تبليغاتX
سلطانی ها
سلام.

امروز یاد کلی از خاطرات مدرسه بخصوص پیش دانشگاهی افتادم. یادتونه تخت پاک کن کلاس بوی گوسفند میداد؟ قبل کلاس آقای کیوان خیسش کردیم که کلاس بوی گوسفند بگیره؟

یادتونه خانم فضعلی اجازه نمیداد ممقانی بره بیرون؟ ممقانی هم جوهر ریخت رو مانتوش ...

اهرمِ در کلاسو برداشته بودیم که کلاس تشکیل نشه، بیچاره کرمی تو کلاس داشت از گلاب به روتون..... خفه میشد، جوری که داشت وصیت میکرد. این فداکاریش قابل تحصین بود چون اون روز کلاس با ۴۵ دقیقه تاخیر تشکیل شد.

پولایی که میذاشتیم کنار گچا و آقای کیوان بر میداشت.

آقای شاهمردای یادتونه؟ فقط با گچ زرد مینوشت، یه روز همه گچای زرد و ریختیم تو یه جعبه شفاف و گذاشتیم رو میز؟!

یا سر کلاس آقای کپ همه با هم یه سیب رو تموم کردیم، از من شروع شد همه یه گاز زدن تا جلوی کلاس.

یادتونه هیچ کس حتی مهماندار قطار هم نمیتونست پنجره های کوپه ها رو باز کنه اما اویسی؟!!!!!

هوای پاک، آسمان آبی، خانم فرشی..(یادتونه؟)

دلم خیلی تنگ شده...برای همه چیز مدرسه به جز مشاوراش و ناظماش! (البته مامان مریم که از خودممونه)

راستی کرومتون بیکارید؟ یه مقاله بدم ترجمه کنید؟ مردم از بس تو فوق مقاله ترجمه کردم. شرطی شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در سه شنبه 1387/11/22 و ساعت 19:50 |
 

نظرتون راجع به این عکسا چیه؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در دوشنبه 1387/04/10 و ساعت 13:8 |
سلام

طبق وعده ای که داده بودم برای مخدوش کردن احوالات یکیتون قلم در درست میگیرم و مخدوش می کنم! الان نفساتون حبس شده که کدومتون دست گل به آب دادید؟ ماشالا همتونم که سابقه ها خراب الان میترسید کدومش لو رفته باشه.

چند روز پیش داشتم از در دانشگاه ملعون امیرکبیر یعنی همون دانشگاه مادری خودمون میومدم بیرون که دختری محجبه متمایل به روشنگری اصیل رو روبروی خودم احساس کردم. تا منو دید روش رو برگردوند!!!!! ( حقته بذار لوت بدم!) منم کم نیاوردم و گفتم زهراااااااا! آخه ۵سال بود ندیده بودمش به خدا. اونم که موبایل به دست بود به احترام من! موبایلشو قطع کرد( ممنونم{برسه به چهره ی مخدوش شده}). خیلی از دیدنم خوشحال شد اولش فکر کردم منو نشناخته. گفت نگهباناتون منو راه نمیدن. میخواستم بگم "خوب می کنن!" که حس انسان دوستانه و روشنگری دوستانم این اجازه رو نداد و به نگهبان گفتم ایشون با من هستن و... .  (برای خودم)

بهش گفتم چرا اومدی دانشگاه ما ؟ و او بازهم خنده ای نخودی(  ) زدو گفت همینجوری!

ناگهان گوشیش زنگ زد که بازهم به احترام من رجکت کرد.

منم که دیدم هیچ فایده ای نداره خدافظی کردم و اومدم از در بیرون و یه لحظه با خودم گفتم نکنه زهرا.ط نبوده؟ نکنه من دیوونه به یه دیوونه ی دیگه که تعطیل تر از خودم بوده گیر دادم و اونم نفهمیده؟!

ولی نه چطور ممکنه ۲ نفر باشن که عین هم باشم هردوشونم زهرا ط باشن شبیه همم باشن؟ خلاصه منم که عین پمچاله ها( به قول حجازی) شده بودم تصمیم گرفتم بیام اینجا و مخدوشش کنم.

حالا زهرا.ط اگه تو نبودی بیا از خودت دفاع کن که اگه یه بار دیگه ببینمت عین این اتوبوس خالیا که با پر رویی از بغل آدم رد میشن و وای نمیسسن منم رد میشم ( این یک تهدید بود) و به روی خودم نمیارم.

نکات اخلاقی پست تخریب کننده من:

۱. خیلی تخریب کننده بود( خیلی پستی آنه!)

۲. بیزی تورو بعنوان یک روشنگری مودب تحسین میکنم( هوووووووووو رفقیم بوده ها)

۳. لطفا با هم دانشگاهی های خودتون قرار بزارید که به تور آدم های مخدوش کننده ای عین من نخورید.

۴. این رئیس معلومه کجاست؟ نکنه داره روشنگری بازی در میاره؟

۵. دلم واسه همتون پکید یه قرار بزارید یکم برقسیم بدنم خشک شده. فقط خونه ما نه که مامانم تا سال مادر بزرگم این جور مراسم ها رو تحریم کردند.

۶. دوستاتون رو تحویل بگیرید مخصوصا اونایی رو که بعد ۵سال می بینید !!!!!!!!!! ( مثل مخدوش شده)

خوش باشد

 

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در جمعه 1387/02/27 و ساعت 19:48 |
سلام به مجمع تمام انسان های بی خاصیتِ لا اُبالیِ خرخونِ  ترشیده. خواستم یکم فوش بدم ببینم این جبار چه حالی می کنه اینقدر فوش میده! کیفور شدم.

 

+ نوشته شده توسط آنه در جمعه 1387/02/06 و ساعت 23:55 |

سلام بر بوتراب سلام بر افلاکی خاک نشین سلام بر عدالت خار در چشم و استخوان در گلو مانده و روز میلادش مبارک ....

+ نوشته شده توسط آنه در شنبه 1386/05/06 و ساعت 12:40 |
بیزی و رحمانی پس چی شد؟ وبلاگ کپک زد!!
+ نوشته شده توسط آنه در شنبه 1386/03/05 و ساعت 16:0 |
 

 

سلام به دوستای خوبم

    سال نو تون مبارک ! 

                                 

+ نوشته شده توسط آنه در شنبه 1385/12/26 و ساعت 10:55 |
 سلام

گفتم تا بلاگفا نیومده اینجارو تعطیل کنه یه ابراز وجودی بکنیم....

بچه ها سال نو مبارک!   ( آره خیلی زوده ولی می خواستم اولین نفری باشم که تبریک گفته بهتون)

راستی بچه ها برای ۱۳ خرداد ساعت ۴ به بعد عصر برنامه نریزید قراره من برای کم کردن روی تعدادی از دوستان و اینکه یکم به روی خودشون بیارن ..... دعوتتون کنم منزل. ( ببخشید فکر کنم اینم خیلی زود گفتم  آخه می خواستم اون موقع بهونه نیارید که وقت دکتر دارم و امتحان دارم و نمی دونم دارم عروس می شم و ازین حرفا لطفا تاریخ مراسم های خیریتون رو روی این تاریخ نندازین)

 دیگه { امری} ندارم!

تورو خدا مراقب سلامتیتون هم باشید اینقدر درس نخونید .

خوش و خرم باشید

 

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در دوشنبه 1385/11/02 و ساعت 13:20 |
سلام بچه ها...

دیگه کم کم دارم جوش میارم ها . بابا تابستون شده یه چیزی بگید دیگه. گیلی ؟  تو دیگه حال منم نمیپرسی ها  .

یه همفکری بکنیم و یه قراری بذاریم که دور هم جمع شیم. خیلی وقته هم دیگرو ندیدیم. سودا هم که داره امتحاناش تموم می شه...

باشه؟

راستی رضو کجا رفته؟ برام آف گذاشته بود . گفته بود حلالش کنم!

فعلا خدافظ

جبار : نام کاربری: jabbar    

کلمه عبور : behrooz

+ نوشته شده توسط آنه در جمعه 1385/04/23 و ساعت 19:6 |
سلام به همه.........

خسته نباشید بچه ها. وای چقدر این جا بوی خر میاد. اه اه خفه شدم . بابا نکنید این کارو لااقل بگید باهم بزنیمشون. باید یه خونه تکونی بکنیم. بد بوی خری میاد.

+ نوشته شده توسط آنه در چهارشنبه 1385/04/07 و ساعت 17:1 |
 

 آنه جون تولدت مبارک عزیزم!

      

+ نوشته شده توسط آنه در یکشنبه 1385/03/14 و ساعت 11:52 |
سلام بچه ها.....

نیمه شعبان ( شهریور) عروسی سعیدیه !!!. پایه اید خودمون و خراب کنیم تو جشنش؟ البته اگه دعوت شدیم که مودبانه می ریم. و وگرنه به نشانه اعتراض خراب میشیم تو مهمونی...........  .

 

+ نوشته شده توسط آنه در پنجشنبه 1385/03/11 و ساعت 12:22 |
سلام!!نجفی هم خروس دار شد!

 بعلت اینکه این هفته خبر خروس دار شدن  ۳ تن از دوستان خوبمان ( کرمی و سعیدی و نجفی) به گوشمان رسید و آمار نسبتا بالایی است . این هفته را هفته خروس نامگذاری می کنیم.

 

+ نوشته شده توسط آنه در شنبه 1385/03/06 و ساعت 19:32 |
جبار جون تولدت مبارک. ایشالا که تا آخرین لحظه عمرت زنده باشی...

کیوان جون( خانم حسینی) تولد یو هم  پیشاپیش مبارک.

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در جمعه 1385/03/05 و ساعت 11:35 |
 

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~**~*~*~*~*~*~*~*~~**~

سلام .چطورین؟

بچه ها من یه نظری دارم. این وبلاگمون خیلی خشک شده. اعصاب معصاب دیگه واسه من جا نذاشته.

من میگم هفته ای نوبت یکیه که بنویسه. از بالا هم شروع می کنیم. اون بغل سمت چپ ..اسمامون به ترتیب هست. آخرین نفری هم که مینویسه به بعدی یادآوری کنه.

حالا اگه یکی ننوشت آخر ماه خراب میشیم خونشون.اینطوری هم همدیگرو بیشتر میبینیم هم یکم .بلاگ از بی روحی در میاد.

!!!! یادآوری میکنم اگه یکی خواست میتونه خارج از نوبت هم بنویسه ها!!!!!! 

شاد باشید

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~**

+ نوشته شده توسط آنه در پنجشنبه 1385/02/14 و ساعت 15:42 |
 

از دوست جدا شدن چه زشت است..

         این بازی زشت  .. سرنوشت است

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در چهارشنبه 1385/01/30 و ساعت 19:6 |
 

دوباره سلام

عید همتون مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط آنه در یکشنبه 1385/01/06 و ساعت 10:30 |
سلام

من برای بچه هایی که اسمشون این پایین اومده کلمه عبور و نام کاربری مشخص کردم . لطفا زودتر برید

 عوضش کنید تا دوباره مشکلات احتمالی پیش نیاد...

رئیس:  نام کاربری: gili      کلمه عبور : gili 

بیزی:  نام کاربری: bizi       كلمه عبور: bizi 

رضووووووو : نام کاربری:  razoo      کلمه عبور : razoo 

ذولی:  نام کاربری: zoli       کلمه عبور: zoli

مامان مریم: maryam   کلمه عبور: maryam

بتی : نام کاربری:    beti     کلمه عبور: beti      

هانیه.آ : نام کاربری:  hani    کلمه عبور:hani

 

       

+ نوشته شده توسط آنه در شنبه 1385/01/05 و ساعت 18:38 |