تبليغاتX
سلطانی ها

سلام،

من مثل جیبی بلد نیستم 200 خط پست بذارم. توی پست آخرش و اونجایی که در مورد من نوشته، از جایی که می گه : «... قرار شد خبر بده که گویا ...» به بعد رو من تکذیب می کنم. اما با اون قسمتی که در مورد شاکری گفته موافقم. چرا؟ عرض می کنم خدمتتون...

نیمه اول تیر بود، سه چهار روز مونده بود به تحویل پروژه یکی از درسامون و من داشتم مثل چی تایپ می کردم فقط، تریپ ماتم و بی حوصلگی و اینا بودم که یهو شاکری آنلاین شد. کلی براش روضه خوندم و اینا... بهش گفتم که یه پست توی وبلاگ بذاره که همه با هم یه اردویی چیزی بریم. برای جا هم خیلی سخت نگیریم و همین فشم که دم دسته بریم. قرار شد که این کارو بکنه ولی الان که فکر می کنم می بینم که الکی دل منو خوش کرده و بعدش هم یادش رفته که پست بذاره.

من که می دونم ما عُرضه نداریم یه برنامه دسته جمعی مثل آدم ردیف کنیم، ولی کاشکی می شد یه اردوی یکی دو روزه با هم بریم به یاد قدیما.

یه کاری بکنین دیگه.

+ نوشته شده توسط بیزی در یکشنبه 1387/05/06 و ساعت 14:20 |

مدتیه که توی دانشکده بچه ها در بین حرف ها و احوال پرسی های معمولشون، بی بروبرگرد از هم یه سوال مشترک می پرسن: «برای پروژه پایانی چیکار کردی؟» و جواب این سوال دو حالت داره: 1- با استادم صحبت کردم، دارم یه چیزایی میخونم 2- هیچی هنوز، تو چطور؟

می بینید که دسته اول علاقه ای به دونستن اینکه طرف مقابل در چه حالیه ندارن، ولی دسته دوم همونایی هستن که میخوان ببینن چقدر وضعشون خرابه، اینکه باید یه فکری برای بدبختیشون بکنن یا اینکه باز هم صبر کنن ببینن که بقیه چه گِلی به سرشون میمالن!

میخواین بدونین من از کدوم دسته هستم؟ هر دو!

از گوشه و کنار به گوش میرسه که تا آخر تیر باید پروپوزال تصویب شده باشه. خیلی وحشتناکه، در حالیکه من هنوز نمیدونم میخوام چیکار بکنم...

شنبه سر کلاس سمینار بودیم، 3 تا از بچه ها ارائه داشتن. بعد از تموم شدن ارائه­ها، استاد ورق هایی که مثل همیشه همراه داشت از روی میزش برداشت و مرتبشون کرد. (معمولا کارها، قرار ملاقات ها، برنامه ها و نکاتی که باید به ما بگه رو توی این برگه ها می نویسه. اغلب چندتا برگه که لزوما هم سایز نیستن با یه گیره کاغذ به هم وصل شده اند. هر وقت اونا رو بر میداره و به سمت جلوی کلاس میاد من تنم می لرزه!) این بار هم همراه با برگه ها به جلوی کلاس اومد و اعلام کرد دانشکده یه نامه بهش داده که باید تا آخر تیر پروپوزال ها تصویب شده باشه. استاد عقیده داشت که تا الان همه باید مرور ادبیاتشون رو تموم کرده باشن یا اینکه حداقل رو به اتمامه(!!!) غافل از اینکه...

نکته: از اول ترم قرار بود که ما 4 جلسه آخر کلاس سمینار، مرور ادبیات و موضوع تز خودمون رو برای بقیه حدود 15 دقیقه شرح بدیم.

... بچه ها همه نگران هستن ولی هیچکس صداش در نمیاد. یکی از بچه ها به خودش این جرات رو میده و میگه: استاد نمیشه تاریخ ارائه های آخر رو عقب بندازین، آخه ما... هنوز حرفش تموم نشده بود که استاد شروع کرد: ما از اول ترم با هم قرار گذاشتیم، کلاس های دانشکده از 12 خرداد تعطیله و ما 11 خرداد آخرین جلسه کلاسمونه. شما اگه کارتون آماده نیست خب ارائه نده (این ارائه نده از صد تا ناسزا بدتر بود!) برای من مساله ای نیست. چون من 12ام میرم و 9 روز نیستم، بعدش هم از 1 جولای تا 2 ماه میرم مسافرت. به نفعتونه که کارتون رو زودتر تموم کنید. الان گروههای آموزشی دانشکده بیکارن، زودتر پروپوزالاتونو بدین که بعدا آخر تیر معطل بقیه نباشین. شماها همتون اخلاق خاور میانه ای دارین. اگه صد روز هم بهتون وقت بدن، 99 روز اول میرین دنبال علافی، درحالیکه نگران هستین و دلشوره دارین، بعد روز صدم میاین یه چیزی سرهم می کنین و تحویل میدین که به هیچ دردی نمیخوره. ولی من اگه بودم همون روز اول تموم می کردم و یه ok می گرفتم و می رفتم دنبال عشق و حال خودم با خیال راحت. پروپوزال نوشتن که کاری نداره، پشت فرمون هم می تونین بنویسین. شما اگه مرور ادبیاتتون کامل باشه (که نیست! آخه ما هنوز موضوع نداریم استاد!) می تونین 10 دقیقه ای بنویسین بره پی کارش. تصویب که شد برین دنبال تفریح، اصلا بعد از عید بشینین حلش کنین...

اغلب افرادی که توی کلاس هستن با همین استاد پروژه پایانی دارن، البته متقاضی زیاد بود ولی به قول استاد ما گزینش شده بودیم. در بین حرف های استاد، یه تیکه هم بود که نمیدونم باید بهمون بر میخورد یا نه!: "...، تازه من خوباشو انتخاب کردم که وضعیتم اینه!!!"

ما هممون داشتیم به استاد نگاه میکردیم، هیچکس جیک نمیزد. بعد از اینکه استاد 10 دقیقه ای به همین منوال سخنرانی کرد، مثل همیشه یه موفق باشید گفت و از کلاس رفت بیرون.

... و ما آن جلسه پی بردیم که از اصیل ترین اهالی خاور میانه هستیم.

+ نوشته شده توسط بیزی در دوشنبه 1387/02/09 و ساعت 17:1 |

سلام

 

پریروزا داشتم با داداشم حرف می زدم،یهو یه تُپُق عجیب غریبی زدم که یه دفعه جفتمون از خنده مُردیم! همونجا یاد 2 تا خاطره از مدرسه افتادم. هر دو اینا رو آنه جونم برام تعریف کرده که می دونم الان اگه بگم کلی می خنده چون تو مدرسه هم که بودیم، هر دفعه یادمون می افتاد کلی می خندیدیم!

جالب این که هر دو تا خاطره به یه معلم بر می­گرده. معلم ریاضی سال دوم یادتون هست؟

 

آنه می­گفت یه بار رفته پیش این معلمه تا ازش یه اشکال ریاضی بپرسه، وسط توضیحات یه جایی بوده که صورت و مخرج کسر با هم ساده میشدن. دو حالت برای بیان این وضعیت در ذهن معلم شکل گرفته:

1-     صورت و مخرج با هم میره

2-     اینا رو با هم بزن

حدس بزنید که خروجی ذهن خلاق ایشون چی بوده!؟

صورت و مخرجو با هم بِرو!

 

خاطره دوم هم به آنه برمیگرده.

سر کلاس ریاضی مسئله ای مطرح میشه و آنه داوطلب میشه که بره حل کنه. برای اینکه معلم از آنه بخواد که جواب رو روی تخته بنویسه، دو بیان در ذهن شکل می گیره:

1-     آنه بیاد پای تخته

2-     آنه بیاد پای تابلو

نتیجه: آنه بیاد پای طَبله!

(اصولا باید با "ت" بنویسم، اما نمیدونم چرا با "ط" نوشتم. فکر کنم اینطوری بیشتر معنی میده! از این ذهن خلاق هر چی بگی بر میاد...)

 

وای که چقدر دلم برای اون روزا تنگ میشه! یادش بخیر...


پیشاپیش سال جدید رو به همه تبریک میگم، امیدوارم که همیشه سالم و سرحال باشین

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

+ نوشته شده توسط بیزی در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 0:46 |
سلام رفقا،

اولا، خسته نباشید میگم به بر و بچس کنکور داده. امیدوارم که اونا حالشون از جیبی بهتر باشه

ثانیا، من بالاخره با مامان مریم تماس گرفتم، نتیجه ی صحبت ها برای تعیین زمان اینه:

  • شنبه که هیچی
  • یکشنبه هم جیبی نمیتونه بیاد
  • دوشنبه حدود ساعت ۵ به بعد
  • سه شنبه هم من تا ۱۹:۳۰ کلاس دارم (پس نمیشه)
  • چهارشنبه هم بعنوان یکی از آپشن ها منظور شده (من دوشنبه رو ترجیح میدم)

چند تا نکته:

  1. ترجیحا به دوشنبه فکر کنید، اما چون اینجا دموکراسی برقراره، هر کس میتونه نظرشو بگه (منم گفتم!)
  2. اگه دوشنبه شد که هیچی، ولی اگه کسی جرات کرد بگه که چهارشنبه بریم، حداقل نظرش روی عصر چهارشنبه باشه، مثلا ۴:۳۰ به بعد.
  3. به دوستانتون که فکر میکنید علاقمند هستند بیان ولی اینجا رو نمیخونن خبر بدین تا زودتر تکلیف روشن بشه
  4. هر کس تا فردا ساعت ۱۶:۰۰ نظرش رو ابراز نکنه مجبوره که تابع بقیه باشه
  5. اونایی که آدرس بلد نیستن از اونایی که بلدن بپرسن
  6. جیبی جونم، دیدی هواتو داشتم! (میذارم به حسابت)
  7. آنه جونم کجایییییییییییییییی؟ کنکورتم که دادی، خودتو نشون بده!

زود زود زود خبر بدین

+ نوشته شده توسط بیزی در جمعه 1386/12/03 و ساعت 20:12 |

سلام

این یک پست اضطراریه!

 

خبردار شدیم که دوست و مشاور دلسوز ما، یعنی "مامان مریم"، آخر هفته ایران را ترک می کنند. خوبه که با هماهنگی خود ایشون یه برنامه ای مثل پارسال (پارسال بود رفتیم؟ درست یادم نمیاد!) بذاریم بریم دیدنشون. از اونجایی که خود مامان مریم برای انتخاب روز و ساعت در اولویت قرار دارند، لطفا آپشن های خودشون رو اعلام کنند.

 

و یک صحبت شخصی با مامان مریم؛ «سلام! الآن اون خط موبایلی که دست دکتر بود، دست شماست؟ همون ایرانسله؟»

 

اما یک مطلب دیگه، ممکنه که به لطف وجود زیرساخت های منحصر بفرد IT در ایران، مامان مریم نتونن به این وبلاگ سر بزنن. لذا اگر تا فردا ساعت 17:۰۰ عکس العملی از سوی نامبرده مشاهده نشه، من به ناچار مزاحم خانواده محترمشون میشم و با منزل تماس میگیرم.

 

دوستان! اگر طالب شرکت در این برنامه هستین، این چند روز اینجا رو زیاد چک کنید.

تا بعد

+ نوشته شده توسط بیزی در شنبه 1386/11/27 و ساعت 0:4 |

سلام

نمیدونم از وضع جیبی خبر دارید یا نه. خیلی داغون و خرابه. اگه اطلاعی ندارید برید این پست آخر وبلاگش رو بخونید.

خوندید؟

خوب پس ادامه میدیم.

همونطور که دیدید اون حتی یه صحنه هم از کلاسهای حسابان رو به خاطر نداره. تازه من امشب داشتم باهاش حرف میزدم و گفتم ناراحت نباش. منم یکی از معلم دینی ها رو یادم نمیاد، اومد مثلا یه خودی نشون بده و شروع کرد به اسم بردن معلمهای دینی، اما تا کلاس دوم بیشتر بالا نیومد!

خلاصه ایکه ما به عنوان همکلاسیها و دوستان قدیمی یه جیبی وظیفه داریم به اون کمک کنیم تا از این وضعیت اسفناک خارج بشه. ایده ی من برگزاری یه "گلریزان" اه. بیاین هرکی یه خاطره از دوران مدرسه رو بذاره. اینجوری هم به جیبی یه کمکی کردیم که حداقل اینائی که تا الان یادش مونده رو دیگه یادش نره، هم این وبلاگ یه موضوع واسه نوشتن داره.

فقط خاطره ها باید یه شرطی داشته باشه. اونم اینه که خاطره ای رو انتخاب کنید که اگه روزی روزگاری یکی از معلمای مدرسه خوند، حتما بیاد کله تون رو بکنه!

من رئیس رو به عنوان نفر اول پیشنهاد میکنم. بعد نوبتی پاس میدیم. هرکی یوزر نداره و میخواد بنویسه یه اس-ام-اس بده به جیبی و مال اون رو بگیره.

حتی اگه یه لحظه خواستید تنبلی کنید، به یاد جیبی بیفتید و در این کار راسخ باشید.پ

منتظریم رئیس

+ نوشته شده توسط بیزی در سه شنبه 1386/11/16 و ساعت 0:7 |

سلام

میخواستم یه اتفاق جالب که همین چند هفته پیش برام افتاد براتون تعریف کنم.

یه روز با یکی از دوستام داشتیم یه گوشه توی دانشگاه با کامپیوتر من پروژه انجام میدادیم، وسطاش که دیگه جفتمون داغ کرده بودیم، اون گفت که بسه دیگه، یه گِیمی چیزی بیار یکمی خستگی در کنیم! من هم که اصلا اهل گیم نیستم!() گفتم نه من چیزی ندارم. خودش شروع کرد به فضولی کردن و اینا، رفت سراغ My Pictures . من اونجا یه سری از عکسهای علیرضا (پسر خوشگل مامان مریم) رو داشتم. با دیدن هر کدوم یه ابراز احساساتی میکرد و میگذشت. هی میپرسید که این کیه، چقدر نازه و... تا اینکه رسید به این عکس:

تا رسید به این، گفت که وای این عکس چقدر برای من آشناست، این شبیه کیه؟ گیر داده بود به این عکس و چند دقیقه همینطور خیره شده بود بهش. خلاصه، بالاخره حواسشو پرت کردم و به ادامه کارمون مشغول شدیم. وسطاش هی میگفت: ولی اینو من یه جایی دیدمش قبلا! من هم گفتم بابا اینا اصلا ایران نیستن! من خودم یکی دو دفعه بیشتر ندیدمش!!! بی خیال... خلاصه ول کن نبود.

شب که اومدم خونه، همین دوستم برام sms زد:
«Ha yadam umad un bachehe ro koja didam.esme bachehe alirezast»
من جواب دادم: «خب آره! خودم بهت گفتم IQ!»
دوباره زد که:
«Mamanesh weblog minvise na?»
من: آره تو از کجا میدونی؟
دوستم: «Ax bachehe ro unja didam.man ghablan mikhundamesh.»
من: اَ......... اِیوَل اینترنت... اِیوَل وبلاگ... ایول علیرضا کوچولو... ...دنیا چقدر کوچیک شده!!! جل الخالق! این دوست خرخون من، که هر دو ماه یک بار(!) غیر از درس خوندن کار فوق برنامه انجام میده، این وبلاگ رو میخونده و این فسقلی رو میشناسه! ای بچه معروف... بچه خارجکی...!!!!

خلاصه کلی کف کرده بودم دیگه... پس فردا علیرضا بیاد ایران، همه میرن ازش امضا میگیرن! خوش بحالت مامان مریم...
---------------------------------------------------------

دلم برای همه تنگ شده
خوش باشین!

+ نوشته شده توسط بیزی در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت 16:1 |

سلام رفقا
امشب بعد از مدتها اومدم یه پست بگذارم. اینقدر نیومدم اینجا که مجبور شدم الآن از گزینه "کلمه عبور را فراموش کرده ام" استفاده کنم! عیدتون مبارک!

نیمه شعبان مبارک

مریم بی آزاران

+ نوشته شده توسط بیزی در شنبه 1385/06/18 و ساعت 1:16 |

سلام

اول از همه سال جدید رو به همه تبریک میگم. بعدش هم اینکه وقتی کامنت شهیدی رو دیدم خیلی خوشحال شدم و حتما همه همین حس رو داشتن. من دیشب کلی چیز نوشتم ولی به محض اینکه "ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ" رو زدم از سیستم خارج شدم و دیگه نتونستم بازیابی کنم. البته اگر حالش رو داشتم دوباره می نوشتم ولی تقریبا ساعت نزدیک ۳ صبح بود و چشمام باز نمی موندن.

امروز که داشتم فایل های خودم رو مرتب می کردم به یه سری عکس جالب و خاطره! بر خوردم. یکی از اونا این بود :

یادم میاد اون سالی که کنکور داده بودیم ، شهریور ما رفتیم آستارا. من آستارا رو خیلی دوست دارم. هر چند که اصلا ساحل خوبی نداره ولی جنگل های اطرافش و مخصوصا جاده معروف حیران رو با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم. خلاصه... ما با ماشین رفته بودیم و روزی که داشتیم برمی گشتیم، برای گرفتن آب جوش جلوی یه قهوه خونه مانندی ایستادیم و چون خیلی خلوت بود همونجا روی صندلی های توی حیاطش نشستیم و چایی می خوردیم که دیدیم یه پیشی خوشگل داره از دور میاد. اولش براش آرزوی موفقیت و ... میکردیم، مثل : نازی... آخی... چه نازه...

یواش یواش دیدیم که نه بابا... این خیلی جدیه هی داره میاد نزدیک تر. کم کم داشتیم چخ و پخ و پیشت-پیشت میکردیم ولی حالیش نمیشد که! سرش رو انداخته بود پایین و داشت میومد سمت ما...

تقریبا به پایه میز ما رسیده بود و همینجور داشت نگاهمون می کرد. در همین حال با یه جفتک پرید روی صندلی و همزمان من از جام بلند شدم و ایستاده ماجرا رو دنبال می کردم. در حالی که ما مات و مبهوت داشتیم نگاهش می کردیم صاحب مغازه اومد به سمت ما و تا جناب گربه رو دید گفت : اِ... سلام فرد! ما رو میگی :   (فرد = Fred)

بعدا فهمیدیم که جناب Fred فقط روی این صندلی افتخار جلوس می دهند! من هم که دیدم این گربه از کسی نمی ترسه رفتم دوربین رو از توی ماشین آوردم و ازش چند تا عکس گرفتم. جالب اینه که انگار به این کار عادت داشت چون با ژست های مختلف و ادا و اصول های متنوع عکس می انداخت!!! اینم از Fred!

-----------------------------------------------------

راستی ، به سفارش یه دوست کنجکاو که ظاهرا پسوردهای اعلام شده در اولین پست رو امتحان کرده بودن، پسوردهایی که هنوز عوض نشده بودن رو من تغییر دادم. البته این کار فقط دلایل امنیتی داشت تا دوباره به اون وضعیت "بیگودی وار" دچار نشیم. فکر کنم "مامان مریم" و "ذولی" رو عوض کردم. تا پسورد ها یادم نرفته ازَم بگیرن (بوسلیه ایمیل یا چت).

یکی از بهترین دوستانم، حوالی سال تحویل sms ای با این مضمون برام زدن:

شاد باشیم اما دلسوز، ساده اما زیبا، مصمم اما بی خیال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدی، سبز اما بی ریا، عاشق اما عاقل! نوروز مبارک.

امیدوارم همه ما اینجوری باشیم... سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده توسط بیزی در سه شنبه 1385/01/08 و ساعت 2:41 |

+ نوشته شده توسط بیزی در یکشنبه 1385/01/06 و ساعت 15:53 |