما مخلصیم. جای مامان اینا خالی نباشه!
ساعت 7 اینا بود که رحمانی هم با همسر محترمه آمدند. البته ما چشمان به جمال همسر جان جز درنگی روشن نشد ولی همان هم غنیمتی بود به هر حال! این وسط دقیقا همین ساعت ها بود که رضو پیامک داد تازه از خواب بیدار شدم! بماند یه چند تا ناسزای رکیک هم گفت بعد از اینکه گفتیم خودتی داداش! این را گفتم بدانی خیلی خوش گذشته. راستی به اون دوست ما هم سلام برسون!!!
نزدیک اذان شد رفتیم کافی شاپ روی دریاچه. گویا تازه افتتاح شده بود و چائی هایش بوی وایتکس میداد. این را بتی با تک تک قلپ هائی که پائین دادم یادآوری کرد و خلاصه چائی هم اگه بود ما به نیست وایتکس خوردیم. بماند سوتی های کافی شاپ که اول چائی در منو پیدا نمیکردیم و بعد چائی با کیک یافت شد و بعد ما گفتیم آقا به ما چائی بدون کیک هم میدین؟! و خلاصه از این قبیل!
آهان الان اینو یادم افتاد. یه آقاهه دو بار اومد و رفت و بار آخر گفت بین شما بر و بچ خوزستونی نیسته؟!
بعد از اون قرار شد بریم شام. اینجا رحمانی با آقاشون رفت خونه مادرشوهرش و زهرا.ط هم رفت خونه خالش واسه افطار. باقی مانده ی لشکریان راهی بوف شدند. دو تا پیتزا و یه ساندویچ خوردیم جای همه خالی. البته این جای همه خالی به خاطر پیتزا و ساندیچ نبود. به خاطر بحث های قاشق چنگالی سر شام بود به نیت همه ی آن داستان های واقعی یا فیکشن ای که ناهار های دبیرستان به ولع آنها از گلویمان پائین میرفت! یادی کردیم از همه ی آن صحبت های شیرین به شیرینی یه طعم موز و گیلاس و پشت میز معلم ها! در اینجا باز هم یادی از بیزی میکنیم که از تک تک لقمه هائی که من تو دهنم گذاشتم عکس انداخت. میدونم میخواد همه شو پرینت بگیره بفرسته در خونمون به مامانم نشون بده! یادت باشه عکس ها رو به خودم بدی ها! اگه عکس خوبی هم داشت بده صورتها رو شطرنجی کنیم بذاریم اینجا!!!
دیگه من الان رسیدم گفتم اینو بنویسم دل همه تون بسوزه که نیومدین!
قلم در دست میگیرم و بر ابر آرزوها سوار میشوم و انشای خود را آغاز میکنم!
امروز قرار بود که با بر و بچ بزنیم به دشت و دمن تا پس از مدت ها دوری هم دیداری تازه کنیم و هم افطاری دور هم باشیم. من با کلی اضطراب و هیجان خودم رو سر ساعت 5 به مکان مقرر رساندم چون بتی تهدید کرده بود که همه قراره قال بذارند و 5 میاد و اگه هیشکی نباشه 1 دقیقه هم صبر نمیکنه و میذاره میره.
خلاصه من ساعت 5 کمثل الحمار با زبان خشک کلی پله را بالا رفتم و بالا که رسیدم سودا رو دیدم. با سودا کلی خوش و بش کردیم و سودا در طول اون 10 دقیقه 20 بار به من یادآوری کرد که دوره ی پزشکی عمومی 7:30 است و من بهتر است هیچ اظهار نظری در این باره نکنم.
پس از آن بیزی بود که به جمع ما اضافه شد. بیزی را آخرین بار خونه ی کمک مشاور دبیرستانمون دیده بودم. خیلی عوض نشده بود! گفت دوربین آورده و من کلی ذوق کردم ولی نمیدانستم بعدها این دوربین چه بلاهائی به سرمان خواهد آورد! رفتیم رو یه نیمکت تو سایه نشستیم تا بقیه بیان! یه پسره از این اسکیت های ریلی پوشیده که چرخاش سبزه و منو مدهوش کرده(رنگ اسکیت هاش منظورمه!). بیزی و سودا بی توجه به من عکس های صندلی بخش های بیمارستانی که سودا توش استجر بوده رو نگاه میکنن و سودا چه خاطراتی که از این صندلی های خالی نداره(به دلیل منافات با قوانین بلاگفا از بیان این خاطرات معذورم)!
رئیس آمد. من دیدم قیافه اش یه جوریه ولی الان بلاگشو خوندم دیدم امروز تو خونه شیطونی کرده و مثل آدمای بی آبرو(خودت گفتی!) آرایش کرده. رئیس هم مثل من چشش اسکیت رو گرفته و میشینیم کنار هم کلی مون با رفت و اومد اون پسره عین پنکه چپ و راست میشه.
بتی میاد. 5:30 اه! میریم یه جای خلوت پیدا میکنیم و روچمن ها میشینیم. اینجاست که همگی خدا رو شکر میکنیم سودا اومده وگرنه موضوع جالبی واسه حرف زدن نداشتیم. یک سری حرفهای تخصصی رد و بدل میشود که اینجا هم اصطلاحاتش یادم نیست و هم بیان آنها از حوصله و ادب این جمع خارج است!
در بک گراند همه ی اتفاقاتی که افتاد بیزی رو داشته باشید که از تمامی یه لحظات سند برداری کرد با دوربینش. من مطمئن ام در تمام وقت هائی که من میگفتم "نی.." از حالت دهن من عکس برداشته و امکان دارد بعدها که پولدار شدم با انتشار این عکسها در فلیکر و ... بخواهد اخاذی کند. ایضا در مورد سودا هم ممکن است این نظریه برقرار باشد و من وظیفه ی انسانی یه خودم میدانستم که هشدارم را داده باشم.
آه! یادم رفت بگم زهرا.ط هم بود! راستی چرا یادم رفت؟ این را نمیدانم ولی نیک میدانم اگر اسم اون شاگرد خاله ات نبود که یه دفعه یادم بیفته و عربده ای کشیده و نقش زمین بشوم شاید تا آخر متن هم یادت نمی افتادمو به هر حال ما مخلصیم. جای مامان اینا خالی نباشه!
ساعت 7 اینا بود که رحمانی هم با همسر محترمه آمدند. البته ما چشمان به جمال همسر جان جز درنگی روشن نشد ولی همان هم غنیمتی بود به هر حال! این وسط دقیقا همین ساعت ها بود که رضو پیامک داد تازه از خواب بیدار شدم! بماند یه چند تا ناسزای رکیک هم گفت بعد از اینکه گفتیم خودتی داداش! این را گفتم بدانی خیلی خوش گذشته. راستی به اون دوست ما هم سلام برسون!!!
نزدیک اذان شد رفتیم کافی شاپ روی دریاچه. گویا تازه افتتاح شده بود و چائی هایش بوی وایتکس میداد. این را بتی با تک تک قلپ هائی که پائین دادم یادآوری کرد و خلاصه چائی هم اگه بود ما به نیست وایتکس خوردیم. بماند سوتی های کافی شاپ که اول چائی در منو پیدا نمیکردیم و بعد چائی با کیک یافت شد و بعد ما گفتیم آقا به ما چائی بدون کیک هم میدین؟! و خلاصه از این قبیل!
آهان الان اینو یادم افتاد. یه آقاهه دو بار اومد و رفت و بار آخر گفت بین شما بر و بچ خوزستونی نیسته؟!
بعد از اون قرار شد بریم شام. اینجا رحمانی با آقاشون رفت خونه مادرشوهرش و زهرا.ط هم رفت خونه خالش واسه افطار. باقی مانده ی لشکریان راهی بوف شدند. دو تا پیتزا و یه ساندویچ خوردیم جای همه خالی. البته این جای همه خالی به خاطر پیتزا و ساندیچ نبود. به خاطر بحث های قاشق چنگالی سر شام بود به نیت همه ی آن داستان های واقعی یا فیکشن ای که ناهار های دبیرستان به ولع آنها از گلویمان پائین میرفت! یادی کردیم از همه ی آن صحبت های شیرین به شیرینی یه طعم موز و گیلاس و پشت میز معلم ها! در اینجا باز هم یادی از بیزی میکنیم که از تک تک لقمه هائی که من تو دهنم گذاشتم عکس انداخت. میدونم میخواد همه شو پرینت بگیره بفرسته در خونمون به مامانم نشون بده! یادت باشه عکس ها رو به خودم بدی ها! اگه عکس خوبی هم داشت بده صورتها رو شطرنجی کنیم بذاریم اینجا!!!
دیگه من الان رسیدم گفتم اینو بنویسم دل همه تون بسوزه که نیومدین!
و اما چند عکس:





+ نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه 1387/06/13 و ساعت
22:41 |

