تبليغاتX
سلطانی ها
سلام

مقدمه:

من و بتی و رئیس و  سیری و جیوی و حجوز و کرمی و سودا و حائری و کیوان و جیبی و رضو ( ۱۲ تا شد؟) امروز نرفتیم پارک بانوان. اینجانب پیش از همه چیز مراتب تعجب خودم رو از این که این جماعت ... روشنگر از این پروژه با این شدت استقبال نکردن رو بیان نمی کنم... تقریبآ پیش بینی کرده بودم.

جیبی که از اول ساز مخالفت زد و نیومدنش رو اعلام کرد.

بتی هم سر اومدن نیومدن بچه ها شرط بندی کرد انگار من بودم که اون سری با قسم و آیه که افاقه نکرد با بد و بیراه بالاخره اومدم.

رضو رو نگاه نکنید که تو نظرات گفته من میام چاخان گفته چون در جواب پیامک گفت: نمیام کار دارم گویا چهارشنبه هم داشت می رفت خونه ی تشکری نمی دونم با کی...چون گفت می خوایم بریم. من که با تشکری تیریپیی ندارم اونایی که دارن و از جریان خبر نداشتن خودشون می دونن و رضو...

رئیس داره واسه کنکور به کوب می خونه گفت :بیرون رفتن هاش کوپن داره و پیاپیش آرزو کرد که به ما خوش بگذره

کیوان هم تو نظرات گفت میام ولی اون هم لابد مثل رضو می زد زیرش بچه اش رو گاز بود و ...هرچند من امتحان نکردم.

در واقع خودم هم که اصلآ حال نداشتم .دیشب تو رویای این که لازم نیست دیگه تو این هوای سرد روسریمون رو برداریم حدود ۱۰ ساعت یا بیشتر خوابیدم.

در هر صورت به هر کس دیگه ای که پیامک می زدم باید چی می گفتم ؟ من تنها دارم می رم پارک بانوان تو هم میای؟

در پایان واسه این که همتون...تون بسوزه و مال من از سوزش در بیاد با آقامون یه برنامه ی توپ چیدم میریم حالش رو می بریم.

+ نوشته شده توسط رحمانی در پنجشنبه 1387/08/16 و ساعت 10:3 |
سلام!

۱. این واسه جیبیه کسی نخونه (خیلی...ی )

۲. پنجشنبه ی این هفته میشه یک ماه. میان باز هم بریم پارک بانوان؟ هوا سرده ها! چون مسئولیت هماهنگی اش این سری با من بود گفتم. هرکی این پست رو خوند و موافق بود تا روز سه شنبه یه پیامک به من بده .افرادی هم که شماره ی منو ندارن از اونایی که دارن بگیرن.

۳. آب جوش زیر انداز غذای درست حسابی و... همه چیز هست. شده همه رو رو کولم بذارم میارم که بعضیا یاد بگیرن

+ نوشته شده توسط رحمانی در جمعه 1387/08/10 و ساعت 8:13 |

من یه ساعت بیشتره که سر یه مطلب کار کردم. تایپش تموم شده بود و ویرایش هم کرده بودم دور آخر که داشتم می خوندمش دستم خورد به دکمه ی کناری موس رفت یه صفحه عقب تر کل مطلب پاک شد...

ظهر هم همین اتفاق پیش اومد. البته ظهری کامپیوترم هنگ کرد.من دپرس می شم فکر نکنم دیگه حوصله ام بیاد اون مطلب رو تایپ کنم.

+ نوشته شده توسط رحمانی در پنجشنبه 1386/10/20 و ساعت 1:28 |
قسمت دوم : همه چی عوض شده!

   تو هنوز دختر کوچولوی خونه ای...هنوز با داداشت دعوا و کتک کاری می کنی. هنوزم وقتی گشنه می شی سر مامانت نق می زنی. وقتی جاییت درد می کنه سرت رو میذاری روی پای بابا و خودت رو براش لوس می کنی.

   هیچی تغییر نکرده هنوزم وقتی دورو بر مامانت زیاد می پلکی بهت میگه:" مگه تو درس و مشق نداری بچه؟!" یا هر شب می پرسه:" فردا کی مدرسه ات تموم میشه؟" هیچی تغییر نکرده تو هنوز دختر کوچولوی خونه ای.

   با اجازه ی بزرگترا بله...

   چشماتو که وا می کنی میبینی که دیگه دختر کوچولوی خونه نیستی:شدی عروس یه خونه ی دیگه. دیگه خواهر کوچولو نیستی و شدی زن داداش...جاری... از همه ی اینا مهمتر شدی همسر!!!

   تو الان تو زندگی حالت اون بند بازو داری هر قدمی که برمی داری و کوچکترین رفتارت تاثیر زیادی تو زندگیت داره.

   حالا به جز پدر مادرت که این روزا به رفتارات بیشتر حساس شدن یه پدر و مادر دیگه هم داری که باید مواظب رفتارت با اونا هم باشی. حال مادر شوهرت رو یه روز درمیون زنگ بزن و بپرس. وقتی زنگ زدی اگه با پدر شوهر صحبت نکردی براش حتما سلام برسون.

   اون موقع ها اگه چند روزی از خونه دور می شدی شاید یه بار هم تو سفرت با مادرت صحبت نمی کردی ولی حالا حتما از خونه ی مادر شوهر بهش زنگ بزن اگه یکی دو ساعت تلفنت دیر بشه وقتی با مامان صحبت می کنی صداش  می لرزه.

   باید هوای داداشت رو که این روزا تنها شده بیشتر داشته باشی اگه واسه شوهرت چایی میریزی ۴تا بریز مامان و بابا و داداش و اون...دومین میوه رو برای شوهرت پوست بکن اولیش ماله بابات باشه!!!

   چیزی رو که گذشت زمان نتونست تغییر بده با یه بله تغییرش دادی.

   تازه اینا همه یه ور قضیه هستن طرف دیگه و اصل کاری بماند... 

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط رحمانی در سه شنبه 1386/09/06 و ساعت 15:57 |
 قسمت اول: نگاه

   شما رو نمی دونم ولی من تو  دوره های مختلف نگاه های متفاوتی به ازدواج داشتم.

   تو دوره ی دبیرستان نگاهم خیلی رمانتیک بود. یه چیزی تو مایه های داستانایی که می خوندم. فکر می کردم درسم که تموم شه مرد رویا هام یه روز میاد خواستگاریم اونوقت منم  عروس میشم و تا آخر عمر با خوشبختی با هم زندگی می کنیم.

   دانشگاه که رفتم تازه فهمیدم دنیا دست کیه اون اولا به ازدواج یه نگاه طنز داشتم. به نظرم مضحک ترین کار دنیا شریک شدن زندگی با یکی از این موجوداتی بود که هر روز ده ها نفرشون رو توی دانشگاه و کوچه خیابون می دیدم.

   یه کم که گذشت دیدم کامل منفی شده بود با توجه به ازدواجای ناموفقی که دور وبرم دیده بودم. من یه میز سنگی دیده بودم که از وسط نصف شده بود و چشمای گریون دختر عمه ام رو و صدای بغض آلودش رو که می گفت:" با همین دستای سنگینش منو می زد."...

   فکر شریک شدن زندگیم با شخصی که بخواد یه روز رو من دست بلند کنه یا یه روز با اون همه  وابستگی منو بذاره و بره بد جوری اذیتم می کرد.

   و این اواخر بیشتر از مسئولیتی که باید به عهده بگیرم وحشت داشتم مسئولیتی که بعد از ازدواج به سراغم می اومد.

   بهترین کار این جور موقع ها پاک کردن صورت مسئله اس یعنی من از ازدواج می ترسم  دیر یا زود سرغم میاد پس اصلآ بهش فکر نمی کنم.

   دیدین یه وقتا خبر مرگ کسی رو که می شنویم ناراحت می شیم ولی اصلآ فکرش رو هم نمی کنیم که یه روز سراغ ما هم میاد؟  احساس من به ازدواج همین جوری بود ولی سرنوشت بازی هایی داره همیشه از جایی می خوری که فکرش رو هم نمی کردی...

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط رحمانی در یکشنبه 1386/08/27 و ساعت 15:45 |
سلام بچه ها!

   روز ملی دختران رو بهتون تبریک می گم.

   راستش رو بخواین یه سلسله مطلب نوشته بودم که آپ کنم. فکر می کردم هنوز وبلاگ در خوابه ولی دیدم ماشالا هزار ماشالا این جورا هم نیست.

    با این که وبلاگ تو خواب نبود ولی موضوع مورد بررسی خواب بود.واسه همین هم نخواستم  چرتتون رو پاره کنم باور کنید قضیه تنبلی نبود همین روزا قسمت اولش رو براتون آپ می کنم.

   راستشو بخواین حالا حالا ها نباید منتظر عروسی باشین. تو این شهر به این بزرگی یه سقف پیدا نمی شه واسه این دو تا جوون که زورشون برسه توش زندگی کنن. سقفم که نباشه زندگی مشترکی شکل نمی گیره. زندگی مشترک هم که شروع نشه جشنش دیگه چیه؟ حالا فهمیدین؟

    چند تا مطلب:

    این خواب های زهرا رو طاهری زاده نوشته؟ پس چرا زیرش امضای جباره؟ جبار نوشته؟ پس چرا اسمش خواب های زهراس؟

   مداد جون تو همون مدیا دوست رئیسی؟ سلام!

    زهرا-آ همون زهرا آقازاده اس؟ اگه همونی عقدتون رو تبریک می گم. کم کم می فهمی چه بلایی سرت اومده!

 منتظر بمونید

+ نوشته شده توسط رحمانی در دوشنبه 1386/08/21 و ساعت 16:6 |
   دیروز نزدیک غروب٬ رفته بودم تو حیاط ٬هوا تقریبآ تاریک شده بود. گرمای متبوعی بود با یه آسمون صاف. یه کم که سرتو بالا می بردی یه ماه نصفه نیمه از بالای سر درختا پیدا بود:« تو هم که مثل من تنهایی!»

***

   شب دراز کشیده بودم جلوی تلویزیون چشمم بهش بود ولی تماشا نمی کردم.داشتم فکر می کردم به تنهایی  دلتنگی٬ بی حوصلگی ٬به روزای گرم و طولانی ٬به جنگ٬ خونریزی٬ بچه های مرده... از بچگی هیچ وقت دلم نمی خواست اشکامو پاک کنم همیشه دوست داشتم که اشکام روی لپام سر بخوره بعد بریزه رو لباسم یا اگه خوابیده باشم روی بالش...تو حال خودم بودم که خان داداش کیفور و سر حال اومد خونه .

   به اندازه ی دو سه ساعت ماجرا داشت واسه تعریف کردن: این که وقتی با دوستاش رفته بودن چلو کباب بزنن تو رگ٬ بطری دوغ رو که باز کردن همه جا پاشیده ٬ روی میزو بعدش هم کف رستوران سرازیر شده ٬ این که سبد سبزی برگشته رو زمین و تا اومدن جمع و جورش کنن٬ باد پنکه زده همه ی سبزیا پخش شده روی زمین و...همین طور تعریف می کرد و می خندید .

   منم به این فکر می کردم که لعنت به این زندگی. همین طوری روزا رو شب می کنم بدون این که اتفاق خاصی بیفته .به این فکر می کردم که از اون دفعه ای که به دوستام گفتم که:« بهم میگن قیافت مثل یه رخت کانوایی خیسه که آویزونش کردن٬ تورو خدا یه کاری بکنین!» چند ماه می گذره و حتی یه نفر زنگ نزد بگه من سرم شلوغه ولی اگه دلت گرفته یه روز پاشو بیا دانشگاه ما ناهارو با هم باشیم!

***

  همون موقع توی تلویزیون یه هندونه از دست یه آدم افتاد و ترکید. آره! یاد اون سال فشم افتادم ٬بهار۸۳. شروع کردم ماجرای هندونه هه رو تعریف کردن و خوشحال بودم از این که منم یه ماجرا دارم واسه گفتن...

   دلم براتون تنگ شده از بی معرفتی هاتون دلگیرم٬ ولی روز شماری می کنم واسه دوشنبه ٬  که ببینمتون!

قربون همتون  

+ نوشته شده توسط رحمانی در پنجشنبه 1385/05/12 و ساعت 15:33 |
این بهار با این همه قشنگیاش چه فصل گندیه!

من که دارم می ترکم...دلم هوای فشم کرده...تو رو خدا یه فشم جور کنید بریم...دلم واسه همتون تنگ شده

امروز یکی از همکلاسیام می گفت قیافه ات مثل یه رخت کاموایی که خیسه و آویزونش کردن تا خشک شه شده! یکی به داد من برسه!!!

+ نوشته شده توسط رحمانی در یکشنبه 1385/02/10 و ساعت 0:16 |