تبليغاتX
سلطانی ها
سلام

مقدمه:
من و بتی و رئیس و سیری و جیوی و حجوز و کرمی و سودا و حائری و کیوان و رحمانی و رضو (12 تا شد؟) امروز رفتیم پارک بانوان. اینجانب پیش از همه چیز مراتب تعجب خودم رو از اینکه جماعت ... روشنگر از این پروژه با این شدت استقبال کردن رو بیان میدارم. لازم به ذکر است چند فحش آبدار هم نثار آنه کنم که هرچی پیامک دادم بهم جواب نداد. بقیه هم که خودشون رو چیز کردن از دستشون رفت!

بادی:
پرده اول:
من خودم از دیشب با این فکر که فردا قراره بریم یه جائی که میشه میشه توش چیزی سرت نباشه و باد تو موهات بپیچه و خیلی آرزوهائی که بیرون از اونجا نمیتونی برآورده کنی ممکنه برآورده بشه تا صبح خوابم نمیبرد(خالی بستم. به خاطر این نبود که خوابم نبرد! ولی خوب قشنگ این حس رو داشتم!)
خلاصه صبح ساعت 4 به زور فحش به خودم که قراره 10 اونجا باشم خوابیدم. ساعت رو کوک کردم رو 8. ساعت 9 بود که دیدم رحمانی داره زنگ میزنه(دستش درد نکنه زنگ نزده بود شماها بدون آب و غذا میموندین!). خلاصه برداشتم تو خواب و بیداری با رحمانی مکالمه میکنیم:

رحمانی: سلام جیبی خوبی؟ خواب بودی؟
جیبی: آره. ولی حالا دیگه بیدار شدم.
رحمانی: چیزی لازم ندارین من بیارم؟
جیبی: نه!
رحمانی: کیا میان؟
جیبی: میای اونجا میبینی!
رحمانی: ناهار چیه؟
جیبی: ساندویچ میخرم میارم.
رحمانی: از کجا میدونی بچه ها چی دوست دارن؟ چی میخوای بخری؟
جیبی: من یه چیز میخرم پرت میکنم اون جلو هرکی نخواست نخوره! چیکار کنم دیگه. این ... ها جواب پیامک هم نمیدادن.
رحمانی: جیبی چائی رو چیکار کنیم؟ آب جوش میاری؟
جیبی: نــــــع!
رحمانی: چرا؟
جیبی در حالی که میخواد موهاشو دونه دونه بکنه: چون فلاسک نداریم!
رحمانی: زیر انداز چی؟
جیبی در حالی که قطرات اشکی گوشه ی چشمانش جمع شده و به زمانه فحش میدهد: اونم ندارم. حالا یه چیزی میارم زیرمون میندازیم.
رحمانی: من اگه ماشین داشتم اینا رو میاوردم! ....(این قسمت ها به دلیل اینکه جیبی گوشی رو پرت کرده یه وری شنیده نشده!)
رحمانی: باشه پس میبینمت خدافظ
جیبی: قربونت خدافظ

پرده دوم:
به سرعت برق و باد از حموم در اومدم. یه تیپ مادرشوهر کش زدم که بلکه اونجا یه دری به تخته ای بخورد! (توجه که دارین. اون دو تا خانوما هی راهنمائی مون میکردن به جاهای خوش آب و هوا به خاطر من بوده!). بنزین نداشتم کلی طول کشید رفتم بنزین زدم. بعدش انداختم شریعتی رفتم هایدا خریدم. فکر نمیکردم 9:30 اونقدر شلوغ باشه!!! این مردا چقدر عجیبن واقعا! نمیدونی سر صبحی با چه ولعی داشتن اون همه سس و کالباس میخوردن. ایستگاه بعدی آب و خوراکی و ... . تازه وسطش گم هم شدم پیدا نمیکردم با اون آدرس گندش. مبایلم هم شارژش تموم شده بود و خاموش بود! خلاصه خودم رو به دست سرنوشت سپردم و بالاخره گوگل هائی که شب پیشش کرده بودم جواب داد دقیقا جلو درش در اومدم. حالا یه عالمه بار بود و تنها هم بودم. تا جائی که میشد چپوندم تو کوله و دو تا دستم هم پر رفتم تو!
اون جلو در به یه خانومه انتظامات بود گفتم ببخشید من شارژ مبایلم تموم شده. شما یه لحظه مبایلتون رو میدین من بچه هامونو پیدا کنم؟ خانومه هم با لبخند ملیحی گفت عزیزم همین راهو بگیر. میره آبنما. اونجا بچه های مدرستون! رو پیج کن پیداشون میکنی!

پرده سوم:
راه رو به سمت آب نما دارم میرم یه دفعه یه صدائی داد میزنه: جیبی! جیبی! جیبی!(دقیقا 3 تا!) بعد من هی میچرخم اینور. میچرخم اونور. کسی رو نمیبینم! میبینم رئیس از اون پشت مشت ها سر و کله اش پیدا میشه! خلاصه در اینجا هم به سرعت برق و باد لخت میشیم!(هنوز دیفالت ایران بودن از بین نرفته فکر بد نکنید!). همون نزدیکا میشینیم تا کم کم همه بجز بتی و سودا و رضو میان. راه میفتیم دنبال جائی که دوچرخه قرض بدن یا اسکیت یه کم فعالیت مفید انجام بدیم. بالا تا پائین پیست دوچرخه سواری رو و ایضا پارک رو میگردیم و یه عده هم هی میرن زیر این آب پاش ها خیس میشن! و آخرش میفهمیم خودمون باید دوچرخه میاوردیم و اینجا فقط پیستش هست! بی خیال میشیم و به پیشنهاد دو تا خانومه که هی میگن برین سمت تندیس مادر(اینو هی گفتن و هی ما هم از جلوشون رد شدیم و یه جا دیگه رفتیم!) میریم اون سمت که بشینیم.

پرده چهارم(در این پرده اختصاصا به موضوع "لا" اشاره شده):
آلاچیق رو بچه ها نمیپسندن! و ترجیح میدن برن اون لاها یه جا پیدا کنن و بشینیم. لاهای مختلفی رو میریم. بیشتر لاها سراشیبیشون تنده. بعضی هاشونم لاشون خیس بود! خلاصه آخرش یه لای سنگلاخی(آخرش معلم شد فقط من و سیری تو بخش سنگلاخیش نشسته بودیم!) یه نسبتا مسطح پیدا کردیم که زیر یه عالمه درخت تو در توی خشک بود که جم میخوردی شاخه شون میرفتت توت(منظورم تو چشه!). لاش دنج هم بود و فاصله تا اولین انسانها با نسبت خوبی زیاد بود که این به سهم خودش خیلی ویژگی مهمی واسه جمع ما محسوب میشد!

پرده پنجم:
دیگه نشستیم دور هم. خوراکی خوردیم و حرف زدیم و کلی خندیدیم و سودا و رضو اومدن. هنوز از بنی خبری نبود. خلاصه با بدبختی(چون مبایل اصلا آنتن نمیداد و ...) بتی رو گرفتیم و من بهش گفتم خیلی ... و اون گفت خودت ... و بالاخره راضی شد آزانس بگیره بیاد!(این .... خیلی رو بتی تاثیر گذاره من جدیدا کشفش کردم). خلاصه تا حدودای 1 جمعمون جمع شد و ناهار رو خوردیم. از اینجا به بعدش کلیتش نماز و دستشوئی(این خودش البته ماجرائی بود که 1 ساعت طول کشید چون آب پارک قطع بود!) و یه سری کلاسهای آموزشی بود که شدیدا توصیه شده یک کلمه هم بهش اشاره نکنم.

پرده ششم(این قسمت به misc تعلق دارد):
- من هنوز یاد "یا فاطمه زهرا" های سیری میفتیم عربده ای کشیده و نقش بر زمین میشدم! به خصوص اون قسمتهاش که بین من و اون و کیوان بود!
- آبنباتائی که بتی از کیش آورده بود خیلی خوشمزه بود.
- کیوان لواشک سیب و کشمش و خرما آورده بود! من نمیدونم کجای این 3 تا ترشه که باهاش لواشک درست کنن. نکته ی مهمش اینه که من بالاخره تونستم نایلون لواشکشو بعد از چند بار تمرین باز کنم!
- تف اژدها(مربوط به اون لواشک خیسه که بتی پرت کرد طرف من و انداختیمش دور!)
- سودا بیچاره دیشب کشیک بود خیلی خسته بود. جورشو کیوان و رحمانی کشیدن. همگی خسته نباشید!!
- خار!
- به سلامتی قراره از جانب کیوان خاله بشیم!
- رئیس و بتی خونه مجردی دارن!
- اون تیکه ی رئیس و حجوز! من و سیری نزدیک بود با حرکت آکروباتیک .... سیری پرت بشیم اونور. خدا خیلی رحم کرد. من یه دفعه دیدم یه چیزی! در یک حرکت دایره وار داره از سمت راست به صورتم نزدیک میشه و به موقع خودمو کشیدم عقب! وگرنه دماغم رفته بود!
- ملخ! من آخرش نفهمیدم کجا رفت ملخه!
- آخراش توسط انتظامات اونجا شناسائی شده بودیم!
 

+ نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه 1387/07/18 و ساعت 23:14 |
سلام بچه ها
هنوز معلوم نیست عیده یا نه!
ولی عیدتون مبارک!
+ نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه 1387/07/09 و ساعت 22:42 |
به نام خدا
قلم در دست میگیرم و بر ابر آرزوها سوار میشوم و انشای خود را آغاز میکنم!

امروز قرار بود که با بر و بچ بزنیم به دشت و دمن تا پس از مدت ها دوری هم دیداری تازه کنیم و هم افطاری دور هم باشیم. من با کلی اضطراب و هیجان خودم رو سر ساعت 5 به مکان مقرر رساندم چون بتی تهدید کرده بود که همه قراره قال بذارند و 5 میاد و اگه هیشکی نباشه 1 دقیقه هم صبر نمیکنه و میذاره میره.

خلاصه من ساعت 5 کمثل الحمار با زبان خشک کلی پله را بالا رفتم و بالا که رسیدم سودا رو دیدم. با سودا کلی خوش و بش کردیم و سودا در طول اون 10 دقیقه 20 بار به من یادآوری کرد که دوره ی پزشکی عمومی 7:30 است و من بهتر است هیچ اظهار نظری در این باره نکنم.

پس از آن بیزی بود که به جمع ما اضافه شد. بیزی را آخرین بار خونه ی کمک مشاور دبیرستانمون دیده بودم. خیلی عوض نشده بود! گفت دوربین آورده و من کلی ذوق کردم ولی نمیدانستم بعدها این دوربین چه بلاهائی به سرمان خواهد آورد! رفتیم رو یه نیمکت تو سایه نشستیم تا بقیه بیان! یه پسره از این اسکیت های ریلی پوشیده که چرخاش سبزه و منو مدهوش کرده(رنگ اسکیت هاش منظورمه!). بیزی و سودا بی توجه به من عکس های صندلی بخش های بیمارستانی که سودا توش استجر بوده رو نگاه میکنن و سودا چه خاطراتی که از این صندلی های خالی نداره(به دلیل منافات با قوانین بلاگفا از بیان این خاطرات معذورم)!

رئیس آمد. من دیدم قیافه اش یه جوریه ولی الان بلاگشو خوندم دیدم امروز تو خونه شیطونی کرده و مثل آدمای بی آبرو(خودت گفتی!) آرایش کرده. رئیس هم مثل من چشش اسکیت رو گرفته و میشینیم کنار هم کلی مون با رفت و اومد اون پسره عین پنکه چپ و راست میشه.

بتی میاد. 5:30 اه! میریم یه جای خلوت پیدا میکنیم و روچمن ها میشینیم. اینجاست که همگی خدا رو شکر میکنیم سودا اومده وگرنه موضوع جالبی واسه حرف زدن نداشتیم. یک سری حرفهای تخصصی رد و بدل میشود که اینجا هم اصطلاحاتش یادم نیست و هم بیان آنها از حوصله و ادب این جمع خارج است!

در بک گراند همه ی اتفاقاتی که افتاد بیزی رو داشته باشید که از تمامی یه لحظات سند برداری کرد با دوربینش. من مطمئن ام در تمام وقت هائی که من میگفتم "نی.." از حالت دهن من عکس برداشته و امکان دارد بعدها که پولدار شدم با انتشار این عکسها در فلیکر و ... بخواهد اخاذی کند. ایضا در مورد سودا هم ممکن است این نظریه برقرار باشد و من وظیفه ی انسانی یه خودم میدانستم که هشدارم را داده باشم.

آه! یادم رفت بگم زهرا.ط هم بود! راستی چرا یادم رفت؟ این را نمیدانم ولی نیک میدانم اگر اسم اون شاگرد خاله ات نبود که یه دفعه یادم بیفته و عربده ای کشیده و نقش زمین بشوم شاید تا آخر متن هم یادت نمی افتادمو به هر حال ما مخلصیم. جای مامان اینا خالی نباشه!

ساعت 7 اینا بود که رحمانی هم با همسر محترمه آمدند. البته ما چشمان به جمال همسر جان جز درنگی روشن نشد ولی همان هم غنیمتی بود به هر حال! این وسط دقیقا همین ساعت ها بود که رضو پیامک داد تازه از خواب بیدار شدم! بماند یه چند تا ناسزای رکیک هم گفت بعد از اینکه گفتیم خودتی داداش! این را گفتم بدانی خیلی خوش گذشته. راستی به اون دوست ما هم سلام برسون!!!

نزدیک اذان شد رفتیم کافی شاپ روی دریاچه. گویا تازه افتتاح شده بود و چائی هایش بوی وایتکس میداد. این را بتی با تک تک قلپ هائی که پائین دادم یادآوری کرد و خلاصه چائی هم اگه بود ما به نیست وایتکس خوردیم. بماند سوتی های کافی شاپ که اول چائی در منو پیدا نمیکردیم و بعد چائی با کیک یافت شد و بعد ما گفتیم آقا به ما چائی بدون کیک هم میدین؟! و خلاصه از این قبیل!

آهان الان اینو یادم افتاد. یه آقاهه دو بار اومد و رفت و بار آخر گفت بین شما بر و بچ خوزستونی نیسته؟!

بعد از اون قرار شد بریم شام. اینجا رحمانی با آقاشون رفت خونه مادرشوهرش و زهرا.ط هم رفت خونه خالش واسه افطار. باقی مانده ی لشکریان راهی بوف شدند. دو تا پیتزا و یه ساندویچ خوردیم جای همه خالی. البته این جای همه خالی به خاطر پیتزا و ساندیچ نبود. به خاطر بحث های قاشق چنگالی سر شام بود به نیت همه ی آن داستان های واقعی یا فیکشن ای که ناهار های دبیرستان به ولع آنها از گلویمان پائین میرفت! یادی کردیم از همه ی آن صحبت های شیرین به شیرینی یه طعم موز و گیلاس و پشت میز معلم ها! در اینجا باز هم یادی از بیزی میکنیم که از تک تک لقمه هائی که من تو دهنم گذاشتم عکس انداخت. میدونم میخواد همه شو پرینت بگیره بفرسته در خونمون به مامانم نشون بده! یادت باشه عکس ها رو به خودم بدی ها! اگه عکس خوبی هم داشت بده صورتها رو شطرنجی کنیم بذاریم اینجا!!!

دیگه من الان رسیدم گفتم اینو بنویسم دل همه تون بسوزه که نیومدین!

و اما چند عکس:

                              

                                

                               

                                

                               

                                

+ نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه 1387/06/13 و ساعت 22:41 |
1- سلطانی: سلطانی موجودیتی است ناموجود که برای بقای خود لاجرم به جسم انسانی نیاز دارد. در نسخ خطی آمده است که برای نخستین بار به روش میوزی خودش را تقسیم کرده و در روح دخترکان معصومی که مصرانه میخواستند امتحان زبان بدهند نفوذ کرده و از آنها زامبی هائی با نامهای شمسی سلطانی و سوری سلطانی و ... ساخته است. دخترکان که برای خودشان آینده ای چون موسس مکتب-کده شان را تصور میکردند که روزی چون او بروند و در Press TV با لهجه ی فلوئنت امریکن در لفافه تبلیغ انتخاباتی کنند هم از همه جا بی خبر تسلیم سلطانی شده و به شکنجه ی تیچرشان پرداخته بودند. با توجه به اینکه اینجا خانواده رفت و آمد دارند از ادامه ی بیان این حادثه ی تاریخی معذوریم.

2- بیگودی: بیگودی برای نخستین بار به زائده ی موی بافته شده ی یه بنده خدائی گفته شد(تا اونجائی که در اخبار است). بعد از اون دیگه بیگودی بر همه چیز دلالت دارد. از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد. مثلا به جای ضایع شدم میگی بیگودی شدم. به جای صدا کردن ایکی که اونور کلاس نشسته خصوصا وقتی معلم مرد هست هم میتونی از بیگودی استفاده کنی. به جای سوتی دادم میتونی بگی بیگودی دادم. پارت آو اسپیچ در مقابل این واژه حرفی برای گفتن ندارد.

3- تتا: تتا بیانگر یک عمل بی ناموسی(شاید هم ناموسی) می باشد که هیچ گونه ریشه ای حتی در زبان هندواروپائی یافت نشده. مورخان میگویند ت هایش یک ربط هائی به تاریکی مطلق دارند. از همان ربط هائی که گودرز و شقایق نیز به هم دارند. این واژه خیلی استفاده ی عامی نداشته جز بین یک گروه خاص که سر به تنشان مستدام باد!

4- پیچ گوشتی: مواقعی پیش می آید که آدم شرم میکند واژه ای را به زبان آورد، چه برسد بخواهد تاریخچه اش و 100 البته موسس این واژه را روی آب بریزد. اگر با شنیدن این جملات و تصور پیچ گوشتی ذهنتان به جاهای منحرف کشیده شده سخت در اشتباهید(خیلی هم ذهن بی تربیتی دارید!). هزار سال هم فکر کنید به جائی نمیرسید بس که این واژه غلط انداز است.

5- خودش: توضیح این قسمت را در قسمت بعد بخوانید.

6- برعکسش: این برعکسش در کنار همان خودش که قرار میگیرد هویت می یابد. هر دو حالاتی غیر طبیعی هستند که خداوند ببرد و نیاورد! نویسنده خودش هنوز قاطی میکند که کدام خودش است و کدام برعکسش. ولی یکی اش بر اثر کم شدن حرکات دودی روده است و دیگری بر عکسش!

7- اسامی: اسامی روشنگری های 82 که بعضا گوشه ی همین سایت دیده میشود از معده ی گاو در آمده است. یعنی هیچ کس نمیداند چه شد که اینجوری شد. شاید هم به مرور زمان رخ داده و این اولوشن انجام گرفته تا اسامی ساده تر در دهن بگردد. به هر حال کار هر کی بوده اصرار شدیدی داشته ته هم "ی" بچسبونه. مثلا بتی، شیدی، کیوی، بیزی، جیوی، جیبی(این با قبلی فرق داره!)، گیلی...

شما واژه ی دیگه ای به نظرتون میرسه؟
+ نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه 1387/06/05 و ساعت 0:45 |
بی مقدمه میرم سراغ اصل مطلب.
خاک بر سرتان.
این رو دارم خیلی جدی به همتون میگم.
چشماتون رو باز میکنین میبینین شده ۴۰ سالتون. حالا یا زندگی موفقی هم داشتین یا نداشتین. ولی مطمین باشید که افسوس میخورید به همه ی این روزاپی که گذشت و ازش استفاده نکردید. نمیدونم هرکی الان داره چیکار میکنه ولی زیادی تو زندگی غرق شدین. بعضی هاتونم کاراتون ارزش داره ولی بعضی دیگه هم میدونم که نداره.
کار و درس! چقدر؟ یه کم هم قدر دوستی هاتون رو بدونید. این دوستا امروز هستند و دیگه فردا نیستند. خیلی سخته دور هم جمع بشیم بریم پارک؟ یا بریم برای تفریح؟ سالی یه بار هم که دور هم ممکنه جمع بشیم میرید میچپید تو اون فشم مزخرف؟ عرضه هاتون همینقدره؟
یه کم به پدر و مادرهاتون نیگا کنید یاد بگیرید.
ما عرضه نداریم مثلا بریم شمالی اصفهانی؟ یه جا نمیتونیم جور کنیم؟
عرضه رو که نداریم!
تنبلی هم میکنیم. تا حالا ۱۰۰۰۰۰ بار به این و اون گفتم قرار های کوچیک بذاریم بیرون آخرش دودر شده.
بچسبید به این زندگی که از آب بینی بز هم پست تره.
+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه 1387/05/13 و ساعت 20:49 |

سلام کپکوها

از بچه ها چه خبر؟

بیاین هرکی خبری داره به بقیه هم بگه.

من از خودم شروع میکنم!

- جیبی: خودم حالم خوبه. این روزها رو به بطالت میگذرونم. برای آگاهی کامل از وضعیتم میتونید بلاگم رو بخونید. نه خوبم و نه بد. زندگی بدون هیچ هیجانی میگذرد!

- بتی: بتی هم حالش خوبه. تا چند وقت پیش زیاد میدیمش که الان دودرم کرده و یه هفته ای میشه ندیدمش. قرار بوده یه CD رو ببره و رایت کنه که کلا با گفتن اینکه رایت نمیشه قضیه رو وتو کرده. خیلی سرش شلوغه و روزهای زوج بکشیش از صبح تا شب 1 ساعت هم بهت وقت نمیده و روزای فردش هم همچین تعریفی نداره. خلاصه اگه امروز فردا به بتی جایزه نوبل دادن آمادگیش رو داشته باشید. احتمالا هفته های دیگه که بتی رو ببینم چشماش ریز شده از بس زیر نور شمع به مطالعه و اکتشاف و اختراع پرداخته.

- شیدی: شیدی از اون نمایشگاه کتاب به بعد که خودشم میدونه رو اعصاب من بوده! دیگه آب شده رفته تو زمین. البته یکی-دو تا میل زده و چون میدونسته من به محمود خیلی علاقه دارم 485726586 تا عکس ازش برام اتچ کرده. بر طبق آخرین شنیده ها یه خواستگار اصفهانی داشته که همسایه روبروئی شون بوده. البته آقاهه یه کم سنش زیاد بوده و شیدی یه کم مردد بود و حتی به منم پیشنهادشو کرد. ولی خوب من میدونم اون آقاهه همسایه ی عزیز و فرهیخته شون رو ول نمیکنه و بیاد منو بسونه!(این آخری رو با لهجه ی غلیظ اصفهونی بخونید. تشدید رو "س")

- کیوان: کیوان الان یه 5 سالی هست هر دفعه به ما نوید خاله شدن رو میده. ولی یه 9 ماهی که میگذره میبینیم اینا همه اش وعده ی سر خرمن بوده. به نقل از آخرین شنیده ها یه کتاب "چگونه به فرزندمان بیاموزیم بگه مامان" تو کتابخونه ی منزلش پیدا شده بود. اما تا آخرین باری که خونه ی اشرف مشاهده شد هیچ گونه تغئیری در منحنی های موجودش دیده نشده.

- شاکری: این موجود به طرز وحشتناکی مشکوک میزنه. احتمال زیاد از مهر تو شریف با هم همکلاسی هستیم. هم اکنون در آزمایشگاه هوش مصنوعی دانشگاه امیرکبیر مشغول به امر مقدس ریسرچ میباشد.

- بیزی: احتمالا الان این بلاگ رو از آمریکا میخونه! خیلی وقته نیست و آخرین بار چند روز پیش بهم پیامک داد که تو برنامه نویسی تحت وب با VB بلدی یا نه. یکی هست تو این زمینه کمک میخواد. حتما جبران میکنم. منم گفتم که من JSP بلدم و اگه اونی که میخواد مشکلی نداره اینو بهش میتونم کمک کنم. قرار شد خبر بده که گویا خیلی درگیر کارای خرید عقد و اینا بودن وقت نکرده. احتمال زیاد هم "اونی که میخواست" یا خواهرشوهرش بوده یا برادر شوهرش یا خود شوهرش یا یه ربط هائی به خانوم ....! داشته که از نظر من همه ی نظریه ها در همین بخش آخر به هم همگرا میشه.

- ریحانه اشرف: بر طبق آخرین گفته های خودش در یک بنگاه پیوند دهنده ی قلبها کار میکنه و من هر شبی که تنها سرم رو روی بالشت میذارم دعا میکنم جز جیگر بگیره که نمیتونه واسه این 4-5 تا دوست خودش یکی از اون مراجع های خوش تیپ و تحصیل کرده شو جور کنه. تازه اوندفعه که تعریف میکرد من 3-4 تا match داشتم که هرچی التماس کردم منو معرفی کنه اصلا محل نذاشت. خلاصه اگه میخواید کسی رو تحویل بگیرید این گزینه الان بهترین آدم روی زمینه!

- رئیس: من ترجیح میدم راجع به این موجود اصلا هیچی نگم. خجالت هم نمیکشه. سیب زمینی خلال میکنه میبره کوه با از ما بهترون میخوره! اصلا هم نمیگه بابا ما دوستی رفیقی داریم که دلش تو خونه پوسید بگیم اینم بیاد. شنیده ها حاکی است تو همین میتینگ هائی که در کوه با از ما بهترون برگذار میشه مانیفست های سیاسی در حمایت از سیاست های غربی و شرقی داده میشه که امروز فردا مثل توپ صدا میکنه و ما باید این بلاگ رو چهارتخته صرف تبلیغات جهت جمع آوری امضا برای آزادی رئیس از اوین کنیم.

- طاهری زاده: جدیدا متولد شده. به مهران مدیری علاقمند شده(یا بوده). یه مدتی سر یه موضوعی منو سرکار گذاشته بود که میخوام سر به تنش نباشه!

- مارمولک: شدیدا دچار مشغله ی ذهنی یه و نمیدونه از بین این خواستگارائی که زنبیل گذاشتن در خونه شود کدوم یکی رو انتخاب کنه که بعدا بچه اش خوشگل بشه! یه مدتی به شدت افسرده بوده و دنبال سرگرمی میگشته به حدی که حتی به این بلاگ کپک زده هم متوسل شده. بعد از برخورد خشنی که من باهاش داشتم و عدم دستیابی به یه سرگرمی مفید دچار شکست عاطفی شده رفته معتاد شده و بعدشم واسه تنبیه خودش دمشو قطع کرده و الان منتظره تا دم جدیدش در بیاد.

 

همین دیگه.

نفر بعدی بیزی یه که باید بنویسه. هرکی هم ننویسه جدی جدی خراب میشیم خونش!

+ نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه 1387/05/03 و ساعت 13:47 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه 1387/01/19 و ساعت 8:54 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه 1386/12/13 و ساعت 23:35 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه 1386/12/07 و ساعت 9:51 |

سلام

من همینجا لنگ خودم رو تقدیم به رئیس میکنم به خاطر مطلب وحشتناکی که نوشته بود. من که با خوندن هر جمله اش عربده ای کشیده و بیهوش میشدم. رئیس جان، بسیار به ما حال دادی، خداوند در دنیا و آخرت بهت حال بدهد. ولی قبل از هر چیزی لازمه که یه موضوعی رو روشن کنم. در خصوص اون دعوای میان قبیله ای سلطانی ها که ذکرش در پست رئیس رفت، یادآوری میکنم که علاوه بر سیستم چرخشی یه توی کلاس، اگه یادتون باشه کلاسها هم چندوقت یه بار عوض میشد. به خاطر همین حمله ی "ببعی" ها به "علفی" ها به منظور گسترش قلمرو نبوده، بلکه حقی بوده که ازشون زائل شده بود. در ضمن تا اونجائی که یادمه ببعی ها اولش خیلی آروم اومدن گفتن که روز تخلیه کلاسه، ولی علفی ها با بی شرمی اونا رو بیرون انداختن و در نهایت کار به گیس و گیس کشی و کمپرسازیون رئیس کشید.

و اما خاطرات من :

 

1- من هم خاطراتم رو با یکی از همین حملات بین قبیله ای شروع میکنم. قضیه اینبار برمیگرده به " تخته پاک کن ".

تا اونجائی که حافظه ی من قد میده، مدرسه همیشه به خاطر گسترش هرمی یه خودش زیر قرض و قوله بود و این موضوع خودش رو با اشکال مختلفی به دانش آموزان نحیف تحمیل میکرد و اونا رو در مضیقه قرار میداد. یکی از این موارد به این برمیگرده که در کل پیش دانشگاهی فقط یک عدد تخته پاک کن درست و حسابی بود. اون هم با استفاده از شواهد و قرائن باید خودتون حدس بزنید که "الف" ای های غاصب از آن خودشون کرده بودن. به همین خاطر ما "ب" ای ها تصمیم گرفتیم که طی یه عملیات چریکی این حق از دست رفته رو باز پس بگیریم. اما این وسط یه مشکل بسیار بزرگ وجود داشت و اون هم عرضه ی نامناسب قدرت بین کلاسهای "الف" و "ب" بود. "الف" ای ها با برخورداری از یک عنصر قوی جثه به نام اویسی  کار رو تا حدی برای "ب" ای ها سخت کرده بودن. اما مزیت "ب" ای ها برخورداری از مغزهای متفکری چون بتی و جیبی بود. بتی و جیبی پس از سنجیدن موقعیت لاجیستیک منطقه و طرح ریزی مناسب، برای مقابله باقری را برگزیدند. استراتژی اونها هم برای حمله و مقابله با سدی همچون اویسی استفاده از چابکی و "نیشگون" های باقری بود.

در یک زنگ تفریح که موقعیت مناسب بود تخته پاک کن بدون خونریزی از کلاس "الف" به کلاس "ب" منتقل شد. اما گویا یک عنصر نفوذی از "الف" ای ها که بین "ب" ای ها نفوذ کرده بود راپرت داده و ناگهان سر و کله ی اویسی در کلاس "ب" ظاهر شد. عنصر مذکور با کمال خونسردی اومد و تخته پاک کن رو برداشت. هیچ کس هم جرات نکرد چیزی بگه. در این هنگام باقری طی عملیاتی جانفشانانه یه دفعه از زیر پای اویسی در اومد و با یک سلسله عملیات چریکی اون رو غافلگیر کرد. در این بین بتی و جیبی هم به کمک باقری رفته تا در این راه به اون کمک کنند. این صدای جیغ و آخ و اوخ بود که توی فضا پیچیده بود. "الف" ای ها ریختن توی کلاس "ب" که از اویسی حمایت کنند. جنگ مغلوبه شد. اینجانب به سبب لطمات جسمانی که در اون حادثه دیدم تمایل چندانی به یادآوری اش ندارم. اما یادمه که اون آخرها دیگه تخته پاک کن به کناری گذاشته شده بود و این گاز و چنگول و نیشگون بود که یکی یکی افراد رو از دایره ی نزاع به بیمارستان می کشوند.

در نهایت اویسی با ته مانده ی انرژی خودش تخته پاک کن رو از جا بلند کرده و به "الف" برد. بازهم "ب" ای ها قربانی ظلم و زور "الف" ای ها شده بودند. اما "ب" ای ها جیبی و بتی رو داشتن. موقع زنگ ناهار که هر دو جبهه خالی میشد، بتی و جیبی تصمیم گرفتن از شیکمشون بزنن و به دنبال تخته پاک کن برن. پس از جستجوی سوراخ سمبه های "الف" کاشف به عمل اومد که تخته پاک کن رو که جز منافع ملی! مدرسه محسوب میشد باید تو کیف این غاصب ها پیدا کنیم. به سراغ کیف سردمداران "الف" ای رفته و به زیر و رو کردن پرداختیم. چه چیزها که پیدا نشد! یه عالمه "بیگودی" که اگه قرار بود جمع کنیم میشد باهاش یه کارخونه زد. خلاصه تخته پاک کن رو پیدا کرده و اون رو به محلی که بهش تعلق داشت برگردوندیم. بعد از زنگ ناهار شاهد این بودیم که "الف" ها که دیده بودن جا تره و بچه نیست به همهمه و پچ پچ افتاده بودن. اما خیلی به روی خودشون نیاوردن و فکر کنم همون روز یا فرداش مدرسه برای اینکه دیگه تلفات جانی نداشته باشه یه تخته پاک کن دیگه تهیه کرد.

 

من بقیه خاطرات رو میذارم واسه پست های بعدی. بچه ها بنویسید. تنبلی نکنید. بتی، بیزی، رضو، شیدی. یالا بجنبید. هرکی حداقل یکی بنویسه. 
+ نوشته شده توسط هیچکس در شنبه 1386/11/20 و ساعت 9:0 |

1- لطفا پیش از خوندن این پست، پست زیریش رو که رئیس نوشته بخونید. این پست در ادامه ی اون پسته.

2- اینی که گفتی بیشترین پست ها مال منه به این دلیله که من از همه اینجا الاف ترم. بقیه وقتشون مال شوهر و بچه و مادرشوهر و خواهرشوهر و دوست دخترا و دوست پسرهاشونه. من که از این دار دنیا چند تا دوست دختر دارم که اونا هم همگی بی بخارند و نمیان تنبون آدم رو در بیارند که چرا واسه ما وقت نمیذاری. بیچاره ها رو با دو-سه تا پیامک تو ماه راضی نگهشون میدارم.

3- در مورد تاثیر گذارترین هم اگرچه باید پست های زهرا.ط رو ستود به خاطر اینکه سبب نجات این وبلاگ از گندیدگی شد، اما تو به این نکته توجه نداشتی که پست های من بعدا سه نقطه شدن و قبل از اون حاوی اطلاعات و اخبار ارزشمندی بودن که چون شیدی داشت از اونا علیه خودم استفاده میکرد پاکشون کردم و ... گذاشتم. این رو هم گفتم که در حین رای دادن به کاندیدای محبوب خودتون "مظلومیت" اون رو هم در نظر داشته باید و بیشتر رای بدید.

4- رئیس تو واقعا باورت میشه که کیوان تنبل بی بخار اون پست فوق العاده عشقولانه رو واسه بتی نوشته باش؟ در ضمن فکر میکنی من اینقدر بی غیرتم که یکی تولد بتی رو به تبریک بگه و من ساکت بشینم و نیگا کنم؟ اون پست به خاطر این بود که ببینم بتی میتونه تشخیص بده اونی که خیلی میخوادش کیه یا نه؟ (فردا این وبلاگ بخاطر تمایلات همجنسگرایانه یا فیلتر میشه یا حذف میشه!) این رو گفتم که بدونید کاندیدای محبوبتون جایزه ی عمیق ترین و مفهومی ترین پست رو هم از آن خودش کرده(البته افتخاری است که این بین ما با استاد شیدی به این مقام شامخ رسیدیم)

5-  اگرچه ما خیلی مخلص زهرا جون مفقوده هستیم و همو بود که هم وبلاگ مرحوم "بیگودی ها" و هم این وبلاگ رو تاسیس کرد. اما این واقعا به دور از انسانیت است که کمترین حق دسترسی رو به نویسندگان این وبلاگ داده است. من یه بار اومدم نظر شیدی رو حذف کنم نشد!!! البته دقیقا فردای همون روز شیدی منو متهم کرد که نظر رو دستکاری کردم! شیدی جون من تو این وبلاگ فقط میتونم پست از خودم در کنم. هیچ کار اخلاقی یا غیر اخلاقی دیگه ای نمیتونم انجام بدم.

6- در انتها از رئیس عزیز تشکر میکنم که اینجانب را کاندیدای حزب "نویسنگان بی جیره و مواجب، حتی حق دسترسی" کرده و با کمال میل می پذیرم. در پست های بعدی مانیفست های خودم و کارهائی که در آینده برای این وبلاگ خواهم کرد رو به اطلاع تمام خواهران و برادران همیشه حاظر در این وبلاگ خواهم رساند. باشد که این وبلاگ متحول شده و از این بوی گندی که در وبلاگستان فارسی راه انداخته خلاصی یابد.

7- راستی 3نقطه. یالا زودباش خودتو معرفی کن.

مخلص همه تون

جیبی

+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه 1386/11/07 و ساعت 19:9 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه 1386/09/21 و ساعت 0:14 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 18:38 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه 1386/08/27 و ساعت 18:39 |
من دارم سعی می کنم از این تریبون آزاد استفاده ی بهینه رو بکنم.

سلام شیدی!

من یه کاری باهات داشتم که اگه این دفعه هم زنگ میزدم خونه تون میشد دفعه سوم که من زنگ زدم و فکر کردم ممکنه بدجوری شرمنده بشی. به خاطر همین گفتم اینجا که همینجوری افتاده. با یه تیر دو نشون بزنیم.

غرض اینکه تو به من ۲۴ دلار بدهکاری. یه چند رقم خورده هم داشت که قابل تو رو نداره. البته همین ۲۴ دلار هم قابلتو نداره ها. اما گفتم پس فردا میگی چرا نگفتم و یه وقت دلخور میشی. برای اینکه یه وقت کتمان نکنی یادآوری می کنم که این قرضت مال اوندفعه است که با هم کالیفرنیا بودیم. برای گرفتن خط مبایل که رفته بودیم ای تی اند تی! من دو تا سینگل تیکت گرفتم که کلش شد ۴ دلار. ۲ دلارش سهم تو بود که اون موقع خورد نداشتی. اونجا هم که رسیدیم کلی معطل شدیم و چون هردوتامون گشنه مون بود دو تا دوبل برگر میل! گرفتم. تازه تو نصف سیب زمینی من رو هم خوردی. البته نوش جونت. این خیلی مهم نیست. کل غذا هم شد ۴۴ دلار که سهم تو میشه به عبارتی ۲۲ دلار. خلاصه در کل ۲۴ دلار میشه. ماری جوانا رو هم بی خیال. مهمون من.

میگم خوب شد بلیط ها رو ریترن! نگرفتم ها. چون از خواب پا شدم و پولمون میسوخت. تازه تو هم بیشتر بدهکار میشدی. لطفا هرچه زودتر بریز به حسابم. چون با این وضعی که دلار داره پیش میره پس فردا این همه خرجی که کردم میشه پول یه آدامس.

خداحافظ شیدی.

سلام بتی!

راستش من واقعا ناراحتم و امیدوارم به خاطر این اتفاقی که افتاده اپروچ اپلای ات دچار مشکل نشه. چون این خارجی های خر رو که میشناسی؟ یه کم اینور اونور بشه ارسال مدارکت همه چی مالیده. البته من دارم سعی می کنم بهت روحیه بدم الان. ایشالا که درست میشه. نمره ات هم خیلی خوب میشه. خودم هم شهریور سال دیگه میام فرودگاه امام و واسه رفتنت یه عالمه گریه میکنم و بعد تو میری. مطمئن باش.

خداحافظ بتی جونم.

سلام رئیس!

ممنون بابت تصحیح غلط املائی ام. البته تسلیت هم میگم. ایشالا غم آخرت باشه.

خداحافظ رئیس

+ نوشته شده توسط هیچکس در شنبه 1386/08/26 و ساعت 21:43 |

سلام

شهادت امام جعفر صادق رو بهتون تسلیت میگم.

البته الان دیگه شهادت نیست میشه پست مضحک! گذاشت.

این جیبی هی تو کار من اخلال ایجاد می کنه!

به اونایی که تازه رسیدن و پست خواب های زهرا 1 و 2 رو نخوندن:  اول برو اونارو بخون بعد بیا اینجا.

به اونایی که تازه رسیدن و اون پست ها رو نخوندن و حوصله ندارن که بخونن: من زهرا طاهری زاده هستم از تهران!(لازم شد بازم میگم!)دارم خواب هامو تعریف می کنم:

باز هم میون کلام: این یکی مربوط میشه به قسمت اطرافیان دفعه پیش.نمی خواستم اینو تعریف کنم اما دوستان گفتن که اینو هم بگم:

خواب دیدم که برای یکی از درس های دانشگاه، بچه ها دو تا گروه بودن.قرار بود اون روز امتحان داشته باشیم.امتحان اون گروه کنسل شد ولی مال ما نه! من همین طور که داشتم از پله های دانشکده میومدم بالا یهویی تو پاگرد با یکی از بچه های اون گروه برخورد کردم(آدم واقعی بود یعنی شخص خاصی رو دیدم) تقریبا نزدیک بود برم تو شیکمش! به مدت 2 ثانیه بهش خیره نگاه کردم و بعد با یک حالت غیظ  و حرصی بهش گفتم: "بترکین"!

  متفرقه و روزمره

بعضی وقتا می بینم که از یه سری چیزای جینگول مینگولی که خوشم میاد(مثل عروسک، لباس شب و ...) یه عالمه دارم.مثلا یه بار دیدم که از این لباس های خارجی های قدیم با دامنای پفی و یه عالمه چین و واچین( ماچین نه ! اون یه چیز دیگس) مثل لباس های  اسکارلت یه عالمه دارم و میگم که حالا سر فرصت همشون رو نگاه می کنم و امتحان  می کنم ولی قبل از اینکه فرصت کنم از خواب بیدار میشم!

یه دفعه 3 بار از خواب بیدار شدم!اون موقع که تازه هری پاتر اومده بود یه بار خواب دیدم که برادرم میتونه جادوگری کنه و خودشو به یه چیز دیگه تبدیل کنه.از خواب پاشدم و اینو براش تعریف کردم.....و باز هم از خواب پاشدم و براش تعریف کردم که از خواب پاشدم و اینو براش تعریف کردم....و باز هم از خواب پاشدم و براش تعریف کردم که از خواب پاشدم وبراش تعریف کردم  که از خواب پا شدم و اینو براش تعریف کردم و بهش گفتم این دفعه سومه که دارم اینو برات تعریف می کنم چطور یادت نیست ؟خیلی کم حافظه شدی!!!

2-3 بار هم تا حالا دیدم که با یه نی نی دوست شدم و کلی دوسش داشتم و باهاش بازی می کردم وبغلش می کردم. (میل غریزی به مادر شدن!)وقتی بیدار شدم...

یه بار خواب دیدم که تو سایت دانشکده ام  و کامپیوترم اسپیکر داره.یهویی یه صدای آهنگ خیلی خیلی بلندی از کامپیوتر بلند شد که همه برگشتن نگام کردن و هر کار می کردم قطع نمی شد ومن از خجالت آب شدم!(دغدغه ها ی یک دانشجو!)

خواب مور و ملخ و مگس و سگ و گربه هم دیدم!این خواب های حشره ای که هدفشون صرفا شکنجه دادن منه.چون یه عالمه از اینا دور من جمع میشن(به خدا من زود زود میرم حموم!) و هرچی می خوام از دستشون فرار کنم نمیشه.میگن گربه تو خواب یعنی دزد.بعضی هام میگن خواستگار!ولی فکر نکنم این خوابای من تعبیر داشته باشه چون اگه اون طوری بود تا حالا باید کلی دزد یا خواستگار یا خواستگارِ دزد یا دزدِ خواستگار میومد خونمون که خوشبختانه نیومده!

کلا کارهای روزمره و کم اهمیت رو هم زیاد می بینم.مخصوصا اگه یه کاری باشه که عقب افتاده باشه.خواب می بینم که انجامش دادم و خوشحال میشم. وقتی بیدار میشم می بینم که هنوز هم انجامش ندادم! یا وقتی یه چیزیم گم میشه خواب می بینم که پیدا شده(و اون چیز میتونه حتی یه پاک کن باشه!)

 اضغاث احلام

یعنی خواب های پریشان.

از این خواب ها هم فکر کنم همه می بینن.و من هم که دیگه معلومه....ولی پریشان به معنای واقعی کلمه!!(از اینا که داره موهاشو می کنه!)یعنی نه معلومه سر و تهش چیه نه شخصیت هاش معلومن(مثل سریالهای ایرانی!) فقط یه عده آدم هستن که هی به هم تبدیل میشن و مکان هاشونم هی عوض میشه و تبدیل میشه....آدمایی که کاملا به هم بی ربطن به هم ربط پیدا می کنن....و اصلا هم برام سوال پیش نمیاد که مثلا الان این من بودم پس چرا یهو یکی دیگه شدم؟شاید فرشته بودم که به سرابی تبدیل شدم !گاهی بعد از دیدن این خوابا وقتی بیدار میشم احساس خستگی می کنم از دیدن این همه چرت و پرت!

یه سری از این عجیب غریب هام هست که بیشتر مال وقتیه که آدم هنوز کاملا خوابش نبرده.مثلا یه بار این طوری بود که هر رابطه ی انسانی مثل رابطه ی عشقولانه، استاد شاگردی و...یه انتگرال بود و من باید این انتگرال هارو با هم جمع می کردم یا ضرب می کردم و خلاصه یه کارای پیچیده ای باید روشون انجام می دادم که خیلی سخت بود!!

یه بار هم آدما  بُردار بودن و باز هم من باید یه کارای خیلی پیچیده ای روشون انجام می دادم تا مسئله حل بشه!!حالا مسئله چی بود؟نمی دونم!

یا مثلا یه بار موقعی که می خواستن منو برا نماز بیدار کنن ، من اصلا نمی دونستم نماز چیه و حدس زدم که اونم باید انتگرالی ماتریسی، بُرداری چیزی باشه که بازم من باید حلش کنم !(اینها اصلا نشان دهنده خرخون بودن من نیست!این هم جزو اون چیزایی یه  که حاصل جمع خواب و بیداریش مقداری ثابته!) واسه همین گاهی وقتا مامانم برای سنجش درجه هوشیاری من می پرسه می دونی نماز چیه؟و این طور که خودش میگه بیشتر وقتا با جواب منفی من مواجه میشه!

پی نوشت1 : خوابای من بیشتر رنگی هستن اما یه بار دبستانی که بودم خواب حیاط مدرسمون رو دیدم .سر صف بودیم.این خوابم  سیاه و سفید بود و کلی هم برفک داشت!!

      پی نوشت 2: این وسط مسطا 2-3 تا خواب درست هم دیدم که فکر می کنم معنی دار بوده.واسه همین نمیگم!

      پی نوشت3: از اینا هم که می خوای بدوی نمی تونی وکفرت در میاد دیدم.

پی نوشت4:  به نظرتون من شب ها شام زیاد می خورم؟

شما هم برای ما نامه بنویسید واز خوابهاتون بگید!

دوستون دارم

شاد باشین

+ نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت 17:50 |

 

...

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه 1386/08/14 و ساعت 22:59 |

...

+ نوشته شده توسط هیچکس در جمعه 1386/08/11 و ساعت 14:29 |

سلام

تا این لحظه 21546232 تا اس ام اس برام رسیده !!99.9% (با دوره گردش) گفتن که خوب بوده ولی قسمت خوابش رو بیشتر کنم بهتره !واسه همین هم  من یه کم بهش اضافه کردم.بعدش چون دیدم یه ذره(فقط یه ذره!)زیاد شد 3 تاش کردم!

به اونایی که تازه رسیدن و پست قبل رو نخوندن:  اول برو اونو بخون بعد بیا اینجا.

به اونایی که تازه رسیدن و پست قبل رو نخوندن و حوصله ندارن که بخونن(بیخود حوصله نداری!):

من زهرا طاهری زاده هستم یک مسافر!دارم خواب هامو تعریف می کنم:

میون کلام راجع به پرواز: فکر کنم یه بار هم رفتم یه سیاره دیگه!مطمئن نیستم.حالا اگه شد یه بار دیگه میرم از سیارات منظومه شمسی استعلام می کنم!

 اطرافیان

اطرافیان رو زیاد می بینم.دبیرستان یادمه  یه مدت ،هر روز می اومدم می گفتم فلانی ، خوابت رو دیدم. می گفت چی دیدی؟ می گفتم چیز خاصی نبود! وقتی صبح می دیدمش می فهمیدم که خیلی آشناس! و خیلی قیافه اش به ذهنم نزدیکه.بعد یادم می اومد که خوابش رو دیدم.

تو دانشگاه هم خواب هم کلاسی ها و حل تمرین و استاد زیاد دیدم.به چند نمونه اشاره می شود:

برای یکی از سال بالایی ها  خواب دیدم که ایشون 10 قلو هستن!! (البته خودم 3-2 تاشون رو بیشتر ندیدم)

خواب دیدم یکی از حل تمرینامون رفته پای منبر تو مسجد!!!(قیافه ایشون زیاد به این حرفا نمی خوره!)

یکی از هم کلاسی هام بود که خیلی ازش بدم می اومد!  (همه بدشون می اومد) از اینا که میرن تو حلق استاد می شینن و هی سوال چرت و پرت می پرسن که بگن خیلی  حالیشونه و اینا....البته من فقط به خاطر این چیزا ازش بدم نمی اومد.دلیل اصلیش این بود که یه دفعه با من و دوستم خیلی بد حرف زد و ما هم اون موقع جوابش رو ندادیم و بعد کلی پشیمون شدیم و حرص خوردیم!! این توضیحات همه لازم بود چون می خوام اوج لذت من رو از دیدن این خواب درک کنین!هر چند خواب بود ولی بازم این خوابا برای تخلیه روانی خوبه.

خواب دیدم که سر کلاس روی نیمکت(مثل نیمکت های دبستان) نشسته بودیم و این آقا هم بغل دستی من بود.فرض کنید دو طرف کلاس دو ردیف نیمکته و وسط خالیه.اون یه چیزی به یکی گفت که من خوشم نیومد!(وا!به تو جه ربطی داره؟)و با یک حرکت بسیار زیبا و آکروباتیک با جفت پا رفتم تو شیکمش ! ضربه ام خیلی قوی بود چون پرت شد وسط کلاس و نقش زمین شد و همه خندیدن و تشویقم کردن! (آخی !عقده های فروخفته!)

این همون اجرایی کردن احساسات بود که گفتم.(گفتم که برو اول اونو بخون گوش نکردی)

گاهی هم این خواب ها سبب خیر میشه.الان که از دوستای دبیرستان دورم گاهی خوابشونو می بینم و به یادشون می افتم و اس ام اس یا زنگی چیزی بهشون می زنم.اگرهم نزنم باعث میشه قیافشون تو ذهنم تازه بشه وا حساس کنم به تازگی دیدمشون و اینو خیلی دوست دارم. یه بار خواب یکی از همکلاسی های دوران دبستانم رو دیدم.حتی اون موقع هم باهاش دوست نبودم.فقط یه همکلاسی.و این قدرخاطره اش  برام دور بود که هیچ وقت هم یادش نیفتاده بودم چه برسه به اینکه خوابشو ببینم ولی خوب دیدم دیگه! اون موقع ما یه شهر دیگه بودیم و من از هیچ کدوم از دوستام هیچ گونه خبری ندارم و حتی نمی دونم کجای این کره ی خاکی دارن زندگی می کنن .واسه همین دیدن اون برام خیلی جالب بود و خاطرات قدیمی مو برام زنده کرد و جالبتر از اون ،این بود که وقتی بیدار شدم در کمال تعجب دیدم که اسم و فامیلش کاملا یادمه!(مثل این پیره زن هایی که آلزایمر دارن خاطرات قدیمی خوب یادمه اما جدید!!!)

 مسائل شخصی

خصوصیه .نمی تونم بگم!

 عدم تناسب!

یه بار صورت یه خانومه رو خواب دیدم که اصلا تناسب نداشت.یعنی اگه یه خط عمودی روی صورتش می کشیدی،طوری که از روی نوک بینیش رد بشه،یه طرف صورتش یه نیم بیضی لاغر بود و طرف دیگه تقریبا نیم دایره!و همه ی اجزای صورتش هم همین طور بود.یه چشم کوچیک یه چشم کشیده.یه ابرو کوتاه یه ابرو کشیده.ابروهاش پیوسته هم بود.از این قاجاری ها!(عکسشو برا بچه ها کشیدم) مثل این بود که تو فوتوشاپ یه طرف صورت رو به صورت افقی بکشی.ولی فکر نکنم تو فوتوشاپ بشه به این تمیزی در آورد!شاید خیلی چیز خارق العاده ای  نباشه اما تو خوابِ من چون یه آدم واقعی بود خیلی عجیب بود.اولش ازش ترسیدم  ولی بعدش گفتم که اینم یه طرحیه و دقت هم که بکنی می بینی قشنگ هم هست!!!

                                                                              ادامه دارد........

+ نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه 1386/08/10 و ساعت 0:51 |

 

سلام بچه ها! خوبین؟

تعجب کردین نه؟تقریبا باید شاخ در آورده باشین !پست جدید!!!! تازه ادامه هم داره.چون خیلی زیاد بود گفتم دوتاش کنم.برای یه وبلاگ گندیده هم بهتره.

فهمیدین من کیم؟نه بهروز  نیستم.مگه این بالا رو نخوندی؟زهرا... هنوزم نفهمیدی؟

طاهری زاده .تو یکی که هنوزم یادت نیومد من کیم!خجالت بکش !حالا دوباره یکی میاد میگه بهروز خیلی قشنگ می نویسی به وبلاگ منم سر بزن !

با توجه به اینکه احساس کردم پای این وبلاگ لب گوره  گفتم منم یه سهمی داشته باشم شاید یه کم به عمرش اضافه بشه.

فکر می کنید راجع به چی می خوام صحبت کنم؟با خوندن عنوان آدم فکر می کنه می خواد راجع به خواب های روحانی و رویاهای صادقه شخصی بسیار روحانی تر و نورانی تر به اسم زهرا چیزی بخونه.اما شما خودتونو نگران نکنید.ساده ست.در حد درکتون هست

هر چی فکر کردم هیچ موضوعی به ذهنم نرسید که راجع بهش صحبت کنم.تا اینکه یه دفعه یاد تخصص  خودم یعنی خواب دیدن افتادم!!

من خواب دیدن رو خیلی دوست دارم.تو خواب می تونم کارایی رو که تو بیداری نمیشه انجا م داد، انجام بدم و می تونم احساساتم رو(بیشتر منفی) اجرایی کنم!بعدا توضیح میدم یعنی چی؟ یه خوبی دیگه ای هم که داره اینه که توش نیاز به حرف زدن نیست!همه اطلاعات یهویی به آدم الهام میشه و هیچ شکی هم توش نداری!

من خیلی خواب می بینم.البته میگن همه هر شب خواب می بینن ولی یادشون نمی مونه.اما من چون خیلی حافظه ام قویه! خیلی هاش یادم می مونه.ولی فکر می کنم جمع حافظه خواب و بیداری مساوی مقداری ثابت می باشد !

می تونم خواب هامو به چند دسته  تقسیم کنم.(فقط خواهش می کنم تعبیر نکنید.البته بیشترشون در حد و اندازه های تعبیر نیستن!اما نکنید بهتره)

      جنایی

این خواب ها بیشتر مربوط میشه به دوران خردسالی و کودکی من(چه بچه خشنی!) که موضوع بیشترشون دزد بود!بچه بودم خیلی از دزد می ترسیدم.هر شب باید می رفتم چک می کردم که میله ی پشت در رو انداختن یا نه؟نمی دونم اول از دزد ترسیدم بعد خواب دزد دیدم یا اینکه اول خواب دزد دیدم بعد ازش ترسیدم؟احتمالا گزینه اول.یکی شونو هنوز کاملا یادمه.هنوز مدرسه نمی رفتم که این خوابو دیدم:

من و برادرم با هم رفته بودیم بیرون.هوا روشن روشن بود و بعد یهویی تاریک تاریک شد.یه آقای دزد!که صورتشو با پارچه مشکی پوشونده بود دست منو گرفت و از برادرم جدا کرد!!خیلی وحشت کردم و بعد از خواب پریدم 

یه دفعه هم خواب دیدم که یه عده آدم بد! ریختن تو خونمون.می خواستن بابامو بکشن.بعد بابای منم از تو کابینت!!یه تفنگ در آورد و رفت به جنگ اونا .یادم نیست چی شد ولی احتمالا بابام پیروز شد.خونمون هیچی نداشت فقط کابینت داشت!

ولی الان اصلا از این جور فیلما خوشم نمیاد.الان روحیه ام لطیف شده!(وای خدا!) فکر کنم تو عالم ذر(زر؟ضر؟ظر؟)هم از این فیلما زیاد می دیدم دیگه زده شدم!

   امتحان

احتمالا همتون تا حالا از این خواب ها دیدین.مامان من که سالهاست با امتحان و این جور چیزا خداحافظی کرده هنوزم گاهی خواب امتحان می بینه.خیلی خواب های بدی هستن.معمولا پر از اضطراب و تشویش.سوالایی که هیچ کدومو بلد نیستی...تازه یه دقیقه قبل از امتحان یادت افتاده که امتحان داری...دیر رسیدی سر جلسه....دادن امتحانای تکراری...نمره های بدبد....یه درسی رو افتادی...

   پرواز

این از اون خواب هاییه که گفتم توش  می تونم کارهایی رو که تو واقعیت نمیشه، بکنم.که خودش انواع مختلفی داره:

سربسته، سرباز، مقیاس واقعی، مقیاس کشوری، مقیاس جهانی، گربه ای و ....

حالا همه ی اینا رو براتون توضیح میدم:

اول بگم که ما خونمون طبقه پونزدهم یه ساختمونه  و پایینش هم یه محوطه سرسبز داره.از پنجره ی ما محوطه و قسمتی از شهر دیده میشه.این خواب هام معمولا این طوریه که (خیلی وقته این خوابو ندیدم.دلم تنگ شده) توی تراس ایستادم و چون می دونم خوابه و چیزیم نمیشه ! خودمو از تراس پرت می کنم پایین و خیلی راحت میام پایین تو محوطه.این خوابو تا حالا خیلی دیدم اما بعضی وقتا شک می کردم که خواب باشه.می گفتم اگه نباشه چی؟اونوقت می افتم می میرم! بعد پشیمون می شدم.

مقیاس واقعی یعنی همینی که الان گفتم. مقیاس کشوری یعنی اینکه دیدم از تراس خونمون همه ی کشور معلومه و من در عرض 3 سوت از اینجا رفتم مشهد خونه عموم اینا!!مقیاس جهانی رو هم خودتون حدس بزنید دیگه.همه ی کره زمین از تراس خونمون معلوم بود و من باز هم در عرض 3 سوت از اینجا رفتم آمریکا!!(اشاره داره به دهکده جهانی واینکه  دنیا خیلی کوچیکه و با تکنولوژی و اینترنت و اینا میشه در یه لحظه از این ور دنیا رفت اون ور و از این حرفا!)

سربسته هم یعنی اینکه در محیط سربسته پرواز می کنم و خودمو معلق نگه میدارم.یه دفعه که داشتم این کارو می کردم و اطرافیان همه تعجب زده به من نگاه می کردن بهشون گفتم: این که چیزی نیست!یکی از دوستام هست که تو بیداری این کارارو می کنه!!!

گربه ای هم یعنی اینکه علاوه بر اینکه می تونم پرواز کنم بدنم مثل گربه نرمه و می تونم از زیر در هم رد بشم.البته در این زمینه سابقه قبلی دارم چون میگن وقتی یک سالم بوده از زیر دکورهای خونه مادربزرگم اینا رد می شدم و دائم از این ور به اون ور می رفتم!این فاصله خیلی کم بود و من تعجب می کنم از اینکه چطور می تونستم این کارو بکنم.پس دیدن این خوابا همچین الکی هم نیست.من از اول تمرین داشتم!

میون کلام: گاهی وقتا که می فهمم خوابه یه کارایی می کنم.مثلا یه بار همین طوری بی حجاب داشتم می رفتم بیرون(خجالت نمی کشی تو؟لااقل حفظ ظاهر کن بی حیا!)ماما نم گفت این چه وضعشه؟و من گفتم بی خیال مامان!اینا همش خوابه مهم نیست!

یه بارهم یه عده رو دور خودم جمع کرده بودم و داشتم براشون توضیح می دادم که این خوابه و این طوره و اون طوره و...اونا هم ساده لوحانه باور می کردن!(علاقه به مدیریت و رهبری گروه!)

   عشقولانه و ازدواج

برای خودم کمتر از این خواب ها می بینم.بیشتر برای دیگران و مخصوصا رئیس .این می تونه نشان دهنده خاله زنک بودن من باشه!

یه بار خواب دیدم که با یکی از آشنایان(در این حد که دفعه آخر که دیدمش 4 سال پیش بود و دفعه قبل ترش هم  12-13 سال پیش!) ازدواج کردم.ولی اصلا دوسش نداشتم و هیچ کسی هم مجبورم نکرده بود باهاش ازدواج کنم .همین طوری الکی و محض رضای خدا باهاش ازدواج کرده بودم!نمی دونم تا حالا این حس تو خواب بهتون دست داده یا نه؟(ایشالا که تو بیداری هیچ وقت دست نده) ولی کاملا احساس می کردم که زندگی ام تباه شده.خیلی حس بدی بود.بیدار شدم کلی خوشحال شدم

راجع به دیگران زیاد دیدم. یادته گیگیلی؟دهکده خارج...با هم قهر بودین....بعد آشتی کردین و بووووووق!!!

رئیس هم که یا عاشق یکی شده یا یکی عاشقش شده یا بعدا معلوم شده طرف سر کارش گذاشته.ولی هیچ کدوم به عروسی منجر نشد.متاسفم رئیس!

دوستان هم لطف دارن یکی دو بار عروسی من رو دیدن!

                                                                           ادامه دارد......

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در شنبه 1386/08/05 و ساعت 23:58 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در شنبه 1386/06/03 و ساعت 0:37 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه 1386/06/01 و ساعت 4:51 |
اگر بار گران بودیم و رفتیم

اگر نامهربان بودیم و رفتیم

آره همکلاسی های عزیز قدیمی. ما هم رفتنی شدیم. میخواستم بهتون پیامک بزنم اما دیدم از اونجائی که هیچ کدومتون واسه تکنولوژی پشیزی هم ارزش قائل نیستید الکی پول بابام رو دور نریزم. عارضم به خدمتتون که اینجانب قصد داشتم اگر خدا میخواست همین روزها بار و بندیلم رو از این خاک پرگهر جمع کنم و راهی بلاد کفر بشم. خوب خدا خداست اما وقتی بابا مامان آدم نخوان تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

از اینها میگذرم و میرم سر اصل مطلب که به بالائی ها هیچ ربطی نداره. من دارم میرم زیات خونه خدا و خواستم بدین وسیله مستحضرتون کنم که اگه التماس دعا دارید زودتر بهم بگید. البته نگفته هم من اولین دعام اینه که خدا بزنه پس سر چندتا پسر خوشگل و خوش تیپ و پولدار بیان شماها را بگیرند بلکه گرد ترشیدگی از سر این روشنگری های بدبخت بپره. 

خلاصه هر خوبی و بدی از ما دیدید حلالمون کنید. اما من بعضی هاتون رو حلال نمیکنم. خودتون میدونین کدوماتون رو میگم.

هممون رو به خدا میسپارم و امیدوارم خدا یه عقلی به شما بده و یه پولی به من.

خداحافظ

+ نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه 1386/05/11 و ساعت 23:53 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در جمعه 1386/05/05 و ساعت 17:13 |
بدین وسیله از این تریبون آزاد استفاده کرده و تولد بتی جون خوشگلم رو بهش تبریک می گم. البته با اندازه ای تاخیر که اونم به خاطر فقر تکنولوژی یه و هیچ گونه دلیل دیگه ای مانند شوهر و بچه و امتحان و خلاصه از این قسم سوسول بازی ها نداره

 

بتی جونم تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه 1386/02/25 و ساعت 1:21 |
...

+ نوشته شده توسط هیچکس در شنبه 1385/08/27 و ساعت 8:7 |