تبليغاتX
سلطانی ها

ساعت 1 بعد از نصف شب است. اگر حالت معمول باشد، من الآن باید سه ساعتی باشد که به خواب ناز فرو رفته ام (باید بنویسم رفته ام یا رفته باشم یا رفته بودم یا ...؟)  اما اصلاً حالت معمولی نیست، اولین "نود" بعد از قهرمانی پرسپولیس است و نمی توان از دستش داد.

فکر می کردم الآن که بعد از سه ساعت دوری اضافه قرار است به وصال محبوب ازلی و ابدی ام برسم، خیلی خواب راحت و لذت بخشی خواهم داشت، اما نمی دانم چرا خواب از چشمم پریده. البته یک دلیلش به گمانم به خاطر تحمل فشار عصبانیتی است که در اثر شنیدن چشم سفیدی، آن هم با لهجه اصفهانی عارض شده. (این جمله حس آمیزی داشت؟!)

.

.

.

ویرم گرفته که الآن که خواب به چشمم نمی آید یک چیزی بنویسم. اصلاً دلم می خواهد تایپ کنم... هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد. البته یک چیزهایی هست که می شود نوشت. مثلاً از همین قهرمانی پرسپولیس. ولی با توجه به عده زیاد استقلالی ها، می ترسم اگر یک بار دیگر دهان باز کنم، مورد حمله قرار بگیرم. از کنکور هم می شود نوشت، ولی با توجه به این که خودم کنکور نداده ام و الآن به گمانم اصلاً نمی توانم شرایط کنکوری ها را درک کنم، می ترسم یک سری چرت و پرت بنویسم که روی اعصابشان باشد. فقط امیدوارم همه شان از دیدن نتایج زحماتشان خوشحال شوند... دیگر چه؟ از چه می شود نوشت؟ از خودم؟ نه بابا! از ما که خبری نیست. اگر از احوالات ما جویا باشید ملالی نیست جز دوری شما. (با توجه به کثرت افراد مچ گیر، مخدوش کننده و افشاگر انتظار می رود طی چند روز آینده، برداشت های کاملاً مبتکرانه و خلاقانه ای از این "شما" را شاهد باشیم.)

 

ای بابا! این طور که نمی شود! من باید یک چیزی بنویسم!

 

عجالتاً این چیزی را که چند وقت پیش جایی خوانده ام و خوشم آمده، می نویسم. حالا شاید تا آخر شب بیداری امشب چیزی به ذهنم رسید!

 

«استاد ذن با شاگردش استراحت می کرد. پس از مدتی یک خربزه از خورجینش بیرون آورد، دو قسمت کرد و هر کدام شروع کردند به خوردن سهم خود.

- استاد خردمند، می دانم شما هر کاری می کنید، معنایی دارد. شاید تقسیم این خربزه با من، نشانه این باشد که می خواهید چیزی به من بیاموزید.

استاد در سکوت به خربزه خوردن ادامه داد.

شاگرد اصرار کرد: از سکوت شما می فهمم که پرسش مکتومی وجود دارد و باید پاسخی داشته باشد: جایگاه مزه ای که با خوردن این میوه لذیذ احساس می کنم، کجاست، در خربزه یا در زبان من؟

استاد هیچ نگفت. شاگرد که به هیجان آمده بود، ادامه داد: و از آن جا که در زندگی هر چیزی معنایی دارد، فکر می کنم به پاسخ این سؤال نزدیک شده باشم: مزه یک کنش حاصل از عشق و وابستگی بین دو چیز است. چرا که بدون خربزه چیزی برای لذت بردن وجود ندارد و بدون زبان ...

استاد گفت: بس است دیگر! احمق ترین آدم کسی است که خود را بیش از حد باهوش می دانند و برای هر چیزی دنبال تفسیر و تعبیر است! خربزه خوشمزه است، همین، حالا می گذاری با دل راحت خربزه ام را بخورم یا نه؟!»

 

موفق باشید!

 

پی نوشت: از حکایت بالا نتیجه می شود که اگر می خواهید کسی لذت خربزه خوریتان را زایل نکند، به محض این که دهانش را باز کرد و دیدید دارد چرت و پرت می بافد، بگویید «خفه شو!»

 

+ نوشته شده توسط رئیس در سه شنبه 1387/02/31 و ساعت 1:24 |

با عرض پوزش از دوستان، منم از کمبود حافظه در مورد این جور وقایع رنج می برم. (جالبیش اینه که مدرسه ابتداییمون خیلی واضح تر تو ذهنم مونده!) در نتیجه مجبور شدم به آرشیو روزنامه ها، تلویزیون ها و بنگاه های خبر پراکنی (به قول صداوسیمای عزیز) رجوع کنم. به چنین گزارشاتی برخوردم. فقط ببخشید اگه ترتیب تاریخیش درست نیست. (در ضمن ببخشید اگه اسم خودمو آوردم، فقط چیزایی یادم مونده که خودمم توش بودم.)

 

 

------------------------------------------------------------------------------

 

دیروز خاک "ریاضی الف" شاهد یورش بی رحمانه نیروهای "ب" ای بود. به گفته مقامات آگاه هدف از این تهاجم، زیاده خواهی "ب" ای ها و غصب سرزمین های بهتر و کوچ دادن اجباری "الف" ای ها به دیگر نقاط بوده است. این تهاجم که به طور ناگهانی در یک زنگ تفریح آغاز شد، "الف" ای ها را غافلگیر کرد؛ اما آن ها پس از شوک اولیه مقاومت قهرمانانه در برابر نیروهای متخاصم را آغاز کردند. از تلفات جانی و مالی این حمله اطلاعات دقیقی در دسترس نیست. در ضمن در جریان این یورش یکی از نیروهای "ب" ای، "رئیس"، از چهره های مقاومت مردمی "الف" را بین در و دیوار قرار داده و سبعانه فشرد. شاهدان عینی گزارش می دهند که در همین حال دو نفر دیگر، سعی داشتند او را بیرون بکشند و در فضای آزاد کتکش بزنند. (این خود نشانه عدم وجود استراتژی و تاکتیک مشخص در نیروهای "ب" است.) در اثر این اقدام و پس از کشیده شدن ناگهانی رئیس از لای در، دستگیره در به داخل دیوار فرو رفت و سوراخی به قطر تقریبی 10 سانتیمتر ایجاد کرد. گزارش ها حاکی از این است که رئیس از این حمله جان سالم به در برده است. او در مورد شناسایی هویت ضاربان خود گفت :« قیافه شونو درست ندیدم، ولی از این که اینقدر وحشی بودند، لابد سعیدی و باقری و آقارضی بودند دیگه.» "الف" ای ها اعلام کردند که قصد دارند سوراخ دیوار را به عنوان یک اثر تاریخی که نشان دهنده مظلومیت آنان است، برای نسل های بعد حفظ کنند. در ضمن از آنجا که پس از سوراخ شدن، "الف" ای ها مشاهده کردند که پشت دیوار خالی است، این احتمال را وارد می دانند که پشت دیوارهایشان گنج پنهان باشد.

لازم به ذکر است که "ب" ای ها، پس از شکستی مفتضحانه و با بر جای گذاشتن غنائم بسیار ارزشمند (یک جفت کفش) به سمت سرزمین های خود عقب نشینی کردند.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

شواهد تاریخی به دست آمده است مبنی بر این که دانش آموزان پیش دانشگاهی روشنگر همه با هم نسبت فامیلی دارند. طبق این مدارک، همه آن ها نیای پدری مشترکی دارند و در نتیجه نام فامیل همه آن ها "سلطانی" است. دانش آموزان پس از این کشف بزرگ و برای اعتراض به این جعل هویت تاریخی اسامی کوچک خود را هم تغییر دادند و نام هایی چون سوری، شمسی و ... را برگزیدند. دانش آموزان برای اولین بار در کلاس زبان از این راز تاریخی پرده برداشتند. گفته می شود معلم مربوطه قصد داشت بدون اعلام قبلی و به طور اجباری از بچه ها امتحان بگیرد. بچه ها که خیلی از این اقدام خوشحال شده بودند، با نام های حقیقی خود در این امتحان شرکت کردند.

(متأسفانه این مدارک – مبنی بر نسبت فامیلی بین همه بچه ها – چند سال قبل که بچه ها به اردو رفته بودند، کشف نشده بود؛ وگرنه مشکل کمبود جای خواب حل می شد.)

  

----------------------------------------------------------------------------

 

چندی قبل در پایان کلاس هندسه، هنگامی که آقای بیگی – معلم کلاس مذکور – می خواست از کلاس خارج شود، متوجه شد که در باز نمی شود. کارشناسان احتمال می دهند که این خرابیِ در، بی ارتباط با حمله چندی قبلِ "ب" ای ها نباشد. آقای بیگی که پس از تلاش اندکی موفق نشد در را باز کند، به سمت دانش آموزان برگشت و با لبخند اعلام کرد :« باز نمیشه.» گفتنی است پس از این اعلام، دانش آموزان آرامش خود را از دست دادند و فریاد کمک و استغاثه سر دادند. گروهی نیز به طرز غیر متمدنانه ای به دیوار کلاس که با کلاس بغلی (محتوی فردی به نام کیوان) مشترک بود، مشت می کوبیدند تا کسی آنان را نجات دهند. بنا به گفته شاهدان، در این آشفتگی و شلوغی که صدا به صدا نمی رسید، آقای بیگی دو بار با ملایمت به در ضربه زد و با لحن ملیحی گفت :« آقای کیوان؟»

ملایمت رفتار آقای بیگی مخصوصاً دیروز وضوح بیشتری یافت. پس از آن که خانم ف. معلم زبان، در مواجهه با همان در که مجدداً قفل شده بود، شروع به لگد زدن به دریچه پایین در کرد. در نتیجه درِ کلاس الف، علاوه بر آن که زبانه اش خراب بود، به یک دریچه کج و کوله در پایینش هم زینت یافت. آگاهان پیش بینی کردند احتمالاً تا کنکوری های 82 بخواهند از این جا گورشان را گم کنند، سقف را روی سر مسئولان خراب خواهند کرد.

  

------------------------------------------------------------------------------

 

پروژه TO ، (Table Overturning)، پس از هفت سال تلاش مستمر دیروز نتیجه داد. از آغاز دوره راهنمایی تا کنون، محاسبات دقیق و تلاش های سخت دانشمندان برای واژگون کردن میز معلمان بی نتیجه مانده بود؛ چرا که معلمان همیشه قبل از هر کار دیگری، اقدام به کشیدن میز به سمت جلو می کردند. اما چند روز قبل آقای کیوان، بدون هیچ علت خاصی، یک دفعه وسط درس دادن احساس کرد باید برود به میز تکیه کند. در نتیجه میز با صدای مهیبی واژگون شد.

هنوز گزارشی مبنی بر این که این موفقیت درخشان حاصل کار چه کسی بوده است، دریافته نشده. منابع موثق می گویند احتمالاً طرف هیچ قصد خاصی برای واژگون کردن میز نداشته است، فقط بعد از هفت سال شرطی شده بوده و بدون فکر خاصی هر میزی را که می دیده می کشیده لبه سکو.

در ضمن در پی این حادثه مداد نوکی آقای کیوان مفقود شد که تلاش های ایشان و دانش آموزان برای یافتن آن ثمربخش نبود. شب همان روز، "رئیس" که در هنگام وقوع حادثه میز جلو نشسته بود و در کیفش هم باز بود، شیئی در کیفش یافت که شباهت بسیاری به یک مداد نوکی داشت. رئیس بعدتر اعلام کرد که موزه لوور، بعد از این جریان، قصد داشته کیفش را از او به مبلغ گزافی بخرد، اما او حاضر به فروش نشده. چون احساس می کند که کیفش بعد از این واقعه « یه تبرک خاصی پیدا کرده.»

 

------------------------------------------------------------------------------

 

خانم ف. دیروز سر کلاس ادای گوریل در آورد. طبق گزارشات واصله، خانم ف. که به شدت و با عصبانیت هرچه تمام تر مشغول دعوا کردن بچه ها به خاطر رفتارهای زشت و زننده شان بود، در حین صحبت وقتی به این جمله رسید که « از پله ها، مثل گوریل میرین پایین»، برای حس آمیزی بیشتر و رساندن کامل مفهوم مورد نظرش، ادای یک گوریل در حال پرش را در آورد. گفته می شود دانش آموزان که با چشمان از حدقه در آمده و در بهت و سکوت کامل به این صحنه نگاه می کردند، ناگهان با صدای قهقهه بلند شخصی موسوم به "نرگس قنبری" از جا پریدند.

 

------------------------------------------------------------------------------

 

امروز صبح دانش آموزان متوجه شدند که یکی از صندلی های کلاس برداشته شده است. آن ها با توجه به صحبت های خانم نظری، از امنای مدرسه، که گفته بود این مدرسه از شهریه شماها ساخته نشده و تازه ما در ساخت این مدرسه ضرر هم می کنیم، حدس زدند که مدرسه با مشکل مالی مواجه شده و در نتیجه اقدام به فروش تدریجی میز و صندلی های مدرسه نموده است. اما بعدتر فهمیدند که این اقدام در راستای اهتمام به یک حکمت متعالی باستانی بوده است. به گفته مورخان، کنفوسیوس حکیم قبل از مرگش وصیت کرد :«پس هر کس ابرویش برداشت، شما صندلیش بردارید.» مسئولان مدرسه هم برای پاسداری این حکمت مطهر و با شعار « ابروتو برمی داری؟! صندلیتو برمی دارم!» اقدام به برداشتن صندلی مزبور کرده اند.

 

لازم به ذکر است که این یک سنت تاریخی و مرسوم در همه نقاط جهان و اعصار و قرون بوده است و این یک مراسم سنتی و مفرح بوده است که معلمان و ناظمان با اقتدار هرچه تمامتر صندلی های کسانی که ابرویشان را برمی دارند، بردارند. برای مثال به هیروگلیفی که اخیراً از یکی از اهرام مصر به دست آمده و همین مفهوم را نشان می دهد، توجه کنید:

                                        

------------------------------------------------------------------------------

 

امروز در پایان زنگ تفریح، وقتی دانش آموزان کلاس الف منتظر ورود معلم هندسه شان، آقای بیگی بودند، تنها صدای او را شنیدند که به آنان سلام می کرد. بعد از حدود 10 ثانیه خود صاحب صدا وارد شد. آگاهان حدس می زنند که احتمالاً آقای بیگی در تخمین ابعاد شکم خود دچار اشتباه محاسباتی شده است.

 

------------------------------------------------------------------------------

 

به ادامه گزارش ها در مطلب شخص دیگری توجه فرمایید.

 

+ نوشته شده توسط رئیس در چهارشنبه 1386/11/17 و ساعت 11:3 |

 

با توجه به این که اینجانب در رشته عمران تحصیل می کنم، و نیز با توجه به این دقیقه که در پایان ترم نهم احساس می کنم به هیچ وجه دانشجوی خوبی نبوده ام و اطلاعاتم در زمینه رشته تحصیلی ام اندکی از باغبان پارکمان بیشتر است، تصمیم گرفتم علل بروز این وضعیت اسفناک را کشف کنم. در این مقاله تحلیلی به برخی از مصائب و مشکلات تحصیل در رشته عمران پرداخته شده است که می توانند در زمینه کسب معرفت علمی در این رشته تحصیلی مانع ایجاد کنند. امید است این مقاله روشنگرِ (نمی دونم چرا یه تعلق خاطر عجیبی به این کلمه دارم!) راه کسانی شود که قصد انتخاب رشته دارند یا در ابتدای راه این رشته هستند.

 

1. دروس پایه

همه می دانند که "استاتیک" پایه مهندسی است. (از این جمله مشخص می شود که مهندسی کامپیوتر در اصل مهندسی نیست. قبول ندارید از گیگیلی بپرسید.) اگر شما دانشجوی رشته عمران باشید، این درس را در ترم دوم خواهید خواند. در این زمان، ممکن است شما با استاد خواب آلودی مواجه شوید که مطالب را طوری بیان می کند که انگار کاملاً واضح و بدیهی اند، در صورتی که شما اصلاً چنین احساسی ندارید. شما که ترم گذشته ، به یُمن درس های دبیرستان، موفق شده اید  بدون رفتن سر کلاس نمرات قابل قبولی کسب کنید، نتیجه می گیرید که این مشکل نو ظهور از این جا ناشی می شود که این ترم سر کلاس ها حاضر می شوید. در نتیجه تصمیم می گیرید دیگر سر کلاس نروید. بعداً سر امتحان پایان ترم شک می کنید که این نتیجه گیری تان درست بوده است یا نه. ولی به هر حال کاری از دستتان برنمی آید. احتمالاً با نمره نه چندان درخشانی این درس را پاس می کنید و از این لحظه به بعد "استاتیک بلد نبودن" مثل یک نفرین بر پیشانی شما ثبت می شود. از این به بعد بارها این جمله را از اساتید خواهید شنید که «بعضی بچه ها اشتباهاتی می کنند که ناشی از این است که استاتیک بلد نیستند.» و شما بی برو برگرد فکر می کنید خطاب به شماست. از این به بعد کتاب هر درسی را که می گیرید فصل اولش مروری بر استاتیک است، که البته درس استاد از فصل بعد شروع می شود و هر بار که کتاب را باز کنید آن فصل به شما یادآوری خواهد کرد که استاتیک بلد نیستید. (در نتیجه بهتر است کتاب هایتان را باز نکنید!)

 

2. هدفمندی

یکی از مشکلات اساسی در زمینه مهندسی عمران این است که شما نمی دانید قرار است چه کاره شوید! البته شما می خواهید مهندس عمران شوید، ولی این که نقش شما در کارهای عمرانی دقیقاً قرار است چه باشد را نمی دانید. وقتی یک نفر در مهمانی یا جای دیگر از شما می پرسد شما قرار است چه کاره شوید، با قاطعیت جواب خواهید داد:« مهندس عمران!» او خواهد پرسید:« اونو که می دونم، منظورم اینه که چی کار می کنید؟»

- خونه می سازیم، پل می سازیم، سد، سازه های دریایی...

- می دونم، منظورم اینه که چه جوری؟

- می دونی؟خب، ما درسای مختلفی می خونیم، استاتیک، جامدات، سیالات ...

- نه، منظورم اینه که شماها مثلاً تو ساختمون سازی چی کارشو می کنید؟

شما لبخندی حاکی از اعتماد به نفس می زنید، یک پایتان را روی آن یکی می اندازید، نفس بلندی می کشید که نشان می دهد آماده اید یک سخنرانی بلند تحویلش دهید و می گویید... : « نمی دونم!»

 

در طول دوران تحصیل ممکن است شما به خود جرئت دهید که یواشکی از دوستتان بپرسید: «ببین من یه سؤال ضایع داشتم. کار ما دقیقاً چیه؟» دوستتان هم یواشکی جواب می دهد:« منم نمی دونم، صداشو در نیار!»

شما مجبورید درس هایی را پاس کنید که نمی دانید عملاً چه استفاده ای دارند. در نتیجه دو راه پیش روی شما است: یا به مسئولان آموزش عالی اعتماد می کنید و این درس ها را خوب و دقیق می خوانید تا بعداً مورد استفاده شان را بفهمید و یا این که صبر می کنید تا خودتان بعداً بفهمید چه چیزهایی برایتان مفید است. شما کدام را انتخاب می کنید؟ البته که دومی را.

 

3. بچه ها

این مشکل ممکن است بین دانشگاه های مختلف عمومیت نداشته باشد. از طرفی ممکن است محدود به بچه های عمران هم نشود. قدر مسلم در دانشکده عمران شریف کاملاً مصداق دارد. این موضوع خود به دو زیر شاخه تقسیم می شود:

 

3-1. بچه ها و استادها (یا همان "موش ها و آدم ها")

اخیراً فهمیده ام که گالیله بیشتر آزمایش هایی را که در نوشته هایش آورده، واقعاً انجام نداده است، بلکه این ها صرفاً آزمایش هایی ذهنی بوده اند. با تأسی از مرحوم گالیله و برای روشن شدن مفهومی که می خواهم توضیح دهم، یک آزمایش ذهنی را برایتان شرح می دهم:

فرض کنید در خاتمه یکی از جلسات درس، استاد قبل از مرخص کردن بچه ها می گوید:«بچه ها جمعه رأس ساعت 9 همین جا باشید، من می خوام همتونو دار بزنم.» شما با دهان باز به اطرافتان نگاه می کنید تا اثری از مخالفت بین بچه ها مشاهده کنید، اما تنها چیزی که می بینید این است که بغل دستی تان بالای جزوه اش یادداشت می کند:«جمعه ساعت 9» هنگام خارج شدن از کلاس، می شنوید که بچه ها دارند غر می زنند که جمعه مان خراب شد! وقتی شما با تعجب می پرسید که:«مگه شما می خواین بیاین؟!»، آنها با تعجب بیشتری به شما نگاه می کنند و می پرسند:«برا چی نیایم؟!» شما که با این استدلال محکم دهانتان بسته شده، با خودتان فکر می کنید:«عجب! چرا این به ذهن خودم نرسیده بود؟!» صبح جمعه، استاد ساعت 9.5 می آید و می بیند که بچه ها سه ربع است پشت در کلاس منتظر ایستاده اند تا به دار آویخته شوند.

 

3-2. بچه ها و امتحان ها

شما فردا امتحان دارید. از آنجا که در طول ترم، تمام مدت کلاس را در عوالم بالا به سیر وسلوک پرداخته اید و این شب آخر هم می بینید که از جزوه های متعددی که کپی گرفته اید، هیچی نمی فهمید، تصمیم می گیرید کلاً بی خیال شوید. فردا ناامید و افسرده می روید سر جلسه با این اطمینان که همه بچه ها الآن درس را حفظ اند. اما شما اشتباه می کنید! پشت در جلسه امتحان شما می فهمید که چه دوستان باحالی داشته اید و چطور همه آن ها اوقات قبل از امتحانشان را صرف کارهای فوق العاده جالبی کرده اند و در نتیجه آن ها هم هیچی نخوانده اند: یکی چند روز گذشته را صرف پذیرایی از برادرش کرده که بعد از 10 سال از خارج آمده بوده، یکی تمام مدت فوتبال نگاه می کرده، یکی رفته بوده اسکی روی آب، یکی از هفته قبل رفته بوده کنگو به جمع آوری مین کمک کند و ... شما که تازه به وجوه جالب شخصیت دوستانتان پی برده اید، بعد از مقایسه خودتان با آن بیچاره ها، شرمنده می شوید که اعلام کرده اید که هیچی درس نخوانده اید، چون حقیقتش این است که شما دیشب یکی دو ساعتی بین کتاب ها و جزوه ها پرسه زده اید.

سر جلسه امتحان، شما که واقعاً چیزی به ذهنتان نمی رسد،دلتان می خواهد زار زار گریه کنید، مخصوصاً با توجه به این که می بینید بقیه دارند تند تند می نویسند و انگار همه آن حرف ها در مورد درس نخواندن دروغ بوده است. اما شما باز هم اشتباه می کنید! چون بعد از امتحان متوجه می شوید که بقیه هم مثل شما گند زده اند! و آن چیزهایی هم که می نوشته اند، صرفاً چرت و پرت هایی بوده که داشته اند از خودشان می بافته اند، عیناً مثل شما. شما که باز هم از بدبینی تان به دوستانتان شرمنده شده اید، برای کسب همدردی بیشتر می گویید :«مثلاً آن سؤال 6، من اصلاً تا حالا همچین چیزی به چشمم نخورده بود!» در این جا سکوت کوتاهی برقرار می شود و بعد یک نفر – مثلاً آن که تمام هفته گذشته را در تبت گذرانده بود تا مراسم لُنگ پوشیدن تازه راهبان جوان بودایی را تماشا کند – می گوید :«نه، راه حل اونو که تو پاورقی صفحه 376 اون کتاب انگلیسیه نوشته بود.»

- کدوم کتاب؟!

- همون مرجع سومیه که استاد معرفی کرد، همون که گفت حالا بخونید بد نیست.

شما که می خواهید خودتان رانبازید، لبخندی می زنید و می گویید :« اَ.... پاورقیا رو نخوندم!»

 

در این موقعیت اگر شما انسان بدبینی باشید، فکر خواهید کرد که بچه ها دروغ گو هستند. اما باز هم اشتباه می کنید! (آخر شما چقدر اشتباه می کنید؟!) مسئله صرفاً بر سر ابهامات زبانی و برداشت های متفاوت از یک جمله است. مثلاً جمله ساده " من هیچی نخوندم." طیف وسیعی از معانی دارد. در یک سر طیف معنای این جمله این است که " من کلاً هیچی حالیم نیست." (اینجا شما ایستاده اید.) و در سر دیگر طیف معنای آن، این است که " من نرسیدم بار سوم دوره کنم." (اینجا دوستان شما ایستاده اند.) به همین ترتیب جمله "من بد دادم." هم طیف وسیعی از معانی را دربر می گیرد. در یک سر طیف که دوستانتان ایستاده اند، این جمله یعنی "من بیست نمی شم." و سر دیگر طیف، پشت در اتاق استاد است که شما آن جا قدم می زنید تا از او بخواهید شما را نیندازد.

 

4. دید مهندسی

در طول تحصیل در رشته عمران شما بارها از نداشتن خصیصه ای به نام "دید مهندسی" خجالت خواهید کشید. بارها این جمله را خواهید شنید که «این اشتباهی که بعضی از دانشجویان می کنند که ... (یکی از اشتباهات شما!) نشان می دهد که دید مهندسی ندارند.» اما "دید مهندسی" چیست؟ دائره المعارف آکسفورد در توضیح این لغت آورده است:«Knowing what you’ve never been taught.» دانستن آن چیزی که هیچ وقت کسی به شما یاد نداده است. اما شما چطور باید چنین چیزی را بلد باشید؟ یک راهش این است که علم لدنی داشته باشید. اما کسب علم لدنی نیاز به کراماتی دارد که کسب آن ها بیشتر از مدت یک لیسانس گرفتن وقت می خواهد. (و در ضمن اگر آن کرامات را داشته باشید، احتمالاً دیگر نمی خواهید عمران بخوانید.)  بنابراین بهتر است از روش های دیگر برای کسب دید مهندسی استفاده کنید. سعی کنید از نیروهای درونی تان کمک بگیرید. سعی کنید با تیرها و ستون ها ارتباط درونی برقرار کنید. خودتان را بگذارید جای یک تیرآهن و ببینید اگر کسی فشارتان دهد، دوست دارید چطور خم شوید. با آن ها ارتباط عاطفی برقرار کنید. سعی کنید احساسات یک تیرآهن را درک کنید. برای این کار بروید روبروی یک تیرآهن بنشینید و ساعت ها روی آن تمرکز کنید. وقتی که آن قدر این کار را ادامه دادید تا احساساتتان فوران کرد، بپرید تیرآهن را بغل کنید و بگویید:«آخ عزیزم! عزیزم! آخه تو چی تو دلت می گذره؟!» وان خانه تان را پر از بتن کنید. توی آن شیرجه بروید و سعی کنید احساس یک سنگ ریزه بی پناه معلق را بفهمید. در خیابان ها، با آسفالت ها صحبت کنید و ببینید چه رنجی دارد که تمام بدن آدم پر از ترک های پوست سوسماری باشد. سعی تان را بکنید. اوائل ممکن است سخت باشد، ولی به تدریج موفق می شوید.

نکته: دید مهندسی هرچه باشد، یک چیز مسلم است: پسرها بیشتر از دخترها دید مهندسی دارند. نمی دانستید؟ خب دید مهندسی ندارید دیگر!

 

5. سال بالایی ها

در طول تحصیل، شما که می خواهید دانشجوی خوبی بوده و از تجربیات دیگران استفاده کنید، در مورد درس هایی که در این ترم می خواهید بگذرانید با سال بالایی ها مشورت می کنید. با کمال تعجب آن ها به شما خواهند گفت که بسیاری از آن درس ها را صرفاً پاس کرده اند و بعداً هم هیچ استفاده ای از آن درس نکرده اند. در نتیجه شما مغزتان را خیلی برای یادگیری آن درس خسته نمی کنید. بعدها شما متوجه خواهید شد که آن ها در آن زمان هنوز درس هایی را که به آن درس به خصوص نیاز داشته، نگرفته بوده اند!

 

6. شغل

در زمان دانشجویی شما، کسانی که شاغل اند به شما می گویند:«این چیزا که می خونید، موقع کار هیچ استفاده ای نداره. آدم وقتی می ره سر کار، تازه چیز یاد می گیره.» شما که اصولاً فلسفه وجودی رشته تان، "کار" است، تعجب می کنید که چطور چنین چیزی ممکن است. ولی به هر حال از درس خواندن دلسرد می شوید. احتمالاً بعدها، سر کار که شما می روید تا آن چیزهایی را که باید، در محیط کار یاد بگیرید، از شما خواهند پرسید:«مگه اینا رو تو دانشگاه نخوندین؟!»

 

نتیجه گیری : از کل مطالب بالا، نتیجه می شود بهتر است به مسئولان دانشگاه در سراسر جهان که روند تحصیل را مشخص می کنند اعتماد کنید. در ضمن انسان باید در زندگی هر غلطی می کند درست و کامل بکند تا بعداً لازم نباشد این همه چرت و پرت بنویسد تا بفهمد ایراد کار از کجاست. همچنین نتیجه می گیریم که انسان همواره باید به پدر و مادر خود نیکی کند و شب ها قبل از خواب هم دندان های خود را مسواک بزند، چرا که از قدیم گفته اند "تمیزی نشانه ایمان است."

 

پی نوشت: بدین وسیله از کلیه دوستان دعوت می شود که ما را از مصائب تحصیل در رشته هایشان آگاه کنند. برای ما بنویسید و بگویید که در این چهار، پنج سال چه رنج هایی را تحمل کرده اید.

 

+ نوشته شده توسط رئیس در چهارشنبه 1386/11/10 و ساعت 15:38 |

الآن داشتم آرشیو وبلاگو نگاه می کردم و مطالب وبلاگ می خوندم. (چیه؟! بیکار خودتی! وقتمه، اختیارشو دارم!). تا حالا فکر می کردم من خیلی چیز این جا نوشتم. فکر می کردم بیشتر از همه پست گذاشتم. ولی دیدم همچینا هم زیاد ننوشتم!. بیشترین تعداد پست مال جیبی بود. (بگذریم که بهتریناشو زهرا ط. نوشته بود!) در ضمن فکر کنم جایزه تأثیرگذارترین پست ها رو هم باید به جیبی بدیم. یه بار فقط سه تا نقطه گذاشته بود، 36 نفر نظر داده بودن! واقعاً قدرت قلمو حال می کنین؟!

پرکارترین نویسندگان وبلاگ بی برو برگرد، خانم ها ذولی، مامان مریم و فاطمه ن. هستند هر کدام با صفر پست درخشان! (چرا از این شکلکا که دست می زنه نداره؟!)حالا اون موقع که مدیر مفقود وبلاگ (این مفقود باید این وسط باشه زهرا! فهمیدی؟!) داشت username، pass می داد همه انگار که آش نذری باشه هی گفتن ما هم می خوایما! خجالت نمی کشین؟!  

جایزه عمیق ترین و مفهومی ترین پست هم مشترکاً اهدا می شود به کیوان و شیدی. شیدی که یه بار تو یه پست فقط تولد جیبی رو تبریک گفته و براش آرزوی ازدواج کرده. (خودشم آخرش به خودش خسته نباشید گفته) و کیوان هم که یه بار به شیوه مشابه تولد بتی رو تبریک گفته (بدون آرزوی ازدواج!) و یه بار هم، یا خودش یا کسی به نیابت از اون، در یه پست خیلی مفهومی و عرفانی فقط اینو گفته:« اینی که الآن داره این متن رو می نویسه کیوون نیست. این منم. من کیم؟!»

فکر کنم بیشتر پست ها هم در مورد این بود که چرا کسی پست نمی ذاره؟! (حداقل با این شروع شده بود!) جالبه واقعاً!

در ضمن کشف کردم که ماشالا عجب آدم بی مزه ای هستم! (ببینین چقدر خوبه آدم هر چند وقت یه بار خودشو ارزیابی کنه!) و این که عجب دوستان مهربونی دارم که به این مطالب بی مزه می خندن و بهم روحیه می دن! واقعاً ممنون!  ولی از خوندن پستای بچه ها واقعاً خندیدم! مخصوصاً رضو و گیگیلی! در ضمن یه نکته ای هم در حین این گشت و گذار مکشوف شد. اونم این که به لطف زنجیره کم کم دوستانی که هیچ وقت دستشون به نویسندگی تو وبلاگ نمی رفت، داشتن پست می ذاشتن. اما نوبت به بیزی که رسیده، زنجیره قطع شده! (اوا! شکلک عصبانیم که نداره! ببخشید بیزی جون در نتیجه مجبورم از این استفاده کنم:)

 

همین دیگه! من فقط اومده بودم کشفیاتمو به اطلاعتون برسونم!  

 

پی نوشت: خواستم برم قالب وبلاگو عوض کنم، پرروی بی شعور، برگشته به من می گه شما حق دسترسی به این بخش را ندارید! یکی این مدیر مفقود وبلاگو (تکرار کنم زهرا؟!) پیدا کنه، بگه بیاد حداقل قالبو عوض کنه، روحیه مون عوض شه! اصلاً ایشون که سال تا سال اینجا نمی آن صلاحیت ندارن که مدیر باشن. من از جیبی برای مدیریت وبلاگ حمایت می کنم. جیبی! جیبی! (همه! همه! بلندتر! شُله! شُله!)

 

+ نوشته شده توسط رئیس در یکشنبه 1386/11/07 و ساعت 18:1 |

با توجه به این که مدت مدیدی است این وبلاگ فقط برای اعلام خبر عروسی و عزا و عقد و بچه دار شدن یا تبادل ایمیل و شماره تلفن مورد استفاده قرار گرفته است، و با توجه به کم کاری نویسندگان این وبلاگ، نسبت به استفاده ابزاری از این وبلاگ هشدار داده و پیش بینی می کنیم در آینده شاهد چنین پست هایی باشیم:

 

1.       کجایی گلم؟! دلم خیلی برات تنگ شده!

2.       عزیزم، غذای بچه رو گذاشتم تو یخچال، بیدار شد بهش بده، پوشکشم عوض کن.

3.       آره.

4.       لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد.

۵.   مرتیکه مگه خودت خواهر مادر نداری؟!

۶.       بی زحمت تا دهنتون بازه حسنم صدا کنین.

.

.

. 

بنابراین از کلیه نویسندگان این مجموعه تقاضا می شود هر چه سریع تر نسبت به درج مطلب در این وبلاگ اقدام نمایند تا شاهد بروز سرنوشت مذکور برای این وبلاگ نباشیم. بدیهی است که مدیریت بلاگفا به منظور حفظ آبروی خود در سطح شبکه جهانی– که در صورت درج چنان مطالب سخیفی در وبلاگ، خدشه دار، و بلکه سوراخ سوراخ، می شود –  در صورت مشاهده تخلف و ادامه اهمال نویسندگان مبادرت به حذف این لکه ننگ از زمره وبلاگ های این مرز و بوم خواهند نمود.

 

باتشکر

مدیریت بلاگفا

 

+ نوشته شده توسط رئیس در سه شنبه 1386/11/02 و ساعت 18:54 |

با نهایت تأسف و تأثر به اطلاع کلیه افرادی که به وسیله نامه، ایمیل،فکس،sms، مراجعات مکرر حضوری و غیره درخواست ازدواج با پسر اینجانب را کرده اند، برسانم که بهتر است به فکر کس دیگری باشند. پسر اینجانب پریشب در هشت نه ماهگی به ضرب گلوله کشته شد!
خواب دیدم ملکه یه کشوری بودم که داشت با انگلیس می جنگید. انگلیسیا کشورو اشغال کرده بودند. پادشاه کشورم در زمان مناسب به یه کشور دیگر فرار کرده بود!(می بینید؟! تو خوابم از شوهر شانس ندارم!) فقط به ملازماش دستور داده بود من و شاهزاده (پسرم) رو یه جایی زنده به گور کنند اما یه جای هوا برامون بذارن که انگلیسیا نگیرنمون! از اونجایی که زیردستای یه پادشاه بی عرضه هم خودشون بی عرضه اند، کارشونو درست انجام ندادن، به این ترتیب که واسه پسرم یه چاله کوچولو کندن و واسه من اصلاً زحمت چاله کندن به خودشون ندادن، همون جوری که رو زمین دراز کشیده بودم روم خاک ریختن! تازه دستا و پاهام بیرون بود!

در نتیجه وقتی انگلیسیا اومدن من سنگین تر دیدم که پاشم در برم! و در صحنه ای که اوج احساسات مادرانه رو نشون می داد، یادم رفت بچه رو بردارم.

وقتی رفته بودم یه جای امن کمین کرده بودم که بیام بچه مو نجات بدم دیدم که اون انگلیسیای نامرد با گلوله بچه مو کشتن!

تازه بعدشم یه انگلیسی نامرد دیگه اومده بود اونایی رو که فرار کرده بودن، بکشه. و من مجبور شدم خودمو جای انگلیسیا جا بزنم! تازه برای این که لهجه م باعث نشه لو برم، مجبور شدم وانمود کنم لالم! ولی می دونستم که اون باور نکرده من انگلیسیم و همش منتظره من یه سوتی بدم تا بکشدم!

 .

 .

.

خلاصه اینکه تا صبح از بیم کشته شدن و از داغ از دست دادن فرزند عذابی کشیدیم!

+ نوشته شده توسط رئیس در شنبه 1386/08/19 و ساعت 14:54 |

سلام به همه!

شما خجالت نمی کشید؟ نه واقعاً می خوام بدونم شما خجالت نمی کشید؟ این وبلاگ طفل معصومو رها کردید به امان خدا؟ کم کم دارم نگران می شم از طرف مدیریت بلاگفا بیان در اینجا رو مهر و موم کنند. خودمم واقعاً هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. برا همین تصمیم گرفتم یه بازی رو که تو وبلاگ مامان مریم و رهگذر دیده بودم، بیارم اینجا. البته بازی مال حول و حوش یلداست و به این ترتیبه که هر کس 5 تا ویژگی خودشو که فکر می کنه بقیه نمی دونن (یا دلش می خواد بگه) می نویسه و پاس میده به یه نفر دیگه که اونم همین کارو تکرار کنه. البته متأسفانه هیچ کس به ما پاس نداد و من خودم مجبور شدم تو هوا بل بگیرم. فکر کنم این تنها راهی باشه که بشه همه اعضای محترم وبلاگ رو مجبور به نوشتن کرد.

 و اما 5 نکته راجع به من:

  1. من از همان بچگی یک کودک استثنایی و منحصر به فرد بودم. همه بزرگان از بچگی آثار نبوغ و بزرگی خود را آشکار می کنند و ویژگی های استثنایی دارند: پیکاسو از همان بچگی استعداد بی نظیر نقاشی اش را نشان داد و اولین کلمه ای که گفت «مداد» بود، موتزارت در 5 سالگی به عنوان یک بچه نابغه شناخته می شد،سهراب وقتی به دنیا آمد گریه نمی کرد و قریحه ادبی هوگو از همان کودکی مشخص بود. در مورد من البته این منحصر به فرد بودن کمی متفاوت بود. ویژگی منحصر به فرد من در یک نوع حساسیت به خصوص آشکار می شد. من در کودکی به کاکائو، بوی نفت و پر مرغ حساسیت داشتم و پس از مواجهه با این ها دچار تنگی نفس می شدم و هم زمان پلک هایم آنقدر باد می کرد شبیه ژاپنی ها می شدم. ( گاهی آنقدر زیاد که دیگر نمی توانستم ببینم.) به مرور زمان و به علت این که دیدم کسی از روی این ویژگی منحصر به فرد پی به نبوغ من نمی برد، آن را کنار گذاشتم.
  2. من حس جهت یابی ندارم. البته این را قبلاً گفته ام ولی بعید می دانم پی به وخامت اوضاع برده باشید. من حقیقتاً فاقد این ویژگی ارزشمند هستم و به هیچ عنوان هم نمی شود بابت این مسئله سرزنشم کرد، چه، هیچ کدام از افراد خانواده ما کرموزوم جهت یابی ندارند. هم در خانواده مادری و هم در خانواده پدری، ما با آدرس پیدا کردن، آدرس دادن و به طور ساده رفتن از یک جا به جای دیگر مشکل داریم. قدیم ترین سندی که در این رابطه در دست است به 500 سال پیش از میلاد مسیح برمی گردد. به گفته مورخان، یکی از اجداد بزرگوار ما یک هفته پس از ازدواج و نقل مکان به منزل جدید، هنگامی که برای خرید نان از نانوایی دو کوچه آن طرفتر، از خانه خارج شده بود، گم شد و دیگر مراجعت نکرد. می گویند جنازه او را، در دو متری خانه اش در حالی که یک قرص نان تافتون در دستش کپک زده بود، پیدا کردند. شانس آوردیم که ازدواج کرده بود وگرنه نسلمان منقرض می شد. 9 ماه بعد، همسر آن مرحوم یک بچه فاقد حس جهت یابی دیگر به دنیا آورد. می گویند در موعد مقرر هرچه منتظر وضع حمل شده اند، سر و کله نوزاد پیدا نمی شده ... طفلک بی نوا راه خروج را پیدا نمی کرده!
  3. ذهن من توانایی بی نظیری در قاط زدن دارد. به دو نمونه اشاره می کنم:

·        90 سانتیمتر را با 1.5 متر برابر گرفته ام. اگر نمی فهمید چرا، اشاره می کنم که 90 دقیقه می شود 1.5 ساعت!

·        رفته بودم بوفه چایی بخرم، قبل از من یک دختر چادری ایستاده بود. وقتی نوبتم شد، به جای آن که بگویم «آقا لطفاً یه چایی بدید»، گفتم « آقا لطفاً یه چادر بدید»!

     با عنایت به این موارد و موارد بی شمار دیگر، من فهمیده ام که ساختمان مغزم، مرکب است از یک دستگاه ضبط و یک مخلوط کن. وقایع در دستگاه ضبط ذخیره می شوند و بدون هیچ گونه پردازشی، مستقیماً وارد مخلوط کن می شوند. (بعید می دانم بعد از آن هم فیلتری موجود باشد.) اگر بخواهم به این مسئله هم از منظر ژنتیکی نگاه کنم، باید بگویم که دستگاه ضبط ارثیه مادرم است. مادر من با توانایی بی نظیرش در به خاطر سپردن چیزهای بی اهمیت، می تواند به شما بگوید قطر سوراخ جوراب برادر زاده عروس در شب عروسی پسرخاله مادرش، چه اندازه بوده است، زمان وقوع عروسی: 5 سالگی مادرم! مادرم با این استعداد بی نظیر می توانست مورخ قابلی شود، ولی به جای آن، اوقاتش را با فرو کردن افعال معتل در مغز شاگردان کودنش صرف می کند. (یک وقتی یادم بندازید از شاهکارهای شاگردان مادرم بنویسم.) مخلوط کن هم باید از پدرم به ارث رسیده باشد. پدرم با توانایی محیرالعقول استدلال، توجیه، دوختن چیزهای بی ربط به یکدیگر و نتیجه گیری های عجیب و غریب می توانست در شغل سخنگوی دولت یا سخنگوی وزارت خارجه خیلی موفق باشد. او می تواند از هر چیزی هر نتیجه ای که خواست بگیرد، در ایکی ثانیه! مثلاً می تواند از رواج بی بند و باری در قبائل وحشی گینه بیسائو نتیجه بگیرد که بهتر است مصرف سبزیجات را در برنامه غذایی مان افزایش دهیم یا چیزهایی از این قبیل.

 

  1. وقتی یک نفر حرف می زند، من به جای آن که به حرفش گوش کنم، راجع به خود آن طرف فکر می کنم. راجع به ویژگی هایش، ظاهرش، حرکاتش، تکیه کلام هایش و ... . احتمالاً همین مسئله باعث می شود حرکات دیگران در ناخودآگاهم جا بگیرد و در نتیجه مشغولیت دائمی ام به در آوردن ادای معلم ها، استادها و باقی مردم توجیه می شود. ولی باور کنید که همه این ها به صورت ناخودآگاه انجام می شود. وقتی سر کلاس نشسته ام و دارم به حرف های استاد گوش می کنم، به تدریج به یک حالت خلسه وارد می شوم و یک دفعه مچ خودم را در حالت فکر کردن به یک موضوع که احتمالاً فقط به خود استاد مربوط می شود، می گیرم. مثلاً اگر استاد کچل باشد، من ناگهان متوجه می شوم که دارم با تمرکز هرچه تمامتر به یک نقطه از آن محوطه روشن نگاه می کنم و با نگرانی فکر می کنم که استاد صبح ها کله اش یخ نمی کند؟. البته همان موقع متوجه می شوم و این نگاه ذره بینی را قطع می کنم، وگرنه ممکن است استاد در آن نقطه دچار سوختگی شده و از آنجا دود بلند شود!
  2. بر خلاف ظاهرم (البته شاید نه برخلاف آن) عقاید عقب مانده ای دارم. دوستانم را می بینم که همه می خواهند شاغل شوند تا استقلال مادی داشته باشند. من برخلاف آن ها هیچ علاقه ای به کار بیرون از خانه ندارم، تأمین معاش را امر بی اهمیت و پستی می دانم و اصلاً برایم اهمیتی ندارد که آن را به دیگران واگذار کنم. معتقدم که خیلی خوب است که زن ها بنشینند توی خانه شان و بچه داری کنند. البته به نظرم اگر زنی خواست راننده تریلی شود باید در کمال آزادی این حق را داشته باشد. این ها به اضافه یک سری افکار فمینیستی ترکیبی را به وجود آورده که ترشیدن من را تضمین می کند.

 

 

خب این هم از 5 تا نکته کوچولوی من! من پاس می دم به رضو، چون می دونم بقیه تون فعلاً سرگرم کنکورید. (البته رضو هم اینقدر سرشو تو وادی فرهنگ و ... مشغول کرده که مطمئن نیستم وقت داشته باشه!)

 

 

شاد و خرم باشید!

+ نوشته شده توسط رئیس در پنجشنبه 1385/12/03 و ساعت 21:43 |

سلام به همه! عید همه مبارک! خب به سلامتی عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت. اون کسایی که از این ماه بهره ای بردن، ما رو هم فراموش نکنن، حداقل برا من یکی که دعا کنن که آدمتر شم.

از مبارکی و میمنت مضاعف این عید سعید این که دیگه کم کم از شر سریال های ماه رمضون هم راحت می شیم. واقعاً تلویزیون امسال با این سریالاش گل کاشته بود، البته به جز صاحبدلان که -مخصوصاً در مقایسه با سریالای تلویزیون- خوب بود.یادش بخیر، یادمه یه وقتایی می نشستم پای تلویزیون و به ایرادای سریالا خرده می گرفتم و اگه دیگه نمی شد جلوی خودمو بگیرم، با عرض معذرت فحش می دادم. الآنم پای سریالای آبرومندتر، مثل زیرزمین با این تحولای آبکیش و ناکام موندنای زورکی آدم بداش، همین کارو می کنم؛ ولی برای بعضی سریالا از رو می رم و حتی فحش هم نمی تونم بدم. همین جور هاج و واج با دهن باز به تلویزیون خیره می شم و فکر می کنم مگه آدمیزاد می تونه اینقدر چرت و پرت سر هم کنه! اون سریال شبکه پنج رو که یکی دو قسمت بیشتر نتونستم تحمل کنم.به طرز غیر قابل باوری خزعبل بود. نمی دونم عوامل این سریال، از بازیگر و کارگردان و تهیه کننده کدومشون به چیزی که ساختن اعتقاد دارن.چیزی که حرصمو در می یاره اینه که اینا واقعاً همه بیننده هاشونو احمق فرض می کنن و هیچ جا هم به این خاطر مؤاخذه نمی شن.

سریال شبکه دو، آخرین گناه هم به نوبه خودش شاهکار بزرگی بود. فکر می کنم فیلمنامه این سریال رو از قیچی کردن و سر هم کردن جملات بقیه فیلم ها و سریالای پلیسی،عشقی، مذهبی و غیره سر هم کرده باشن، اونم با چشم بسته.

 

اگه می خواین یه کیفیت یک سریال رو با یک متغیر کمی مشخص کنین، می تونین از رابطه تجربی زیر استفاده کنین. طبق استاندارد ASTM،(Arzyabie Serialhaye Televisione Melli) نسبت زیر، میزان چرت بودن یک سریال را مشخص می کند:

 

DR (= DAREPITITY RATIO) = [ (a2. n4.m. d .s5. eR )/ ln(t) ]^p

 

  

که در آن:

a= میزان تکرار عبارت " بازی دیگه تموم شد."

n= میزان تکرار عبارت " دیگه آخر خطه."

m= میزان تکرار عبارت " بازی خوبی رو شروع نکردی."

d= شدت لرزش لب و چانه هنگام گریه کردن و صحنه های احساسی.

S= میزان تکرار عبارت " دست نگه دارید."

R= فرکانس صدای قهقهه آدم بدها هنگام طرح نقشه های خبیثانه.

t= مدت زمان متحول شدن آدم های قابل اصلاح سریال بر حسب دقیقه.

p= میزان تکرار عبارت " یعنی کی می تونه باشه؟"

 

خودتون قضاوت کنین که DR این سریال چنده. حالا جدای این مسأله من یه سری سؤال برام مطرح شده که نمی دونم آی کیوم پایینه یا چون سریالو کامل ندیدم جوابشونو نمی دونم.

- اولیش این که مگه می شه خوبی آدما و بصیرت باطنیشون به قرنیه چشمشون منتقل بشه و قرنیه رو به هر کی پیوند بزنن اونم چشم بصیرت پیدا کنه؟ اگه این طوره، برعکسشم صادقه؟ یعنی اگه قرنیه اون ملکی بی تربیت جز گرفته بی ناموسو به مودت پیوند می زدند، مودتم بعد عمل،تا یه مؤنث اعم از زشت یا خوشگل، خوش تیپ یا بدتیپ و پیرزن یا نوزاد می دید، چشماش مثل آذرخش برق می زد؟ اگرم این چشم برزخی و اینا به خاطر مقام والای این آقا بهشون اعطا شده بود، چرا یه دفعه و در عرض سه سوت بعد از عمل به کار افتاد؟ تازه یه همچین آدم والایی چطور نمی تونه تشخیص بده مسیری که خودش انتخاب کرده درسته یا نه؟ و بدتر از اون چرا وقتی روح استاده راهنماییش می کنه، گوش نمی کنه؟(اصولاً می شه قرنیه یکی رو بعد از مرگش به کس دیگه پیوند زد؟ آره سودا جون؟)

- بعدشم هدف این دختره از کشتن این آدما چی بود؟ من آخرش نفهمیدم.

- نقش میگرن این پلیسه تو این سریال چی بود؟

- این آتیلا پسیانی که اینقدر بازیگر خوبیه چطور حاضر شده تو این سریال بازی کنه؟

- چرا این پلیسه گاهی وقتا خیلی خنگ بود گاهی وقتا به طرز محیرالعقولی باهوش؟ و چرا آی کیوی همکارای ایشون در حد مرغ بود؟

- چرا بازیگر نقش رؤیا باید لنز می ذاشت؟

- از کی تا حالا موقع قرآن سر گرفتن، جوشن کبیر می خونن؟ عوامل سریال فکر نکردن اگه ملت هر سال تو سه تا شب قدر بخوان این کارو تکرار کنن،دچار آرتروز گردن، ورم کاسه سر و سایر بیماری های خطرناک دیگه می شن؟

- مهندس برازش بهتر نیست برن یه شغلی بهتر از کارشناسی مذهبی سریال های تلویزیون پیدا کنن؟ چه می دونم، مثلاً صادرات و واردت شلغم.

- میاین بریم سریال بسازیم؟

 

اصلاً چرا تو این سریالا مردم یا اینقدر خوبن که آدم از دیدنشون شرمنده می شه یا اینقدر بدن که حتی به رفقای خودشونم رحم نمی کنن؟ یا اصلاً مگه نمی شه از موضوعات ساده زندگی روزمره فیلم ساخت که اینا باید برن سراغ یه همچین ماجراهای پیچیده و یه همچین جنایتای مخوف و خفنی؟ یاد سریال "قصه های جزیره" می افتم که هیچ اتفاق عجیب و غریبی توش نمی افتاد ولی جذاب و خوب بود...

 

خلاصه این که قدر این مسئولای صدا و سیما رو بدونین که لنگه شون هیچ جا گیر نمیاد...

 

                                          موفق باشید، طاعات همه هم قبول!

 

 پی نوشت: مرده شور این بلاگفا رو ببرن با این سرویس دهیش!

+ نوشته شده توسط رئیس در دوشنبه 1385/08/01 و ساعت 23:13 |

سلام بچه ها!!! چطورید؟! بابا اینجا که حسابی متروکه شده! آدم یاد خونه خانم هاویشام میفته! اِ اِ اِ... تار عنکبوتا رو نگا کن! یکی بیاد این ملافه ها رو از رو اثاثا جمع کنه، اِ... سقفم که چکه می کنه! اوضاع حسابی خرابه! الآن که می خواستم بیام اینجا به سرنوشت بیزی دچار شدم، (البته فکر نمی کنم همچین مسأله کم اهمیتی رو، رو سر بیزی نوشته باشند) چند تا پسورد امتحان کردم تا یکیش درست در اومد.

ولی خدایی خیلی تنبل و بی بخارینا! باز خدا پدر جیبی و آقارضی رو بیامرزه که هر از گاهی یه چیزایی می نوشتن. من خودم، راستشو بخواین، بعد از اون قضیه جوان ناکام، مرحوم "بیگودی ها"، دیگه ذوقم کور شد، حوصله نداشتم بنویسم. با این حال می خواستم زودتر بیام ولی به خاطر مسائل خطیری مثل مسافرت، خرید ، مقادیری عروسی و نیز عمل چشم سرم شلوغ بود، نتونستم. با این حال تصمیم گرفتم از رو نرم و همون مطالبو الآن بنویسم. شما فکر کنید حول و حوش 11 سپتامبر هستیم:

 

جالب نیست؟ بعضی چیزا هستن که اینقدر همه چیزشون درست و "سر جاش" ه که دهن آدم برای تعریف کردن ازشون بسته می شه و آدم فقط می تونه بگه" ای ول!!!" به نظرم این کاریکاتور هم از اونا ست. ولی گذشته از این، چیزی که تو این کاریکاتور برام جالب بود، چیزاییه که تو فرهنگای مختلف مشترکه. یادمه مادربزرگ منم که می خواست بهم غذا بده، می گفت باند فرودگاهو آماده کن، به این هواپیماهه اجازه فرود بده.( البته با شناختی که من از خودم دارم دهن اینجانب جزو مناطق آزاد بوده و اصلاً نیازی به این تشریفات نبوده!) حالا این جور که پیداست بچه آمریکاییا رو هم همین طور خر می کنن.

 

                                                                                     شاد باشید!

 

پی نوشت: راستی یادم رفت فرا رسیدن ماه مهر را خدمت همه تبریک(تسلیت؟) بگم! امیدوارم با شروع سال تحصیلی و آغاز یک ترم پر از تلاش و کوشش و خستگی مشکل بی خوابی شبانه من برطرف بشه. مسأله اینه که تو هر ساعت بی ربط و نابجای روز که اراده کنم می تونم بخوابم، ولی همین که شب می شه، حتی اگه از فرط خستگی در حال مرگ هم باشم، خواب از سرم می پره. باید حداقل 2 ساعت عین وردنه از این طرف به اون طرف بغلتم تا خوابم ببره.

پی پی نوشت: اون شکلک خنده رو که می ذاشتم، دلم گرفت. اصلاً فکر نمی کردم این طوری بشم. واقعاً مایه ننگ جامعه دانشجوییم. آخرم یه روز معتاد و از دست رفته تو جوب خیابون پیدام می کنن!!!

+ نوشته شده توسط رئیس در سه شنبه 1385/07/04 و ساعت 21:59 |

‌‍‌«همه اين كتاب ها را خوانده اي؟» اينقدر در پاسخ به اين سؤال با سر پايين انداخته از شرم و خجالت اعتراف كرده ام كه حتي يك چهارم كتاب هايي را هم كه در قفسه ها چيده ام، نخوانده ام كه چند سال پيش نزديك بود دچار اشتباه بزرگي شوم و خودم را از لذت بزرگ كتاب خريدن محروم و به لذت خواندن محكوم كنم. اما خواندن مقاله اي از "امبرتو اكو" به موقع جلوي اين اشتباه را گرفت. اكو در مقاله اش گفته بود كه نه تنها بخش عمده اي از كتاب هاي كتابخانه اش را نخوانده است، بلكه از بعضي كتابهاي نخوانده اش چند نسخه دارد، يك نسخه چاپ اول، يكي با جلد كالينگور، يكي در قطع جيبي و ...

شايد در نگاه اول اين كار ديوانگي به نظر بيايد،ولي اين نگاه اول اهميتي ندارد. همه ما ديوانه بازي را دوست داريم. اگر «جا» داشته باشيم و اگر «پول» داشته باشيم، و اگر از ديدن كتابي كه دوستش داريم در كتابخانه كيف مي كنيم، چه اشكالي داردكه نسخ متفاوتي از آن جلوي چشممان باشد تا هر بار كه نگاه ما به جمال عطف يا جلد كتاب مي افتد خوشحال شويم؟ ديدن كتاب هايي كه خوانده ايم خاطره خوش خواندن را زنده مي كند و ديدن كتاب هاي نخوانده حسي مبارزه جويانه و اميدوارانه را... «بالاخره مي خوانمت.» كتاب خواندن يك لذت است و كتاب خريدن لذتي ديگر. نمايشگاه محل عيش و عشرت با دومي است. پول ها را جمع كنيد، كتاب ها را بخريد، وزن كتاب ها را حس كنيد، بعد كه به خانه رسيديد كتاب ها را روي هم بچينيد، لم بدهيد و در حالي كه آرام آرام چايي مي خوريد يكي يكي كتاب ها را ورانداز كنيد. اگر حوصله داشتيد مي توانيد همان جا خواندن يكي را شروع كنيد و اگر نداشتيد نگران نباشيد، از اين به بعد خيالتان راحت باشد كه هر وقت حوصله داشتيد همه چيز مهيا است.

 

پي نوشت : اولين باري بود كه از يكي از نوشته هاي سروش صحت واقعاً خوشم آمد. واقعاً چسبيد و تصميم دارم تمام و كمال به حرفش گوش بدهم. تازه جالبي اش هم اين جا است كه من نه پول دارم و نه حقيقتاً يك سر سوزن ديگر جا. فكر كن!!!

پي پي نوشت : لطفاً هر كس كتاب خوبي مي شناسه و فكر مي كنه خوبه بقيه هم بخونند معرفي كنه! من خودم پيش قدم مي شم : « از سلينجر بخوانيد و كامروا شويد!»

+ نوشته شده توسط رئیس در دوشنبه 1385/02/18 و ساعت 8:16 |

اطلاعيه:

به يك شخص قوي، صبور، كم حرف و چست و چابك كه قابليت حمل هفتاد كتاب در هر دست را داشته باشد،به مدت يك روز نيازمنديم. (به علت بحران مالي پرداخت حقوق و مزايا با تأخير انجام خواهد گرفت.)

 

واقعاً همچين كسي سراغ نداريد؟ من شديداً بهش محتاجم! پيرارسال كه رفتم نمايشگاه كتاب فقدان چنين كسي رو با تمام وجود احساس كردم! البته با تمام وجود كه نه؛ بيشتر توسط دو تا دستي كه از سنگيني دو تا پلاستيك كتاب داشتند كنده مي شدند و كمري كه داشت زير بار يه كوله پر از كتاب مي شكست. اونقدر كتاب دستم بود كه نمي تونستم راه برم. اونقدر خسته شده بودم و اونقدر از گرما كلافه بودم و اعصابم خورد شده بود كه نمي تونستم راه خروجي رو پيدا كنم. (منظورم از اين جمله اين بود كه من فقط وقتايي كه خيلي خسته باشم و از گرما كلافه شده باشم و اعصابم خورد باشه نمي تونم راهو پيدا كنم. يه وقت فكر نكنيد من حس جهت يابيم از يه بچه دو ساله هم كمتره و در بهترين حالتم يه موش كور سريعتر از من مي تونه راهشو پيدا كنه ها!)

دلم مي خواست بشينم وسط نمايشگاه زار زار گريه كنم... كه ... كه ... يه دفعه... يه دفعه، اون اومد! اون با اسب سفيد اومد! اون مرد رؤياهاي من! (چون من در اون لحظه رؤياي ديگه اي غير از اين كه بتونم از تو اون خراب شده بيام بيرون نداشتم.) البته الان كه فكر مي كنم مي بينم اسب سفيد نداشت، فقط يه پيرهن سفيد تنش بود كه تا جايي كه امكان داشت به محدوده يه شلوار گشاد تجاوز كرده و اومده بود روي شلوار و به اضافه يك عينك و يه موي كوتاه و خيلي مرتب شونه شده و مقاديري ريش مجموعاً اين اجازه رو بهش مي دادن كه تو هر فيلم يا سريالي نقش مثبت بازي كنه. (يه كمي شبيه نقش اصلي فيلم زير نور ماه بود.) شنيدن جمله "خانم اجازه مي دين كمكتون كنم؟" از دهن ايشون يكي از شيرين ترين لحظات زندگي من بود! منم كه داشتم از خستگي هلاك مي شدم (و البته با عنایت به اين كه ايشون خيلي ظاهرالصلاح بودن)، گفتم:"بله، لطف مي كنين!"(البته من اونقدر وضعيت فجيعي داشتم كه محدوده وسيعي از ابناء بشر رو در اون لحظه ظاهرالصلاح مي ديدم.) ايشون در كمال محبت چند تا از پلاستيكهاي كتابو گرفتن و برام آوردن (روم نشد بگم چرا همشو نمي يارين؟!) و در همين حين هم سعي كردن بفهمن به چه كسي دارن احسان مي كنند:

- خانم شما دانشجويين؟(هر چي دنبال شكلكي گشتم كه اين دو تا حسّو با هم داشته باشه پيدا نكردم. ولي باور كنين قيافه اون دقيقاً اين دو تا رو با هم داشت!!!)

- بله

- دانشجوي چه رشته اي؟

- عمران

- اون وقت اين كتابا همش مال عمرانه؟

- نه اينا هيچ كدومش هيچ ربطي به عمران نداره…(فكر مي كنم بايد نسبت به كسي كه داشت همچين لطف عظيمي در حقم مي كرد يه كم ملايم تر مي بودم، ولي اصلاً حوصله نداشتم!)

يه  كمي سكوت و بعد…

- دانشجوي چه دانشگاهي هستين؟

- شريف

- اِ… شريف؟!

-

- شريف خيلي دانشگاه خوبيه!

-

- من چند تا از دوستام همون جان!

-

البته همون لحظه ما به در نمايشگاه رسيديم و اين مكالمه مهيج در همين جا قطع شد، ولي شما مي تونين ادامه فرضي اون رو به هر ترتيبي كه مي خواين در نظر بگيريد. مثلاً:

- عجب هواي خوبيه!

-

- مي گن آمريكا هم مي خواد به عراق حمله كنه!

-

- تا حالا توجه كردين گلا از خودشون بو در وكنن؟!

-

- اي خاك تو سر عنق بد اخلاقتون بكنن!

-

 

الان حال ندارم بنويسم، فقط در همين حد براتون توضيح مي دم كه تا به دانشگاه برسم و كتابامو بذارم تو كمد، دو نفر ديگه هم خواستن بهم كمك كنن. يكيشون از اين داش مشتياي هيكل ميكل ميزون بود و اون يكي از دانشجوهاي دانشگاهمون. البته من به جفتشون گفتم كمك نمي خوام. اوليه انگار نه انگار كه من چيزي گفته باشم كتابا رو ازم گرفت و تا دم اتوبوس آورد.(يه لحظه ياد گيگيلي افتادم!) ولي دومي به حرفم گوش كرد و كمكم نكرد.

وقتي كه كتابا رو گذاشتم توي كمدم، اندازه گرفتم ديدم دستام چند سانتي درازتر شده!(تمرين براي كسايي كه مقاومت مصالح پاس كردن: افزايش طول هر دست را به ازاي بارگذاري توضيح داده شده در بالا محاسبه كنيد. وزن كتابها و مساحت متوسط مچ هر دست را تخمين بزنيد. مدول الاستيسيته دست را كسر معقولي از مدول الاستيسيته فولاد در نظر بگيريد. در ضمن فرض كنيد طي فرآيند بارگذاري دستها به مرز جاري شدن(yield) رسيده باشند.باربرداري و بارگذاری مجدد هر دو قدم يك بار انجام گرفته است. اثر خستگي(fatigue) را لحاظ كنيد.)

 

                                                                                           موفق باشيد!

 

پي نوشت۱:اونايي كه خاطره براشون تكراري بود ببخشند!

پي نوشت۲: نكته جالبش اينه كه هنوز همه كتابايي رو كه خريدم،نخوندم و امسالم دوباره مي خوام برم همين بلا رو سر خودم بيارم! شك داشتم كه امسال برم خريد كنم يا نه كه خوشبختانه مقاله سروش صحت تو روزنامه منو از شك درآورد. مي خواستم مقاله رو بنويسم ولي چون مطلبم خيلي طولاني شده نمي نويسم، باشه فردا!

پي نوشت۳: اون پسره رو سال بعد كه رفته بودم انقلاب كتاباي درسيمو بخرم ديدمش. از فروشنده سراغ كتاب "الفيه مالك" رو مي گرفت (كه نداشتند). اونقدر تابلو به زهرا گفتم "اِ... اين همون پسره ست!" كه فروشنده هه برگشت ببينه كي رو ميگم! (البته خودش نفهميد!)

پی نوشت۴:اون تمرینه رو هر چه سریعتر حل کنید از زیر در اتاقم بندازید تو. اگرم بفهمم کسی کپ زده ۳ نمره از نمره پایان ترمش کسر می کنم.

پي نوشت۵:قضيه اين فشمه چي شد؟ چرا كسي رحماني جون منو تحويل نمي گيره؟! مگه نمي بينيد قيافه ش شبيه لباس كاموايي خيس كه گذاشته باشن خشك بشه شده؟!

پي نوشت۶: كسي "الفيه مالك" اضافي تو خونه شون نداره؟!

+ نوشته شده توسط رئیس در یکشنبه 1385/02/17 و ساعت 8:36 |

امشب دلم خيلي گرفته. دلم تنگ است. دلم تنگ شده است براي ….

 

 

براي او…

            

گوش كن:

از دشت صدا مي آيد

كه تو را مي خواند

كه به افسون خودت برخيزي

و بگويي اي كاش

نور در هاون صبح

به هواي پر مرغان زمين تازه شود

و زمين پر شود از خاصيت مبهم سار

 

گوش كن!

باغچه ها خوابيده اند

و تو در گلها جاري هستي              

 

بايد امشب برويم

به همان جا كه زمين

در پس باديه ها خنديده است

و تو در نور زمان مي خوابي

 

گوش كن:

           حرف مي بارد از اين همهمه خامش شهر     

 

بايد امشب برويم

چمدانم خالي است

كفشهايم بي پا

برويم…

شب اگر مي ميرد

خنده ها بيدارند

و بهار از نفسم مي بارد

هيچ كس اينجا نيست

برويم…

در هم انديشي زيباي كلام

يك نفر تاريك است

و زمين در خم پرنقش اقاقي ها

لحظه ها را بي من

لحظه ها را بي تو

به سبكباري يك غاز كه مي آويزد

نقش مي شويد

برويم

          شب پر از حادثه است

برويم…

تا همان جا كه به هر روي نسيم

چمني تابيده است

تا سبك مغزي دشت

تا شكوه عادت

تا نيز…

برويم…

 

 


 

پي نوشت: من و داييم جهت پر كردن اوقات فراغت به نحو سالم يه بازي اختراع كرديم و اون هم  سرودن شعر في البداهه بي معنيه. اين دفعه چون داييم نبود تنها بازي كردم! خوشتون اومد؟! البته بعد كه خوندمش متوجه شدم كه متأسفانه بعضي جاهاش معني داره. شما به بزرگواري خودتون ببخشيد! توصيه مي كنم شما هم اين كار رو بكنيد، واسه اعصاب خوبه!!!

پي نوشت2: شما كه نمي خواين بگين همه اين چرت و پرتا رو تا تهش خوندين؟!

پي نوشت3: مي بينم كه اگه من ننويسم اين وبلاگ كپك مي زنه! تقصير خودتونه، يه كاري مي كنيد كه آدم به خزعبل گفتن بيفته!

پي نوشت4: دوستتون دارم! خيلي!

                                                                         

 

 

+ نوشته شده توسط رئیس در سه شنبه 1385/01/22 و ساعت 20:56 |

سلام! چطوريد؟ با عيد چه مي كنيد؟ از احوالات من اگر مي پرسيد، بيشتر وقتم به خواب مي گذرد. جالبي اش هم اين است كه از بس خواب هاي درهم و برهم مي بينم، صبح! كه از خواب بلند مي شوم خسته و كوفته ام. معمولاً هم هيچ چيز از خواب هاي شب قبل يادم نمي ماند. اما يك تكه خيلي كوتاه از خواب ديشبم يادم مانده كه اگر برايتان تعريف نكنم مي تركم. ديشب من به اتفاق دو تا از دوستهايم و شوهرانشان و دايي ام رفته بوديم بيرون. كجا؟ يادم نيست. ظاهراً توي يك ساختماني كاري داشتيم. چه كاري؟ يادم نيست. چه ساختماني؟ آن هم يادم نيست.(ولي سنگ گرانيت خاكستري و نرده هاي قرمز داشت.) فكر مي كنيد آنجا چه كسي را ديدم؟ ........ گيگيلي!!! از فرق سر تا نوك پا لباس نو پوشيده بود. آرايش خيلي خفني كرده بود (ببينيد چقدر تابلو بود كه من بيق* هم فهميدم!) و داشت با يك آقاي قد كوتاه كه كت و شلوار خاكستري پوشيده بود و موهاي جو گندمي داشت راه مي رفت و حرف مي زد. آقاهه داشت با تلفن عمومي به يك جايي زنگ مي زد كه ظاهراً كسي گوشي را برنداشت، در نتيجه آقاهه راه افتاد و از ساختمان رفت بيرون. گيگيلي هم همين طور دنبالش راه مي رفت و حرف مي زد. من فقط يك جمله از حرف هايش را شنيدم كه داشت مي گفت:‌« گفت حجازي اگه يه خورده ديگه لاغر بشه كمرش مي شه اينقدر» و با دستش اندازه اي را نشان داد كه حجازي كه سهل است كمر نيكول كيدمن هم فكر نمي كنم به اين مقدار محدود شود. جالب اين بود كه آقاهه اصلاً به گيگيلي نگاه نمي كرد. واقعاً دلم برايش سوخت!

با توجه به موارد مندرج در بالا از سركار خانم گيگيلي خواهشمندم هر چه زودتر به پرسشهاي زير كاملاً شفاف و روشن پاسخ دهند:

  1. اون آقاهه كي بود؟ چه نسبتي با هم داريد؟ از كِي؟
  2. چطور با هم آشنا شديد؟
  3. شيرينيش كو؟
  4. آقاهه داشت به كجا تلفن مي كرد؟ به قيافه ش نمي يومد موبايل نداشته باشه، پس چرا از تلفن عمومي زنگ مي زد؟ حتماً مي خواسته شماره ش نيفته. براي چي؟ مگه چه كار خلافي انجام مي ده؟ راستشو بگو! خودتو به چه قيمتي فروختي؟!
  5. بعد كه از ساختمون رفتيد بيرون، كجا رفتيد؟
  6. واسه چي راجع به دختر مردم با يه مرد نامحرم حرف مي زني؟ اگه شما به بن بست عاطفي رسيدين و حرف تازه اي نداريد كه با هم بزنيد چرا از اون بدبخت مايه مي ذاري؟ تازه اونم يه همچين دروغاي شاخداري!!!

 

گيگيلي جون! به نظر من تو اگه يه خرده صبر كني حتماً موقعيتهاي بهتري برا ازدواج پيدا مي كني! اون آقاهه جاي بابات بود. حالا باز اگه تحويلت مي گرفت يه چيزي! والّا ........

در ضمن بچه ها لطفاً از اين به بعد اگه خواستيد سوتي بديد، جلوي يكي ديگه بديد. اون از رضو اينم از گيگيلي! من حوصله ندارم دم به دقيقه اينجا افشاگري كنم.   مسئوليت هدايت شما روي شونه هاي نحيف من سنگيني مي كنه!

                                  

                                                                                        موفق باشيد!

 

* : رضو معتقده با غينه، ولي من فكر مي كنم با قاف درسته!!!

+ نوشته شده توسط رئیس در جمعه 1385/01/11 و ساعت 11:57 |