مقدمه:
من و بتی و رئیس و سیری و جیوی و حجوز و کرمی و سودا و حائری و کیوان و رحمانی و رضو (12 تا شد؟) امروز رفتیم پارک بانوان. اینجانب پیش از همه چیز مراتب تعجب خودم رو از اینکه جماعت ... روشنگر از این پروژه با این شدت استقبال کردن رو بیان میدارم. لازم به ذکر است چند فحش آبدار هم نثار آنه کنم که هرچی پیامک دادم بهم جواب نداد. بقیه هم که خودشون رو چیز کردن از دستشون رفت!
بادی:
پرده اول:
خلاصه صبح ساعت 4 به زور فحش به خودم که قراره 10 اونجا باشم خوابیدم. ساعت رو کوک کردم رو 8. ساعت 9 بود که دیدم رحمانی داره زنگ میزنه(دستش درد نکنه زنگ نزده بود شماها بدون آب و غذا میموندین!). خلاصه برداشتم تو خواب و بیداری با رحمانی مکالمه میکنیم:
جیبی: آره. ولی حالا دیگه بیدار شدم.
رحمانی: چیزی لازم ندارین من بیارم؟
جیبی: نه!
رحمانی: کیا میان؟
جیبی: میای اونجا میبینی!
رحمانی: ناهار چیه؟
رحمانی: از کجا میدونی بچه ها چی دوست دارن؟ چی میخوای بخری؟
جیبی: من یه چیز میخرم پرت میکنم اون جلو هرکی نخواست نخوره! چیکار کنم دیگه. این ... ها جواب پیامک هم نمیدادن.
رحمانی: جیبی چائی رو چیکار کنیم؟ آب جوش میاری؟
جیبی: نــــــع!
رحمانی: چرا؟
جیبی در حالی که میخواد موهاشو دونه دونه بکنه: چون فلاسک نداریم!
رحمانی: زیر انداز چی؟
جیبی در حالی که قطرات اشکی گوشه ی چشمانش جمع شده و به زمانه فحش میدهد: اونم ندارم. حالا یه چیزی میارم زیرمون میندازیم.
رحمانی: من اگه ماشین داشتم اینا رو میاوردم! ....(این قسمت ها به دلیل اینکه جیبی گوشی رو پرت کرده یه وری شنیده نشده!)
رحمانی: باشه پس میبینمت خدافظ
جیبی: قربونت خدافظ
پرده دوم:
به سرعت برق و باد از حموم در اومدم. یه تیپ مادرشوهر کش زدم که بلکه اونجا یه دری به تخته ای بخورد! (توجه که دارین. اون دو تا خانوما هی راهنمائی مون میکردن به جاهای خوش آب و هوا به خاطر من بوده!). بنزین نداشتم کلی طول کشید رفتم بنزین زدم. بعدش انداختم شریعتی رفتم هایدا خریدم. فکر نمیکردم 9:30 اونقدر شلوغ باشه!!! این مردا چقدر عجیبن واقعا! نمیدونی سر صبحی با چه ولعی داشتن اون همه سس و کالباس میخوردن. ایستگاه بعدی آب و خوراکی و ... . تازه وسطش گم هم شدم پیدا نمیکردم با اون آدرس گندش. مبایلم هم شارژش تموم شده بود و خاموش بود! خلاصه خودم رو به دست سرنوشت سپردم و بالاخره گوگل هائی که شب پیشش کرده بودم جواب داد دقیقا جلو درش در اومدم. حالا یه عالمه بار بود و تنها هم بودم. تا جائی که میشد چپوندم تو کوله و دو تا دستم هم پر رفتم تو!
اون جلو در به یه خانومه انتظامات بود گفتم ببخشید من شارژ مبایلم تموم شده. شما یه لحظه مبایلتون رو میدین من بچه هامونو پیدا کنم؟ خانومه هم با لبخند ملیحی گفت عزیزم همین راهو بگیر. میره آبنما. اونجا بچه های مدرستون! رو پیج کن پیداشون میکنی!
پرده سوم:
راه رو به سمت آب نما دارم میرم یه دفعه یه صدائی داد میزنه: جیبی! جیبی! جیبی!(دقیقا 3 تا!) بعد من هی میچرخم اینور. میچرخم اونور. کسی رو نمیبینم! میبینم رئیس از اون پشت مشت ها سر و کله اش پیدا میشه! خلاصه در اینجا هم به سرعت برق و باد لخت میشیم!(هنوز دیفالت ایران بودن از بین نرفته فکر بد نکنید!). همون نزدیکا میشینیم تا کم کم همه بجز بتی و سودا و رضو میان. راه میفتیم دنبال جائی که دوچرخه قرض بدن یا اسکیت یه کم فعالیت مفید انجام بدیم. بالا تا پائین پیست دوچرخه سواری رو و ایضا پارک رو میگردیم و یه عده هم هی میرن زیر این آب پاش ها خیس میشن! و آخرش میفهمیم خودمون باید دوچرخه میاوردیم و اینجا فقط پیستش هست! بی خیال میشیم و به پیشنهاد دو تا خانومه که هی میگن برین سمت تندیس مادر(اینو هی گفتن و هی ما هم از جلوشون رد شدیم و یه جا دیگه رفتیم!) میریم اون سمت که بشینیم.
پرده چهارم(در این پرده اختصاصا به موضوع "لا" اشاره شده):
آلاچیق رو بچه ها نمیپسندن! و ترجیح میدن برن اون لاها یه جا پیدا کنن و بشینیم. لاهای مختلفی رو میریم. بیشتر لاها سراشیبیشون تنده. بعضی هاشونم لاشون خیس بود! خلاصه آخرش یه لای سنگلاخی(آخرش معلم شد فقط من و سیری تو بخش سنگلاخیش نشسته بودیم!) یه نسبتا مسطح پیدا کردیم که زیر یه عالمه درخت تو در توی خشک بود که جم میخوردی شاخه شون میرفتت توت(منظورم تو چشه!). لاش دنج هم بود و فاصله تا اولین انسانها با نسبت خوبی زیاد بود که این به سهم خودش خیلی ویژگی مهمی واسه جمع ما محسوب میشد!
پرده پنجم:
دیگه نشستیم دور هم. خوراکی خوردیم و حرف زدیم و کلی خندیدیم و سودا و رضو اومدن. هنوز از بنی خبری نبود. خلاصه با بدبختی(چون مبایل اصلا آنتن نمیداد و ...) بتی رو گرفتیم و من بهش گفتم خیلی ... و اون گفت خودت ... و بالاخره راضی شد آزانس بگیره بیاد!(این .... خیلی رو بتی تاثیر گذاره من جدیدا کشفش کردم). خلاصه تا حدودای 1 جمعمون جمع شد و ناهار رو خوردیم. از اینجا به بعدش کلیتش نماز و دستشوئی(این خودش البته ماجرائی بود که 1 ساعت طول کشید چون آب پارک قطع بود!) و یه سری کلاسهای آموزشی بود که شدیدا توصیه شده یک کلمه هم بهش اشاره نکنم.
پرده ششم(این قسمت به misc تعلق دارد):
- من هنوز یاد "یا فاطمه زهرا" های سیری میفتیم عربده ای کشیده و نقش بر زمین میشدم! به خصوص اون قسمتهاش که بین من و اون و کیوان بود!
- آبنباتائی که بتی از کیش آورده بود خیلی خوشمزه بود.
- کیوان لواشک سیب و کشمش و خرما آورده بود! من نمیدونم کجای این 3 تا ترشه که باهاش لواشک درست کنن. نکته ی مهمش اینه که من بالاخره تونستم نایلون لواشکشو بعد از چند بار تمرین باز کنم!
- تف اژدها(مربوط به اون لواشک خیسه که بتی پرت کرد طرف من و انداختیمش دور!)
- سودا بیچاره دیشب کشیک بود خیلی خسته بود. جورشو کیوان و رحمانی کشیدن. همگی خسته نباشید!!
- خار!
- به سلامتی قراره از جانب کیوان خاله بشیم!
- رئیس و بتی خونه مجردی دارن!
- اون تیکه ی رئیس و حجوز! من و سیری نزدیک بود با حرکت آکروباتیک .... سیری پرت بشیم اونور. خدا خیلی رحم کرد. من یه دفعه دیدم یه چیزی! در یک حرکت دایره وار داره از سمت راست به صورتم نزدیک میشه و به موقع خودمو کشیدم عقب! وگرنه دماغم رفته بود!
- ملخ! من آخرش نفهمیدم کجا رفت ملخه!
- آخراش توسط انتظامات اونجا شناسائی شده بودیم!






