تبليغاتX
سلطانی ها

 

سلام به همه

بالاخره منم ترکوندم و اِِين توپِِی که کم کم ِِيه ماهه تو هواست رو گرفتم

اولِِين و واضح ترِِين خصوصِِيت من اِِينه که خوابم مِِی اد دِِيگه فرق نمِِی کنه شبش چند ساعت خوابِِيده باشم اگه زِِير 10 ساعت بوده باشه که فرداش ِِيه مِِيت به زور متحرکم  اگه حتِِی 12 ساعتم خوابِِيده باشم بعد از 2 ساعت بِِيدارشدن هم انگار نه انکار که اون همه خوابِِيدم . استعداد خوابِِيدنم هم که توپه هر جا و توِِی هر وضعِِيتِِی که فک کنِِين از خوابِِيدن وسط مجلس عقد گرفته (همِِين پارسال توِِی عقد دخترخاله مامانم 30  ساعت خوابِِيدم تازه خوابم دِِيدم ) تا توِِی حج موقع طواف (اِِين ِِيکِِی رو هنوز خودم تو کفش  موندم !)

دِِيگه خوابِِيدن سر کلاس که دِِيگه برام مثه خوابِِيدن تو رخته خوابه .

 

دِِيکتم هم که دِِيگه افتضاحه ِِيادم همِِيشه اون خوانومه ادبِِياته بود سال سوم راهنماِِيِِی (خانم آل احمد) کلِِی کفرِِی مِِی شد از دستم که دِِيکته اِِی رو که بالاِِی 80  درصد کلاس 20  مِِی شدن و بقِِيه 19 اِِی 18 اِِی چِِيزِِی مِِی گرفتن من در بهترِِين حالت 13  مِِی شدم جالبِِيش اِِين که براِِی نوشتن هر کلمه کلِِی هم فک مِِی کنم که رِِيشه اش چِِيه بلکه درست بنوِِيسم ولِِی معمولا فاِِيده اِِی نداره مثلا

عطش و کلِِی فک کردم بعد چون فک کردم که آدما چون موقعه تشنه گِِی حالت گرما و آتِِيش گرفتگِِی دارن پس حتما اِِين هم از آتش اومده و منم عطش رو اتش نوشتم .

ِِيا "مجتهد طراز اول"رو چون فک کردم طراز از ترازو مِِی آد و اِِين مجتهد چون از لحاظ علمِِی بالاتر بوده پس توِِی ترازو در رتبه اول بوده در نتِِيجه نوشتم "مجتهد تراز اول"

رِِيشه ِِيابِِی :البته خوب اگه توِِی دبستانم مامان آدم بهش دِِيکته نگه و به جاِِی دِِيکته آدم خودش از روِِی کتاب بنوِِيسه خوب بهتر از اِِينم نمِِی شه .

خداِِيِِی من تلاش هاِِی زِِيادِِی کردم که دِِيکتم خوب شه ول خوب نمِِی شه ِِيه دفعه سر زبان فارسِِی اون 2 صفحه کلمه هاِِيِِی بود که دِِيکته شون رو باِِيد بلد مِِی بودِِيم 2 ساعت خوندم آخرشم ِِيادم نموند غدقن کدوم ق اش با غِِينه ؟

 

مِِی گن سر امتحانا خِِيلِِی حول مِِی شم و قِِيافم خِِيلِِی خنده دار مِِی شه (البته خودم به نظرم نمِِی آد که خِِيلِِی هم استرس داشته باشم ) رئِِيس خوب بلده اداِِی منو سر امتحان در بِِياره اولِِين بار وقتِِی اون ادا مو درآورد فهمِِيدم که قِِيافم سر امتحان خِِيلِِی خنده داره (دستت درد نکنه رئِِيس جون ) گوِِيا من هنوزم اِِين طورِِيم خودم فک مِِی کردم توِِی دانشگاه خِِيلِِی خوب شدم به خصوص دِِيگه سال آخرِِی احساس مِِی کردم که دِِيگه خِِيلِِی آدم بِِی خِِيالِِی شدم سر امتحانا ، ولِِی همِِين ترم پِِيش ِِيه استاده  بعده امتحان منو نگه داست گفت "خانم من نگران شما هستم  شما با استرس خِِيلِِی شدِِيدِِی امتحان مِِی دِِيد آخه چرا اِِين همه نگرانِِيد ؟ اصلا نگران نباشِِيد من همه اون هاِِيِِی رو که بالاِِی 5 ان رو پاس مِِی کنم . براِِی سلامتِِی تون خوب نِِيست نگرانِِی "

و اِِين جا بود که فهمِِيدم اِِی بابا مث که ما آدم بشو نِِيستِِيم .

 

ظاهرا مثل ننه شِِير فرهاد خوب موندم تا حالا هر وقت کسِِی توِِی دانشگاه نمِِی دونسته سال چندمِِی ام نتونسته حدس بزنه 82  اِِی ام پارسال 84 ِِيا منو با خودشون اشتباه گرفتن امسال 85 اِِی ها پارسال دو با رفتم دکتر هر دوشون گفتن کلاس چندمِِی ؟ امسال کنکور دارِِی يا سال دِِيگه ؟

حالا نمِِی دونم قِِيافم بچه گونه است ِِيا حرکاتم ؟

مامانم همِِيشه مِِی گفت تو هِِيچ وقت بزرگ نمِِی شِِی ! ولِِی من همِِيش فک مِِی کردم اگه گوشت بخورم بزرگ مِِی شم ولِِی حالا مِِی بِِينم مامانم راست مِِی گفت . انگار من بزرگ بشو هم نِِيستم .

 

اِِينکه چرا گِِيگلِِی شدم رو واقعا نمِِی دونم شاِِيد اون روزِِی که چابکِِی و زور و اِِين چِِيزا رو تقسِِيم مِِی کردن گِِيگلِِی بازِِی در آوردم و نرفتم سهمم رو بگِِيرم اِِينه که گِِيگلِِی شدم (اِِين که دور شد )

دلِِيل درست حسابِِی که براِِی گِِيگلِِی بودنم پِِيدا نکردم ولِِی اولِِين بارِِی که فهمِِيدم گِِيگلِِی ام اِِين بود که با هرکسِِی به جز مامانم راه رفتم ازش با اختلاف فاحشِِی جا موندم جالبِِيش اِِين که خودم فک مِِی کنم دارم خِِيلِِی هم با سرعت را مِِيرم .

 

 

چون گِِيگلِِی بازِِی درم مِِيآرم همِِيشه، اِِينه که هِِيچ وقت وقتِِی توِِی مدرسه بازِِی مِِی کردِِيم  اگه بازِِيش نِِياز به ِِيار کشِِی داشت کسِِی منو نمِِی کشِِيد تا اِِين که دِِيگه کسِِی براِِی کشِِيدن نبود البته خوب حق داشتن خوب توِِی يه بازِِی اِِی مثله دست رشته به من که پاس بدن که نمِِی تونم بگِِيرمش ولِِی عوضش توِِی استپ هواِِيِِی بِِيشترِِين اسمِِی که توپ رو مِِی انداختن براِِی اون من بودم چون تا مِِی اومدم بهش برسم همه وقت داشتن برن اون دور دورا .

حالا نمِِی دونم اِِين توپه که الان به من پاس دادِِين حکم  استپ هواِِيِِی رو داشت  ِِيا دست رشته ؟

 

من توپو   پاس مِِيدم به بِِيزِِی جون .

گیگلی

 

+ نوشته شده توسط سودا در سه شنبه 1386/02/04 و ساعت 23:22 |

سلام.

آقا اینجانب هرچی فکر کردم که پنج نکته ناگفته براتون بگم، نشد. آخه شما که منو می­شناسید، هرچی بگم می­دونید. تازه شم، من که عوض بشو نیستم که نکته جدیدی تو این چند وقت خلق شده باشه، اون رو بگم.

اما حالا چون بدجور عز و التماس و اینا دارین، خب یه چیزهایی می­گم:

قبل نوشت:

می­خوام هر نکته­ای که می­گم، تهش یه سوال هم از بینندگان محترم بپرسم، جواب را به صورت پیام کوتاه به شماره 300000000000 ارسال کنید!

یک- من به هیچ عنوان و هیج رقمه حافظه ندارم. یعنی ندارم ها. گشتم نبود، نگرد نیست! عمراً بچگی هام درست و حسابی یادم نیست. از همه بدترش کارتون های بچگی. نمی­دونید چقدر دردناکه که همه از کارتونها میگن و ذوق می کنن، اونوقت من فقط سر تکون می­دم و الکی تایید می­کنم. حالا عمراً یادم باشه این چیه ها! سال­ها به این مغز نداشته­ام فوووووششششششششششار آوردم که یادش بیاد واتوواتو چی بود، اما خب دریغ از یه ذره حافظه! بعد از مدتی با تلاش­های دلسوزانه خواهرم که نمی­تونست این حجم عظیم بی­حافظگی تنها خواهرش رو باور کنه، عکسی از واتو واتو را دیدم، اما... دیگه ادامه ندم بهتره!

بدترین نوع ضعف حافظه­ام، اینه که من هیچ وقت یادم نمی­مونه که کی به من چی گفت. حرفه یادم هست ها، اینکه کی گفت رو نه! بارها پیش اومده که به یکی گفته­ام که: فلانی به من گفت که .... (حالا هر جمله­ای!)، و اون طرف با چشم­های ورقلمبیده برگشته گفته که این رو که خودم بهت گفتم!

سوال یک: حالا که حرف از کارتون­ها شد، بگید که اسم سگ پرین چی بود.

دو- من شدیداً و اکیداً و همواره و همه جا در حال خوردنم! این نکته با توجه به وزن بنده اصلاً نکته پوشیده بر همگان نیست. اما غذا نمی­خورم، من هله هوله خور حسابی­ام. چیپس و پفک و از این قماش. مثل معتادها که ذخیره مواد دارن، من همیشه تو خونه ذخیره خوراکی باید داشته باشم! میگن میزان خوردن غذای آدم تحت تاثیر شرایط روحیشه. مثلاً اضطراب باعث پرخوری میشه یا افسردگی. البته نتیجه این احساسات روی هرکس فرق می­کنه و بستگی داره. بعضی­ها با افسردگی پرخور میشن، بعضی­ها بی­اشتها.

اما من! اصلاً فرقی نمی­کنه. شاد باشم، می­خورم، غمگین باشم، مضطرب باشم، دپ باشم، ... می­خورم. همین نشون میده که این حرفاشون بیخوده. من ثابت کرده­ام که تغییرات خوردن، با تغییرات خلق حرکت نمی­کنه و هیچ correlation (همبستگی) معنی داری وجود نداره. در نتیجه همه حرفاشون کشک! (ببینین من چه آدم مهمی هستم!)

سوال دو- مانچی چیست؟

سه- دلم افتاده کف زمین! هرکی که از صدمتری­اش رد بشه می­تونه بکشدش طرف خودش. این دل من هم آآآآ عین بچه فراری­ها بدو بدو میره باهاش! البته بگم ها، کفتر جلده دیر یا زود برمی­گرده!

توضیح و سوال نداره این قسمت!

چهار- به من میگن قدم خیر! تا حالا عاشق هرکی شدم، به چند وقت نکشیده که بخت طرف باز شده و رفته غاطی مرغا. لذا من به این نتیجه رسیدم که برای کسب درآمد می­تونم از این استعداد خدادادی­ام استفاده کنم. می­خوام یه دفتر بزنم، اونهایی که بختشون بسته است، در ازای مبلغ ناچیزی بختشون رو باز می­کنم. تضمینی! البته به دلایلی که خوب نمیشه اینجا ذکر کرد و چون من ... نیستم، روی درش می­زنم: ورود خانم­ها ممنوع! عینهو اونهمه برگه که رو در و دیوار روشنگر بود که ورود آقایان ممنوع! مگه من چی­ام از روشنگر کمتره؟

به جبران بند قبل که سوال نداشت، دو سوال داریم اینجا:

سوال سه: قدم خیر کیست؟

سوال چهار: من چندبار عاشق شدم؟

 

پنج- من خیلی مودی­ام. موذذذذی نه، موددددی. اخلاق و رفتار ندارم که. اعصاب معصاب هم همین­طور. سرعت شیفت بین مودهام هم خیلی بالاست. دقیقاً در همون لحظه­ای که مهربونم و شاد، می­تونم دادی بکشم که گوش طرف کر بشهو تا نیم ساعت (حداقل) یه بنگ بنگی تو سرش بشنوه.

حالا برای اینکه این بند آخر رو عملی نشونتون ندم، نبینم کسی بگه که من بد نوشته­ام هااااااااا!

همینه که هست! می­خواین بخواین، نمی­خواین نخواین!!!!!

سوال پنج: من الان چه احساسی دارم؟

 

بعد نوشت:

ممنون که بنده رو مورد لطف و مرحمت خود قرار دادین. بخصوص تو رضووووی عزیزتر از جونم، من در اینجا این بازی رو می­پاسونم به گیگیلی گلم، حائری خودمون! ببینم اون چه می­کنه.

 

یه بازی دیگه هم که الان مده و رو بورس، آرزوها تو سال 86هستش.

من این رو هم می­نویسم دیگه!

دیدن اینهایی که بلندگو رو می­گیرن و میرن بالای منبر جا خوش می کنن و دیگه پایین بیا نیستن؟ الان من همچین حسی رو دارم اما حیف که وقت ندارم. مثل همه سال ها روز سیزده بدر رسیده و من یه کپه کار انجام نداده دارم و یه روز وقت که اونم در باغ و بولاغ و به سبزه گره زدن می گذرونیم که اونم هنوز که هنوزه یعد اینهمه وقت افاقه نکرده. از من به شما نصیحت، سبزه اش کار نمی کنه!!!!

ان شا الله بعدش هم میریم مشهد. نمیرسم بنویسم. هرکی دوست داره، من منبر رو براش خالی کرده ام. بیاد بالا و بسم الله!

فعلاْ

مخلص همه بر و بچ خوب خودمون

سودا

 

 

+ نوشته شده توسط سودا در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 22:40 |