تبليغاتX
سلطانی ها

 

1-    من یکشنبه امتحانام تموم شد آخ جون تابستون!

آخیییی... شما الان هنوز امتحان دارین؟ آخییییی..... امتحان چیز بدیه؟! آخییییییییی....

هی... بچه! تو چرا نشستی پای اینترنت؟ برو سر درست ببینم

    2-  یکی از دوستان ما رفته پیش یکی از اساتید کاردُرُستمون که تز ارشدشو باهاش برداره. استاد مزبور به تشریح شرایطشون پرداخته و گفته اند:" البته برای ما مسأله ای نیست و ما با دخترها و پسرها، هر دو، کار می کنیم. فقط در مورد دخترها ازشون تعهد می گیریم که در طول دوره پروژه ازدواج نکنند!!!"

 

 واقعا می بینین چه جوری سر راه ازدواج جوونا سنگ میندازن؟!!

 

+ نوشته شده توسط رضووووووو در سه شنبه 1386/03/29 و ساعت 11:1 |

 

پیش نوشت: به طور کاملا بی شرمانه ای از یه وبلاگ کپی پیست کردم. آدرسشم نمی دم که دیگه بشه یه دزدی واقعی

--------------------------------------------------------------------------------------------- 

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم1 در اين مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذکر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قلبم منقوش است. عزيزم! اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش، در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی که باشد می­گذرد، ولی بحمدالله تاکنون هر چه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيبای بيروت هستم؛2 حقيقتا جای شما خالی است؛ فقط برای تماشای شهر و دريا خیلی منظره خوش دارد. صد حيف که محبوب عزيزم همراه من نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال امشب، شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف، یک کشتی فردا حرکت می­کند؛ ولی ماها که قدری دیر رسيديم، بايد منتظر کشتی ديگری باشيم. عجالتا تکليف معلوم نیست. اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل؛ از اين حيث قدری نگران هستيم ولی از حيث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاج بحمدالله مستقیم­تر و بهتر است. خيلی سفر خوبی است؛ جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت3 قدری تنگ شده­است. اميد است هر دو4 به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خدای متعال باشند. اگر به آقا5 و خانمها6 کاغذی نوشتيد، سلام مرا برسانید. من از قبل همه نایب­الزياره هستم.

به خانم شمس آفاق7 سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقای دکتر8 سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان [هم] سلام برسانيد.

صفحه مقابل را به آقای شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.

ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت: روح­الله.

عکس جوف را در حال دلتنگی از حرکت نکردن [گرفته­ام].9

 

 

*آیت الله خمينی ، اين نامه را در فروردين ماه سال 1312 از بندر بيروت نوشته است. (صحيفه نور، جلد 1، صفحات 2و3)

1- مخاطب اين نامه، خانم خديجه ثقفی ملقب به «قدس ايران» همسر آيت­الله خمينی است.

2- برای عزيمت با کشتی به عربستان برای انجام اعمال حج.

3- آقای سيد مصطفی خمينی که در آن زمان سه ساله بوده است.

4- اشاره به آقا مصطفی و فرزند ديگرشان که در آن زمان هنوز به دنيا نيامده بود و چند روز پس از نگارش اين نامه که آيت­الله در سفر حج بودند متولد گرديد و او را «علی» نام گذاشتند. وی در کودکی بر اثر بيماری درگذشت.

5- آقای ميرزا محمد ثقفی، پدر همسر آيت­الله.

6- مادر و مادربزرگ همسر آيت­الله که در آن زمان در قيد حيات بودند.

7- شمس آفاق ثقفی، خواهر همسر آيت­الله.

8- آقای دکتر علوی.

9- اشاره به نبودن کشتی جهت عزيمت به جده

------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: امام خمینی از آن کسانی است که من واقعا نمی فهممشان! کسی هست که بتواند در این زمینه مرا یاری دهد؟!

+ نوشته شده توسط رضووووووو در سه شنبه 1386/03/15 و ساعت 7:25 |

 

  آن هایی که معادلات دیفرانسیل گذرانده اند، باید اسم لیاپانوف را شنیده باشند. آدم کار درستی بوده از نظر علمی و به قول یکی از استادهایمان خدای مبحث "پایداری" در سیستم ها.

  امروز فهمیدم که لیاپانوف در حدود سن 80 سالگی بعد از مرگ همسرش، دوری او را تاب نمی آورد و خود کشی می کند.

 

  .

  .

  .

 

  خوش به حال لیاپانوف!

 

 

+ نوشته شده توسط رضووووووو در دوشنبه 1386/02/03 و ساعت 22:23 |
 

  امروز یه گربه از پشت بوم خونه مون رفته بود توی لوله شومینه و گیر کرده بود اون تو! حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که ما احساس کردیم از لوله شومینه صدای میو میو میاد. رفتیم نزدیک تر و یه کم "پیش" کردیم تا گربه کوچولوی نازنین بیاد پایین. چشمتون روز بد نبینه یه دفعه موجودی به ابعاد ببر افتاد پایین. بد بخت وقتی با جیغ های ممتد ما روبرو شد ظرف سه ثانیه با هر تدبیری بود برگشت توی لوله!

 این اتفاق دو بار دیگه هم تکرار شد. گربه هه می افتاد پایین و تا میومدیم بگیریمش در می رفت بالا. ازاونطرف چون بالای لوله انحنا داشت نمی تونست از پشت بوم فرار کنه. به معنای واقعی کلمه نه راه پس داشت نه راه پیش. نمی دونید چه صحنه های دردناکی بود وقتی صدای ناله آن فلک زده با موهاش که از لوله پایین می ریخت همراه می شد. البته گاهی به جز مو چیزهای دیگری هم به سمت پایین روانه می شد!

 

  نکات مرتبط:

1) وقتی همسایه آدم رو پشت بوم جیگر کباب کنه، از گربه جماعت چه انتظاری می شه داشت؟!

2) من در تمام مدت داشتم فکر می کردم که توی کدوم کارتون گربه از تو شومینه می افتاد پایین. کسی یادش می آد؟

3) نجات گربه از داخل لوله شومینه در حیطه مسئولیت آتش نشانی نیست. (اینو خود اون آقاهه گفت!)

4) شاعر می گه: ای گربه...

5) جهت یادآوری عرض می کنم: این خاطره ای بود که من الان تعریف کردم!!

 

پی نوشت: ما فعلا در اتاقهایمان را بسته ایم تا نصفه شب پشه نیشمان نزند(!) امیدواریم طی دو سه روز آینده جناب پیشی آنقدر خسته شود که وقتی افتاد پایین بتوانیم بگیریمش. تا تقدیر چگونه رود...  

+ نوشته شده توسط رضووووووو در شنبه 1386/01/25 و ساعت 1:31 |

  سلااااااااااااااااااااااام

 

  نه، من واقعا خجالت کشیدم. واقعا. آخه سلطانی ها شما یه زمانی […] رو می بردید لب چشمه و تشنه برمی گردوندید.شما همونایی نیستید که […] از دستتون […] شو گذاشت روی […] شو و فرار کرد؟ اصلا […] هیچی، […] رو چی می گین که تو […] ، نشسته بود و یه دفه […] و[…]  ، دیدن  […]بعد […] . وااااای عجب چیزی بود! خداییش این آخری رو هرگز فراموش نمی کنم. فهمیدین که چی رو می گم؟

  ولی رئیس جون هرچی باشه تویی که باید در حق این وبلاگ مادری بکنی! تو نویسنده ی مایی. من که سوم راهنمایی به خاطر برنده شدن تو مسابقه نویسندگی پارچ جایزه نبردم. راستی چی کارش کردی؟ من جای تو بودم به نشانه اعتراض به این رفتار غیر متمدنانه همون جا خودمو با همون پارچ حلق آویز می کردم. یا چمی دونم برای اینکه خیلی هم پیچیده نشه توشو آب پر می کردم و خودمو خفه می کردم. آخه چه فحشی بدتر از اینکه بشینی مخ تیلیت کنی داستان بنویسی بعد به عنوان جایزه کمک هزینه تهیه جهیزیه بدن بهت؟

  و اما این یلدا بازی، من البته مشکل فلسفی دارم با این قضیه که یکی بیاد تو وبلاگش درباره خودش نکته دروکنه! با این حال اگه وبلاگی تا این حد در حال گندیدن باشه، درمان زنجیره ایش هم می شه همین.( با این فرض که خود زنجیره کپک نزنه)

  به احترام رئیس که دلش به حال وبلاگ می سوزه یک دقیقه ساکت می شیم و به ۵ نکته از طرف من گوش می سپاریم:

 

  1) من حافظه ندارم. خیلی هم از این موضوع ناراحتم ولی دیگر به آن عادت کرده ام. از دوران زیر 11 سالگیم(!) چیزی به خاطر نمی آورم. از راهنمایی فقط چند صحنه محو یادم می آید. اگر خاطره ای از راهنمایی را با آب و تاب برایتان تعریف کرده ام شک نکنید که خالی بندی محض بوده. حافظه کوتاه مدتم وضعش به مراتب بدتر است. امروز یکی داشت 4 طبقه مختلف از کتابخانه ای رو که باید مرتب می کردم نشانم می داد. به چهارمیش که می رسید، اولیش یادم می رفت. سه بار که گفت و دید قاط زدم بی خیال کل قضیه شد.

  اسم افراد به ندرت یادم می ماند. دو تا از هم کلاسی هایم هستند که بعد از چهار سال هنوز اشتباه صدایشان می کنم. البته گاهی عادت کردن به سوتی، اعتماد به نفس آدم را بالا می برد. مثلا پارسال که زنگ زدم خانه هما اینها و مامانش گوشی را برداشتند و بعد از کلی تفکرات گفتم که با مریم خانم کار دارم و از بخت بد من گفتند "خودم هستم"، اصلا خودم را نباختم و خیلی محترمانه توضیح دادم که گویا اشتباهی پیش آمده و شاید من با فاطمه خانم یا امثالهم کار داشته باشم!

  به قول آن خانم نویسنده : عادت می کنیم!!

 

2) ظاهرا از کودکی حس استقلال خواهی ام یک مقدار(در حد اعصاب خورد کنی) زیاد بوده. نه در این حد که وقتی افتادم زمین خودم بلند شوم. نه، خیلی احمقانه تر از این حرف ها. مثلا غرورم لکه دار می شد اگر کسی می خواست در کهنه بستنم به من کمک کند. خودم باید لاستیکی را پهن می کردم، کهنه را روی آن قرار می دادم و می نشستم و چهارتا دستگیره اش را به نحو مقتضی گره می زدم و هرگز هم به کمتر از این رضایت نمی دادم. طبیعتا از آن جا که عمرا در حد این حرف ها نبودم معمولا کار در نهایت به زد و خورد با والدینم می کشید. مادرم با اندوه خاطراتی را نقل می کند که طی آن افراد خیرخواه به قصد کمک به من در انجام کارهایم با جیغ های گوش فلک کر کن، مورد سپاس قرار می گرفته اند.

 اما درهر زمینه هم که موفقیت هایی کسب کرده باشم، مطمئنم آخر سر نتوانستم خودم را سر پا بگیرم و شاید همین، منشا بسیاری از کمبود ها و عقده های بعدی زندگیم شد.

 

3) من از کارهای تکراری متنفرم. اگر هرگز تختم را مرتب نمی کنم (فقط) از تنبلی نیست. نمی فهمم پتویی که چند ساعت دیگر دوباره قرار است باز شود، چرا باید به تعداد روز های عمرانسان وقت برای تا کردنش  تلف شود. شغل هایی مثل معلمی، کارمند بانک، راننده اتوبوس برایم کابوس است. هر بار می روم سلف دچار عذاب وجدان می شوم. به نظرم برای یک انسان خیلی اندوه بار است که هر روز صبح صدها کیلو مواد غذایی را با امید فراوان مخلوط کند و ده ها دیگ غذا درست کند و بعد ملت بیایند ظرف دو ساعت همه اش را بخورند. بله به همین سادگی؛ بخورند! و فردا صبح دوباره همین آش و همین کاسه. من جای آن آشپز بودم فک همه شان را خورد می کردم. به خصوص که یک عالمه هم ظرف کثیف می کنند!

 

4) دو جا را خیلی دوست دارم. اولیش کوه است. به خصوص اگر بالا رفتنش سخت باشد و همراه با گروهی باشید که به مراتب از شما قوی ترند. تجربه اش را داشته اید؟ وقتی از شدت خستگی می خواهی ضجه بزنی. آن وقت می فهمی که در تقابل روح و جسم به طور واضحی جسم، زورش بیشتر است و این حرف هایی که می زدی که اراده فلان است و بهمان، همه اش کشک بوده. چنین حالتی را فقط باید تجربه کرد تا به عمق فاجعه پی برد. جای دیگری که دوستش می دارم، قبرستان است. تنها، در یک ظهر وسط هفته (و خلوت، آن قدر که موقع سوار شدن در تاکسی 50 تا صلوات نذر می کنی!)، نه میان قبر ها، بلکه در... بی خیال. مثل اینکه کمی جدی شد!

 

5) در اوج یک حالت، به طرز گریه آوری دچار ضدش می شوم! وقتی مادرم باهایم بدجور دعوا می کند، خنده ام می گیرد. در تربیت بدنی، وسط دو، خمیازه ام می گیرد و تنظیم نفس هایم به هم می خورد. در میانه یک ارائه، بین آدم هایی که با جدیت نگاهم می کنند، ناگهان زمان و مکان یادم می رود و می ماند جمله ای که حتی نمی توانم کاملش کنم. بدون شک عمیق ترین قهقهه ام بی احساس ترینشان است! (چرا این طوری نگاه می کنی؟!)

 

 

  آره دیگه! اینم از ما. چه زود تموم شد. تازه فکم گرم شده بود. پایه بودم یه کتاب بنویسم همینجا!

  نفر بعدی... شیطونه میگه خودمو سبک نکنم. منم که برا رئیس مرام گذاشتم، شوتشو گرفتم. عمرا کسی واسه ما مرام میذاره؟

  ولی من از رو نمی رم. سودا جون بیا و آبرو داری کن! تو که شاهکاری. امتحانات ترم پاییزتون هم به نظرم دیگه کم کم باید تموم شده باشه.

  من توپو برا سودا انداختم. موافقین هر کی جاخالی داد خراب شیم سرش؟!!

 

قربون همگی

رضووووو  

 

 

      

   

+ نوشته شده توسط رضووووووو در یکشنبه 1385/12/27 و ساعت 0:31 |
 

...در سراشیب خیابان دراز

وعده گاهی است

که مردی آنجاست

چشم هایش نگران

می رود بی تاب از شیب خیابان بالا

او چه زود آمده است

و خیابان خالیست

اوست تنها و رقیب آنجا نیست

و زمان می گذرد

انتظاری سنگین

پتک بر پیکر او می کوبد

و زمان می گذرد

زیر لب می گوید:

"خواهد آمد, اين را مي دانم

خواهد آمد, آري ...

مثل گل خنده صبح

مثل آواز خروس, خواهد آمد اتوبوس..." 

.....................................................

پی نوشت: واقعا" که چقدر همتون منحرفید!

+ نوشته شده توسط رضووووووو در جمعه 1385/03/12 و ساعت 12:38 |
 

سلام به همه رفقا!

 راستش می خواستم آپ کنم. دیدم وبلاگ جدیده و اسم جدید و مدل جدید و سال جدید و ... خلاصه خوبیت نداره پابرهنه بپرم وسط محفل. گفتیم یه پستی بیایم در حد "جا کفشی " تا بعدا" افاضاتمون رو اضافه کنیم (اگر عمری بود.)

 اولندش که از رویای صادقه دوستمون بسی حظ بردیم! دوستانی هم که موقع خوندن اون مطلب اینجوری شدند-->  عنایت داشته باشند که این تازه قسمت دومش بود. نویسنده رو که میشناسین دز خلاقیتش بالاست! 

 دومندش که داشتم فکر می کردم خوبه این بنده خدا سالی یه بار از یه جایی رد می شه ها (خورشید رو می گم) وگرنه ما این همه حرف و تبریک و اسِمِس رو چی کار می کردیم؟ (راستی عیدتون مبارک!)

 سومندش که از شما چه پنهون توی دانشگاه ما به مقام و شخصیت دانشجو خیلی ارج می نهن! در همین راستا دیروز وقتی از در اصلی دانشگاه اومدم تو دیدم روی تابلو گندههء ورودی نوشته :" آغاز سال جدید را به اعضای هیئت علمی و همکاران محترم تبریک می گوییم. (روابط عمومی)"

چهارمندش که: زیاده عرضی نیست...

                                                                                           رضووووو

+ نوشته شده توسط رضووووووو در پنجشنبه 1385/01/17 و ساعت 1:16 |